تبليغاتX
هفته نامه اورين خوي

معاملة عشق

سيدمحمدحسن ناصحي »خوئي«

 

دانم، كه در معاملة عشق، سود نيست

بي آن ولي بهانه براي وجود نيست

هر آنچه بوده، باخته ام در قمار عشق

ديگرمرا به‌دل غمِ بود و نبود نيست

در هر زمانِ عمر، توان شد دچار عشق

آنجا حديث پير و جوان، دير و زود نيست

برق نگاه مي‌زند آتش به جان خلق

ورنه گنه ز چشم سياه و كبود نيست

دارم هزار شكر كه در خانة دلم:

بركين كس هر آينه راه ورود نيست

جز با خيالت، اي بت شيرين تر از خيال

با هيچكس مرا، سَرِ گفت و شنود نيست

اي دل بساز، با همه جُوري كه مي كند

رحمي به دل در او، كه دل از ما ربود نيست

آواي خوش زياد بوَد در جهان ولي:

خوش تر ز نام دوست به عالم سرود نيست

تنها نماز عشق بوَد، پيش حق قبول

و آن، بي حضور دل به قيام و قعود نيست

زنهار! آب روي نريزي ز كس رفيق!

كاين آب پر ز شأن و شرفِ آب رود نيست

»ناصح« به هيچ قاعده، قادر به ترك دوست:

عمري توان و طاقت خود آزمود نيست

 

انزاب خوئي

 

در عشق او نديده نشان از وفا هنوز

دارد به جان خسته جفا را روا هنوز

پايان گرفته قصة عشقم ولي دريغ

دل مي زند به لجّة خون دست و پا هنوز

با آنكه چند سال اين ماجرا گذشت

يادش نكرده خاطر ما را رها هنوز

هر چند در فكندمش از دل و ليك هست

بر ملك جان هر آينه فرمانروا هنوز

از فتنة رقيب شكايت كجا برم؟

فارغ نِيَم، به جاست همه ماجرا هنوز

در اين زمانه رنگ صداقت نمانده هيچ

آيد ز خلقِ جامعه بوي ريا هنوز

دردا متاع راستي و دانش و هنر

در ساحت زمانه ندارد بها هنوز

بازار شعر گر چه رواج است و شاعري

»انزاب«، هست فرق مس و كيميا هنوز

 

شعر چيست؟

هوشنگ رحيمي

 

اي شعر، اي نواي دل بي نواي من

اي مونس سياهي شب هاي پر هراس!

اي مرهم شكسته دلاني، غم آشنا

اي نغمه ي خدائي و شايسته ي سپاس

اي شعر اي ترنم بال فرشتگان

دلكش تر از سرود همه آبشارها

اي شعر اي شكوفه ي عطر خيال و وهم

افسانه ي شكوه شب نوبهارها

اي شعر اي تسلّي زندانبان درد

پيك نشاط و مژده ي پايان رنج ها

اي مظهر طراوت و آرامش بهشت

آئينه ي نيايش دلهاي بي ريا

اي شعر اي زبان نياز پري رخان

اي خوشترين روايتي از هر فسانه اي

اندر غروب خلوت و كور خزان عمر

لالائي سكوت غم جاودانه اي!

اي شعر اي اميد دل نااميد من

همراه من به تيره ره زندگاني ام!

آواز پرطنين سرود لسان غيب

هم‌بزم و هم‌نشين غم و شادماني ام

اي شعر اي تراوش سرچشمه ي نياز

زيباتر از شمايل الوان دشتها

فريادها، حكايت بوس و كنارها

طوماري از غبار غم و سرگذشتها

اي شعر اي عروس سراپرده ي خيال

درياي عقل را گهر سفته‌ي تراز

طبع مرا به تار تو روز ازل تنيد:

اكسير عشق، پود غم و جادوي نياز

 

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت |

 

شعر بى نقطه در خصوص امام عصر(عج)

 

حجت الاسلام و المسلمين ،   حاج شيخ على فرزند عليرضا خاكمردانى خويى، صاحب »تشريح الصدور فى وقايع الايام«، در سال 1292 در خوى متولد گرديد و تحصيلات ابتدايى را در زادگاه خود به پايان برد. آنگاه عازم حوزه علميه نجف اشرف گرديد و در محضر مرحوم آخوند خراسانى و مرحوم حاج شيخ هادى تهرانى به كسب علم پرداخت. پس از مراجعه به آذربايجان در اروميه سكنى گزيد و مصدر خدمات فرهنگى گرديد تا اينكه در سال 1350 در شرفخانه رخ در نقاب خاك كشيد.

آثار و تأليفات:

از آن بزرگوار آثار متعددى به جاى مانده است كه اسامى برخى از آنها به ترتيب زير مى‏باشد:1ـ تشريح الصدور فى وقايع الايام والدهور (در 6 مجلد)

2ـ تذكرة‏العارفين در تتميم و تكميل كتاب فوق 3ـ تعادل و ترجيح (مبحث اصولى)

4ـ ردّ وهابيّه، دو رساله يكى به عربى و ديگرى به فارسى

5ـ شرح‌دعاى‌صباح‌حضرت‌على‌(ع)

6ـ شرح قصيده عينيّه حميرى

7ـ عقد نكاح صيغه‏ها، اخبار و انشاء و شرط ضمن عقد آن8 ـ لسان التكلمة فى جواب الاسئلة و وسيلة القربة

9ـ عِقدالفريد فى شرح القصائد (و آن پنج قصيده بى نقطه از علامه ميرزا محمدحسن ارموى است كه مرحوم خويى به صورت بى نقطه تخميس نموده و در 637 صفحه كامل به اتمام رسانيده است و آن كتاب بسيار ارزشمند است كه از فضل و علم فراوان ناظم حكايت مى‏كند.)10ـ تعديل الاوج والحضيض فى نفى الجبر و التفويض

11ـ رسالة فى التناقض بين القضيّتين

12ـ شرح قواعد الشهيد - رساله طبيّة ـ و مثنوى... (1)

شعر بى نقطه

در مورد نقطه مركزى دايره وجود و هستى، حضرت ولى عصر (عجل الله تعالى فرجه الشريف) كه هر كس به زبانى، و هر عاشق مشتاقى با بيان حال و مقالى سخنى رانده است، بلبل به غزل خوانى و قمرى به ترانه، يكى از دامن گسترترين زمينه‏ها، عرصه شعر و ادب است كه شاعران توانمند  پر احساس و حماسى شيعه، از آن دوران غيبت تاكنون به عشق ديدار يار شعرى سروده‏اند. ايشان هم در اين مورد شعرى بى نقطه سروده‏اند كه متن آن همراه ترجمه آورده مى‏شو1

 امام الهدى لله ساع و صادع 

على الصدر اسرار العلوم موادِع 

عدوّ عدوّ الله ولادِع  »هو الصارم المسلول لله رادع« 

»لا هواء رهط اللهو هاد لهائك«  

2

لداه الحصى لو رام در ولؤلؤ 

سواء لداه الكل للعدل كالى 

و أمصار اسلام مع العدل مالى 

»هو الحكم المأمول عدواه دارى«

»وساوس مكار و محلاً لماعك«  

3

مردّى الورى والرّاح معطى كؤسها

هوالمصلح الماحى‌الردى‌و عكوسها 

و مردى لئام الدهر حصد رؤسها 

»مطرّء احكام وراء دروسها« 

»لأعمد اسلام كرأس و سامك«

  4

 و ما اكمل العلم أحلى كلامك

و ما اعدل الحكم أعلى مرامك 

دهى الامر للأعداء طهر أمامك 

»و سلّ رداء السرّ واسلل حسامك« 

»المحدّد ارداء اللئام كدوسك«  

(1ـ او پيشواى هدايت است كه تلاش و سعى، و امر و نهى او فقط براى خدا است. اوئى كه اسرار علوم در سينه‏اش وديعه مى‏باشد. او نسبت به دشمن خدا، ستيزگر است و تلخ. او شمشير برّان خدا و در راه او، بازدارنده از هواها است. او مانع هواهاى نفسانى گروهى است كه به سوى اكت سوق مى‏دهند.2ـ در پيشگاه او اگر خواسته باشد، شن ها و ريگ ها، لؤلؤ و زبرجد مى‏گردند، و در پيشگاه او، همه از نظر اجراى عدالت مساوى و برابر هستند. تمام شهرهاى مسلمانان از عدل و داد پر خواهد شد، هنگامى كه آن داور مورد انتظار، وسوسه‏هاى حيله گران و خائنان را برهم زند3ـ اوست سيراب كننده مردم. اوست راحتى بخش آنان، اوست مصلح، زايل كننده بدي ها و تغيير دهنده آنها. اوست هلاك كننده لئيمان روزگار، و هموست درو كننده سرهاى آنان، و هموست مطرح كننده احكام، پس از تعطيلى و فراموش شدن آنها. او نسبت به ستون هاى اسلام، همانند سر و دسته مى‏باشد.4ـ شيرين‏ترين كلام تو، كمال علم و دانش است. عادلانه‏ترين حكم و داورى، بالاترين مرام و مقصد توست. روزگار نسبت به دشمنان گوارا شده است. پيشاپيش خود را پاك ساز، پرده غيبت را كنار زن، و شمشيرت را از غلاف بكش، و همانند شير ژيان، لئيمان و دون صفتان را از صحنه رون ساز و شرّ آنان را دفع نما!)(1)

 

پي نوشت:

1ـ نقل از علماى معاصرين، ملا على خيابانى تبريزى، ص 152ـ151

منبع: شمس ولايت به نقل از مفاخر آذربايجان، ج 1، عبدالرحيم عقيقى بخشايشى

 

 

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 و ساعت |

يوسف كنعانه گلير

حئيران خانيم

 

غئيبدن يئتدي بيزه موژده كي جانانه گلير

نازنين زولفى پريشانه چكيب شانه گلير

عيززتو شؤوكت ايله اول بوتى فرزانه گلير

قيل تماشا گؤزوم اول سروى خورامانه گلير

تؤكمه يه عاشيقىنين قانيني مردانه گلير

 

اولدو ماييل يئنه بير آفتى دؤورانه كؤنول

آز قاليب شؤعله چكيب عئشق اودونا يانه كؤنول

جان فدا ائيله گيله ن اول شهى مردانه كؤنول

باخيبان سئير ائله اول مهى تابانه كؤنول

قيل تماشا گؤزوم اول مئهرى ديرخشانه گلير

 

ائيله دي ماهى روخي عاشيقيني ياد گئنه

اولدو ويرانه كؤنول موژده دن آباد گئنه

ديل اولوب غوصصه و غمدن بوگون آزاد گئنه

باده يي وصلى روخى يار ايله ديلشاد گئنه

مئيى وحدتدن اولوب گؤر نئجه مستانه گلير

 

روزى اوول كي گؤزوم اول مهى تابانه باخيب

گؤزونون ياشي ايله ديجله لر عوممانه آخيب

اشكيمين دانه سي گردنينه عوقده ساليب

قددي خجلت اودونا سروى خورامانه ياخيب

اوزو صد طعنه ويريب يوسيفى كنعانه گلير

 

گولى بيخار آچيليب گولشنى جان ايچره بوگون

روح تك جيلوه ائدير مولكى روان ايچره بوگون

يوخ اونون تك داها بير شاه? جهان ايچره بوگون

عدلى كسراني قيليب كسر شهان ايچره بوگون

شؤوكتي وئردي‌شيكست تختى‌سوليمانه گلير

 

ائي خوش اول دم كي شهيم عاشيقيني ياد قيلا

لوطف ايله رحم قيليب صئيديني آزاد قيلا

مولكي ايسلامي ترححوم ايله آباد قيلا

دوشمني خار ائديب دوستلاريني شاد قيلا

تا ذليل ائله يه كوففاري موسلمانه گلير

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 و ساعت |

 

قسمت

سيدمحمد حسن ناصحي »خوئي«

اگـر چه قسمت من، از تو جز جفاي تو نيست

هنـوز نيز در اين دل كسي به جاي تو، نيست

چــــه آفتــــي تــــو، نـدانم كه هر كجا رفتم

كسي نيـــافتم آنــــجا، كه مبتلاي تو، نيست

به جان چـــرا نپـــذيرم؟ بـــلاي عشــق تو را

كه هيچ عافيتي خوش تر از بــــلاي تو نيست

بيا و كم كــم از اين كار دلبــــري كـــم كن

دل جمــــاعت شـــهري، همه براي تو نيست

نــــــمازِ رفته توانــــم قضــــا كنـــم روزي

خـــــداي را تو مرو، فرصت قضاي تو نيست

مـــلامت مــــن درد آشــــنا چــــرا نكنــد؟

هر آنكسي كه خود اي عشق آشناي تو نيست

طبـــيب عشـــق چـــه آسوده كرد خاطر من

دمي كه گفت بــرو، در جهان دواي تو نيست

بــــده ز وعـــدة ديــــدار هر چه مي خواهي

غميـــــن مباش كه دل غرّه بر وفاي تو نيست

تــو خود به  سوي فنا مي‌روي ز جادة عشـــق

وگرنه هيچكس اي دل پي فنــاي تو نيــست

ز دردهــــاي درون تـــــو، آگــــهم ناصح

چه حكمتــي است ندانم ولي سزاي تو نيست

 

مرغك عاشق

انزاب خويي

در ميــــان بــــاغچه در كنـــج خانه

يــــك چـــــكــــاوك برنهاده آشيانه

از ســــر شــــاخ بلنــــدي ـ با نـــــواي دلپسندي

صبحـــــدم ســــر مي‌دهد آواي دلـكش عاشقانه

در ميــــان بســــتر از آن نغــــمة ناز

ديـدگانم مي شود از خواب خوش، باز

وه چـــــــه شيــــــرين ـ وه چــــــه زيــــــبـــــا

مي‌نـــــهد تـــــأثير در جســــم و روانم اين ترانه

آنـچنان اين مرغك آوا مي كند ساز

نــــغمــه ها از شور و از ماهور و شهناز

همـچو موزيكال موزون ـ دلنواز، از وصف بيرون

گــــو، زند بر »تـــار« »زرين پنجه« زخمه، ماهرانه

ماه فروردين و »ايزدشهر« »مازن«(1)

بنـگري هر جا، همه سبز است و گلشن

دشـــت‌ها پوشيـــده از گل ـ لاله و نسرين و سنبل

در طــــراوت مي‌تـــــوانم گـــفت از جنت نشانه

برگــمانم اين چكاوك هم، به ياري

عــــاشق و دلبــــسته گشــته در بهاري

در فــــــراق روي دلــــدار ـ ناشــــكيـبا با دل زار

بر فــــــراز شـــــاخه كـــرده نغمه خواني را بهانه

مرغــك اينك مست از صهباي لاله

دنـــبرك را نزد خــــــود خواند به ناله

روي شاخه گاه و بيگاه ـ نغمه ها خواند به دلخواه

نيــــست در انـــــديشـــة باران و باد و آب و دانه

اي صبــا با »او« بگو: شد فصل مستي

بر تو خوش بادا زمان، هر جا كه هستي

خيز و خوشكامي بپا كن ـ لحظه اي هم ياد ما كن

پيـش از آنــكه پاك گردد ياد »انزاب« از زمانه

ــــــــــــــــــــ

پاورقي: 1ـ مازن = مازندران به لهجة محلي

 

 

صبــح

هوشنگ رحيمي

بــــر دامــــن بلنــد تو اي نوعروس صبح!

دستـــــم نمي رسد كه شوم پاي‌بوس صبح

گويـم كه دست بر سر و رويم نمي كشي؟

تا بخت من سپيـــــد شود از شموس صبح

گويم كه من غــريبم و مستـــوجب كرم!

حسرت كش زيــارت سلطان طوس صبح

آن دم كه مـــهر مي دمد از سوي خاوران

بنــــگر شكوه شارق آن، در جلوس صبح

هر شـب كه رفت گر چه برآيد سحرگهان

بار دگــــر، به سينه نشاند فســـــوس صبح

من با دل شكسته ملول از گــــذشت عمر،

سر مي دهد، سرود تسلّي، خـــروس صبح

دل خوش كنـــد، ترنم گلبانــــگ الصّلوه

گر بشنوي به گوش دل آواي كوس صبح

 

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت |

ديار شمس

سيد محمدحسن ناصحي (خوئي)

 

در شـــهر خـــوي بســاحت قُدس مزار شمس

جمعــند عـــاشـــقان بـــرون از شــمار شمس

هـــر عـــــارفي كه بـــوده بعالم از آن نخست:

خــود را رســــانده تنگ نفس بر كنار شمس

عــطّار هـــم رسيــــده و دارد بــدست خويش

يكدسته گل كه تــــا كنـــد آن را نثار شمس

اربــــاب معــــرفت بــــه تـــماشـــا نشسته‌اند:

بــــر ايــــن مقــــام و منـــزلت و اقتدار شمس

صـف بستــــه انـــد اهل ســلوك و صفا و مهر

با يـــك جـــهان ادب به يــميـن و يسار شمس

از هــــر طــرف ستاره بر اين شهر ريخته است

در گـــردشـــــند جــــمله بــدور مَدار شمس

اِستـــــاده مـــولــــوي بـــه سيه جامه پيش در

يعنــــي كــــه او هنــــوز بوًد سوگوار شمس

بنگر! چــــگونــه كــــرد خُــــداوندگـــار را

مقـــهــــور يـــك غريبه خُداوندگار شمس

در يك نشست حاصل يك عمر خويش باخت

آن رند بُرده از همه كس در قـــمار شمس

با اوليــــن كلام وي از هــــوش و حـــال رفت

خـــــود را سپُــــرد يــــكسره بر اختيار شمس

يــــك بـــاره حال و حالت و عادات او گرفت

گــــوئي كـــه شد تنيده اي از پود و تار شمس

ديـــــوانه گشت و مست و سرانداز و بي سكون

زآنـــگه كــه زد لبي به مي بي خُمار شمس

بسيــــار كـــس كه از نَفَسش بهره بُرده ليــك:

يـــــك تــــن ميــان آنهمه شد شاهكار شمس

تـــا او بســــــاط معركه عشق گُســـترانــــد

شــــد شيــــخ شــــهر قــونيه آتش بيار شمس

پــــرورد آدمي كه جــهان در شگفت اوست

ايــــن مرتبت رسيـــده بـــر او ز اعتبار شمس

چــــون يافتي جـــــلال چنــــيني جلال دين؟

دست قـضا گرش ننــــمودي دچـــــار شمس

بــــر او ز لـــطف حضرت حق بخت يــار شد

تــــا شــــد چنـــين بـــراي ابد بختيار شمس

شـــــهر قــــديـمي خوي ازو جان تازه يافت

هستـــيم تــــا كـــه هست جهان وامدار شمس

بــــر ســــرنـــوشت خـــطّه ما خوشترين خط:

بنـــوشــــت تـــافتاد بـــر اينـــجا گذار شمس

او در كنـــــار مـــا خــوش و راحت غنوده بود

مــــا ســـــالهـــا بــغفلت و در انتـــظار شمس

بـــــرداشت پرده دست رياحي پس از قرون

از روي راز مــــدفـــــن شُبــــهت مدار شمس

عُمري نوشت و گفت كه: پنهان بچاه نيست

در شــــهر مـــاســــت مقبـــرة آشـكار شمس

تـــا ايــــن ســــخن بنقطة قطع و يقين رسيد

آســـــــوده گشـــت جــان و دل بيقرار شمس

بر روي چشم ماست قدوم هر آنـــكه هســــت

از زائــــــران بـــــارگـــه مُشــــكبــار شمس

مـــا بـــر ســر از فقير و غني، كوچك و بزرگ

داريـــــم تـــــاج پــــر گُهر افتـــــخار شمس

در شـــــهر ما هميشه، بــــــهار اسـت و خرّمي

چـــــون هيچـــــگه خــزان نپذيرد بهار شمس

با مـــــولوي يــكي دو ســـــه سالي نبوده بيش

با مـــــا گــــذشتــــه، بيشترين روزگار شمس

در پيــــش اهل معنــــي و عرفان گزاف نيست

بـــــــر ايـــــن ديـــــار نــام نهادن ديار شمس

»نــاصح« براستي كه چه فرخنده دولتي است

بــــودن بـــــراي مــــردم ما، در جـوار شمس

 

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت |

ماه پنهان

هوشنگ رحيمي

بسكه زلفانت گل افشان كرده اي

حــال و روزم را پريشان كرده اي

ايـــن دل غربت نصيب و خسته را

بـــي خبر از كفر و ايمان كرده اي

داغ مهري لاله‌سان در پـــــاي دل

نقش چون طغراي پيمان كرده اي

آن لــب لعل شـــكر بــارت به ناز

مثــل جــــام آب حيوان كرده‌اي

لـطف خود را بر سر كوي و گذار

با خــلايق، وقف احسان كرده‌اي

آشيــان گم كرده مرغي را ز غيب

در قــفس سر در گريبان كرده‌اي

طوطــي در بنـد و از خود مانده را

مــرغ ايوان و سخندان كـــرده‌اي

اي بـــت گنــدم نماي جو فروش

صيــــد دلها را چه آسان كرده‌اي

چند گويم اي غــزال خوش خرام

بيدلان را مــات و حيران كرده‌اي

چشم بد دور از قـــد و بـــالاي تو

زير بـــــــرقع، ماه، پنهان كـرده‌اي!

 

امير نقي‌لو

عضو انجمن ادبي دانش خوي

نشستم از تـو بگويـــم رديـــف پيدا شد

و حرف قــــافيه اش هم مصوّت »آ« شد

به استـــــعاره و تشبيـــــه فكر مي كردم

كه چشم خانــــه تــــو در غزل معمّا شد

به بــرق چشم سياهت چراغ ماه شكست

و آفتـــاب خودش را گرفت و رسوا شد

غزل به خال لبت گفتم و رديـف نشست

به روي گوشه اي از بيت، در تماشــا شد

تـــو آمـــدي و گل آفتـــــابگردان هم

بــــه احتـــــرام حضور تو از كمر تا شد

تـو حرف مي‌زدي و جمع خيره‌ات بودند

تـــو خنده مي‌زدي و بين جمع غوغا شد

پـــس از تو شعر تو را عاشقانه مي خوانم

كـــه واژه‌هاي غــــزل با لب تو معنا شد

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت |

در انتفاضة مردم فلسطين

بهرام صاحبدل

فلســـطيـــن! ســرزميـــــن انبيـــايـــي

ز اقــــصــــي بـــاز شــــد راه سمايـــي

فلســــطيــن اي ديــار اشك و مــاتـــم!

فلســــطين سيـــنة مجـــــروح عــــالم!

اگر چــــه ديـــر ياسين غرق خون است

غــــم و درد شتيلايــت فـــــزون اسـت

اگـــر غـــزّه بـــــه ســيــــــنه داغ دارد

به تخـــــريـــبش عـــدو ابـــــلاغ دارد

در و ديـــوار تـــو آغــــشتــــه در خون

ز جــــور و ظلم خصـــم دون صهيـــون

جهان غرب گــويي كور و كـــر شــــد

دروغيــــــن حــــامي حقّ بـــشـــر شد

بــــــخــــــوان تــــو آية: اِن تَنصُروا ا...

ز درگـــاه خــــــداونـــــدي مدد خواه

بــــــدان كــــــه وعدة ا... ايـــــن است

كه نصرت نـــــوش جــان مؤمنين است

ز عـــــزّالدين قسام يــــــــــــاد كن ياد

از آن آزاد مــــــردان يــــاد كـــــن ياد

غـــــم »الدّوره« هـــــايـــت كشت ما را

نــــواي نينـــوايــــت كشـــــت مـــا را

بـــــه پـــــا خيـــــز اي ديـــار رادمردان

به صهيون عرصـــــه ها را تنـــگ گردان

يقيـــــن دان حـــــق شــــود پيـروز آخر

بســـــوزد ريـــــشة ايــــن قـــــوم كافر

بيـــــا چـــــون ســـــرور آزادگـان باش

حسيـــــني شــــو تو ســــالار جهان باش

تـــــو را مــــن تـــــا قيــــامت ياورستم

وگـــــرنه نــــامســلمان كــــافـــرستـم

فــــدايت جــــان بــــي مــــقدار »هايم«

جـــــدا از تــــو نشـــد افــــــكار »هايم«

 

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت |

خشت بر دريا

انزاب خويي

 

بيـــــا كـــــه عــــاقبــــت كار چرخ ناپيــداست

بيار بـــاده كه غــــــم را شــــــراب كهنه دواست

مـــــكن به مـــــردم منـــــت‌گــــذار گردن خَم

كه راهـــــــكار هــــــمه كارها به دست خداست

به چنـــــد روزة گــــــردون چــــو اعتباري نيست

به عيش كوش و محبت چه جاي چون و چراست؟

به بـــــي وفـــــــايي دنــــــيا همه يقيـــــن دارند

ولـــــي بـــــه گــاه عمل، مرد اين عقيده كجاست

به يك دو چشم زدن شصت و نه بــــــهار گذشت

معاشـــــــران هـــــمه رفتـند و حال نوبت ماست

وفا ز مــــــــردم نااهل، بــــــاد در مشـــــت است

به گوش بـــي‌خــــــردان پند، خشت بر درياست

نشـــــان معـــــرفت از نـــاكسان ز  بي‌خـــبريست

اميــــــد خيــــر ز نــــامرد داشتــــن، بي‌جاست

عزيــــــزتر ز وجـــــودي به دوستــــي ســوگند

تو آن گزيده نـــگاري كه دل تــو را مي‌خواست

مـــرو بــــه حـــاشـيــه »انزاب« قصه كوته كن

كــــه پيـــش اهل سخن، باز‌گويِ حرف خطاست

 

كاري نكرده‌اي

بهرام صاحبدل (هايم)

 

ســالي دگر برفت و تو كاري نكرده اي

اي دل چـــرا خود آينه كاري نكرده اي

بس با شتـــاب مي رود اين كاروان عمر

جا مانـــده ايّ و قافله داري نـــكرده اي

آمد حيـــات تـــازه به باغ و چمن كنون

اما تو جان خـــويـــش بهاري نكرده اي

شبــــنم گرفتــــه از رخ گل‌ها غبار غم

بــــا اشــك تر تو رفع غباري نكرده اي

هــــمراه بـــا جـــوانه شكوفا نگشته اي

گويــــا بـه طرف باغ گذاري نكرده اي

بـــرخيــــز و باده ريز تو در جام لاله ها

سوسن نگويدت، كه خماري نكرده اي

بر بـــاد رفتـه عمر تو اي »هايم« غمين

دستــــي اگـــر به دامن ياري نكرده اي

 

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت |

اين شعر در شب هفتم درگذشت دكتر محمدامين رياحي در تهران قرائت شد

دكتر علي محسني

 

روايـــت كنـــــم مــــن يـــــكي داستان

در ايــــن روزگــــــــاران نــه از بــاستان

نـــكونـــــام مردي در اين روزگــــــــار

چنـــــان كــــوه استــــــــاده و استـــوار

اميـــــن ريـــــــاحــــي ورا نـــــام بــود

خوش انديشه، خوش فكر و خوش نام بود

عزيــــزي و شهنــــامه دانــــي بــــزرگ

بلندپــــــايه و رادمـــــردي ستـــــــرگ

بـــــه بــــحر تفــكر چـــــــه در اوج بود

به دريـــــاي جـــــوشـنده چون موج بود

دليــــــري شـــكـــيـــــبا و آزاده بــــود

به خدمـــــت همــــــه وقـــت آمـاده بود

محــقـــــق بُد استاد و حــــافــــظ شناس

چـــــو بيـــــــني تو با ديده حق شنــــاس

به ارديبـــــهشــــت ســال هشتاد و هشت

ابـــــــر اوستـــــاد زمـــان درگــــذشت

قريـــــن گــــشت بــــا روز استـادِ طوس

وفـــات چنيـــــن عــــالِم مــــهر بـــوس

كنــــون خفته در بســـــتر بـــــدر خاك

گرانــــمايه درّي گــــزين تـــابــــنـاك

تــــو اي خــــاك او را نــــگهـــدار باش

دل و حال مــــا را تــو غــــمخوار باش

تـــــو اي رهــــگــــذر رو ببـاليــــــن او

ز خـــــاكـــــش بيــــامــــوز آيــــين او

بـــــــزن بوســــه بـــر تربــــــت پاك او

بــــكن ســــرمه بر چـــــشم از خـاك او

خـــــدايـــــا بـــه جان همه عاشـــــقــان

بـــــه گلبـــــانگ نيــــــمه شـب عارفان

مقــــامـــش بــده در بهـــشت بريـــــــن

به فـــــرزانــــــگانـــــش نـــما همنشين

فغــــان از چنــيـــــــن محنت جان گداز

تــو اي محسـنــي مي بســـوز و بساز

 

 

دو شعر زير در مراسم رونمايي از لوح يادمان دكتر رياحي در مقبره شمس تبريزي قرائت شد

 

به ياد دوست ديرينم دكتر رياحي

دكتر غلامعلي اخروي

 

من اين چامه بر دوستان مي فرستم

چو برگي از اين بوستان مي فرستم

ز خاكي كه شمس آرميده است آنجا

نشاني ز يك گلستان مي فرستم

ز كهسار اَورين گل سرخ و نسرين

به شيراز و هم سيستان مي فرستم

سلامي ز آزادمردان اين شهر

به فردوسي قهرمان مي فرستم

پيامي به قونيّه ، ملاّي رومي

از اين كشور باستان مي فرستم

مراد تو مسكن گزيده است در خوي

قدم رنجه كن، كاروان مي فرستم

از انفاس شمس است اين شهر گلشن

به ياران او ارمغان مي فرستم

زما خير مقدم به عشّاق بيدل

به درگاه تو ميهمان مي فرستم

مهيّا چو شد گنبد و بارگاهش

بشارت به پير و جوان مي فرستم

دريغا »رياحيّ« و »زرياب« رفتند!

خبر را سوي آسمان مي فرستم

رياحي چو كرده‌ست اين شمع روشن

بر او رحمت بيكران مي فرستم

 

فهميه ميرزاعليخاني

 

به ســوگ گـــوهري ناياب

قنــــاري نـــاله مي خــواند

ز داغ عـــارفــي فـــاضـــل

چنيـــن جانــــانه مي نـــالد

بهــــار، امسـال پاييز است

زمـــان از غصه لبريز است

كــــه استــــاد ادب امروز

بر سوي شمس تبريز است

ببـــار اي ابـــر بـــر اوريــن

كه خوي سوگي گران دارد

يتيــــم و خستــــه و نــالان

بگريد تـا كه جــــان دارد...
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 و ساعت |

در آرزوي گل نرگس

انزاب خويي

 

اي صنــم از چـــهره برافكن نقــاب

تا خــــجل آيد ز رخـــت آفتـــاب

سوخــــت دل از آتش هـــجران تو

جــــان بشــد از شعلة عشقت كباب

چشــــم مـــن از اينهمه زيبــارخان

خواستـــه و كـرده تو را انتــــخاب

در خم گيــــسوي تــو شد دل اسير

زلف خود اينقــدر مــده پيچ و تاب

نـــوح نيم، نيــــست مجال حيـــات

عمر چه گويم؟ به مثل چــون حباب

طــفل دلــــم از غـــم تو پيــــر شد

رفـــت ز ســـر سايـــه عهــد شباب

ترســـم از اينـــكه اجلم در رســــد

حســـــرت ديـــــدار برم بر تــراب

وعـــــدة امــــــروز بـــــه فردا منه

»ارني« چو گويم مده ام »لن« جواب

رحم به احوال پريـــــشـــــان مـــن

كن، نكشم اينهمه رنــــــج و عذاب

مـــرحمتـــــي، تــاب و توانم نماند

تا به كي اي گل به غم از اضــطراب

همچــــــو سرشكم مفـــكن از نظر

گير ز دستـــــم كه بـــود بس ثواب

داد دلــــم رس كه ندارم شكيــــب

اشك رخـــم بين كه نماندست تاب

منقلب از رنــــج فراقـــــت شـــدم

كي كـــني از آمدنـــت انقــــلاب

در دل مــــن مانـــــده دو تــا آرزو

اولش از لعل تو نـــــوشــــم شراب

ديـــگرش آنست عنــــايـــت كني

تا دل »انــــزاب« شــود كامياب

 

تا به كي اين انتظار

علي صلاحلو(شاهد)

 

اي به جهان شهريار، اي گل زهرا  بيا

واليّ والا تبار، اي گل زهرا بيا

تشنة انصاف و داد از تو كند جمله ياد

حاكم با اقتدار، اي گل زهرا بيا

وقت جهاد آمده شيعه به داد آمده

سخت بود روزگار، اي گل زهرا بيا

برق زند در نيام از عطش انتقام

تيغ دو سر ذوالفقار، اي گل زهرا بيا

گر نرسي داد ما، ناله و فرياد ما

مي بَرد از دل قرار، اي گل زهرا بيا

بي تو ندارد صفا، كلبة احزان ما

لطف كن و پا گذار، اي گل زهرا بيا

مفخر آدم تويي، رهبر عالم تويي

اي ز نبي يادگار، اي گل زهرا بيا

عمر بوَد چون حُباب، اي خلف بوتراب

رُخ بنما آشكار، اي گل زهرا بيا

جمله رفيقان رقيب اين دل ما بي شكيب

نيست به غير از تو يار، اي گل زهرا بيا

سينه ز غم چاك چاك، اي گهر تابناك

ديده بوَد اشكبار، اي گل زهرا بيا

عزّت و جاهم تويي، مشعل راهم تويي

حجّت پروردگار، اي گل زهرا بيا

گر تو غلامم كني، فيض مُدامم كني

بس بود اين افتخار، اي گل زهرا بيا

گر تو به دادم رسي، وارَهَم از بي كسي

مي كنمت جان نثار، اي گل زهرا بيا

ديده به در دوختم، ساختم و سوختم

تا به كي اين انتظار، اي گل زهرا بيا

»شاهد« بيچاره را زمزمه »مهدي بيا«

نيست به جز اين شعار، اي گل زهرا بيا

 

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت |

 

سن ياديما دوشه‌جكسن

ع ـ آيرملو (وفا)

 

باغچالاردا آچان زامان بنؤوشه لر دسته ـ دسته

دسته ـ دسته قيز گلينلر ييغيشاندا بولاق اوسته

باغلاياندا باغبان قيزي ساچلارينا گوللريني

آخار سويون آيناسيندا داراياندا تئللريني

شئيدا بولبول پامبيق ييغيب يوواسيني توخوياندا

گئجه چيراغ ايشيغيندا بيري نامه اوخوياندا

سن ياديما دوشه جكسن

***

يازدا ياغيشلي گئجه لر

آي بولوتدا دالدالانيب، سورا نازلا چيخان زامان

داغ دؤشونده ايلديريملار شاققيلداييب شاخان زامان

گئجه چاغي پنجره دن بيري يولا باخان زامان

گؤز ياشلاري آخان زامان

سن ياديما دوشه جكسن

***

خاطيره لر كوچه سينده، قارانليقلار قاويشاندا

ايستكلي لر، سئوگيلي لر سالاملاشيب ساويشاندا

اينجيكلي لر، كوسولولر توي بايرامدا باريشاندا

بيري قاپي دالداسيندان بيريسيله دانيشاندا

سن ياديما دوشه جكسن

***

سن قلبيمين سولطاني سان

سن روحومون باغباني سان

سن بَزيرسن روحومداكي باغچالاري

سن دوزورسن اورگيمين ائوينده كي تاخچالاري

سن، اوسان كي من ايسته ييرم

گئجه، گوندوز، سحر، آخشام

يولداشيمدير يادين سنين

نه شيريندير آدين سنين

كؤنلوم سني يادا ساليب سيزلاياجاق خسته ـ خسته

باغچالاردا آچان زامان قيزيل گوللر دسته ـ دسته

 

انجمن ادبي دانش خوي

نيما برگشادي

 

غم غمين داليجا قاطار قاطاردي

اونداكي آناسي اولاد آتاردي

يا آنا كورپه سين پولا ساتاردي

غم دئمه‌ز گليره‌م، زامانسيز گلر

بير داوا آلاغيرخسته اوغلونا

پولسوزلوق يانديريب اوت قويور اونا

قشقيريب اوغلوني باسيرباغرينا

بودرده نه قويسان درمان‌سيزگلر

سسيمده ئورولدورندن بيلميره م

قشقيرديم يوخساكي سودان بيلميره م

بلكه ده يكه‌لديم بيردن بيلميره‌م

»"نيما«يام"، سؤزلريم يالان‌سيزگلر

ياشاماق ايسته سن كيشي دونيادا

دونيانين دردلري آمان‌سيزگلر

مردليگي بوش وئريب آت بيركنارا

دين سيزين اليندن ايمان‌يسيز گلر

مرداولان سانيليرحيوان بورادا

ساتيلير مين‌ليگه وجدان بورادا

اوتارير انساني انسان بورادا

اوتانماز آخورا سامانسيزگلر

 

انجمن ادبي دانش خوي ـ سارا درستي

 

عطرپرهومم را روي نبضم فشار مي دهم

بويش فضاي اتاقم رامي گيرد

خواهرم ازاتاقم بيرون مي رود

موهايم راشانه مي زنم

و با چسب مورو به بالا ماتشان مي‌كنم

آدامس اربيتم را لاي دندان هايم له مي‌كنم

سارفون و ساپرتم را تنم مي‌كنم

ترانه‌ي رپ گذارم

گلدان‌ها مي‌لرزند

و من منتظرمي‌مانم

صداي زنگ مي‌آيد

كفش‌هايم را مي‌پوشم

هيچ كس پشت در نيست

انگار كفش بزرگي به پايم كرده‌ام
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در یکشنبه چهارم مرداد 1388 و ساعت |

دل خونين

انزاب خوئي

 

دلم شدست گرفتار آن دو چشم سياهت

»"بهشت هم به جهنم ، فداي ناز نگاهت« "

هزار بارگذشتي به ما نگاه نكردي

 چه باك ،اين دل خونين شكسته باد به راهت

 از آن دو ديده هماره به رهگذار تو دارم

 كه سوي چشم من افتد نگاه گـاه به گاهت

  گرم دهند همه كائنات روي زمين را

به مويي از تو نيرزد ،قسم به روي چو ماهت

 جز آنكه شهره عالم شدي به خاطر ياري -

دلا ، چه بوده در اين عشق اشتباه و گناهت ؟!

به عيش و نوش جهان ديده بسته ام همه عمر

كه چشم دوخته ام بر وفاي خواه نخواهت

 تو مهر من به دل خويش داري و ننمايي

كه هست طرز نگاهت در اين مقوله گواهت

  فراز اين غزلم از "»حبيب«"  وام گرفتم

»بهشت هم به جهنم فداي ناز نگاهت« "

 اگر چه مانع و ديوارهاست بين من و تـو

هميشه خاطر "انزاب" هست بر سر راهـت  

 

جادوي بهاران

هوشنگ رحيمي

 

چو پرّان شد پرستوي بهاران

به جان مستي دهد بوي بهاران

صبا، با نم نم باران روانست

براي رُفت و رو، سوي بهاران

ز عطر پونه، دل بي تاب گردد

كنار چشمه و جوي بهاران

ز ناز باغبان ها بي نياز است

گل زيبا و خودروي بهاران

بشارت مي دهد هر دم ز آفاق

صداي پاي دلجوي بهاران

بيا بنگر كه در گلشن چه غوغاست

چو محشر در تكاپوي بهاران

گر از خود مي روي اي دوست بشتاب

بنوش از جام بانوي بهاران

دمي با گل نشين و باده  برگير

چه جانبخش است مينوي بهاران

مبارك باد نوروز و بهارت

ترا خوش باد جادوي بهاران

 

 

 

ياد تو

بهرام صاحبدل (هايم)

 

ياد تو آرامش جان مي شود

با تو جانم فصل باران مي شود

هر دم از تو خانة تاريك جان

نورباران و چراغان مي شود

با حضورت اي طبيب عاشقان

درد بي درمان چه درمان مي شود

خاطر ناشاد من با يك نظر

چون گلستان شاد و خندان مي شود

مي‌كند شرمنده اين چشمان تر

ابر نيساني چو گريان مي شود

آنچنان خوبي تو اي زيباي من

نام خوبت زيب عنوان مي شود

اي صفاي زندگاني عشق تو

بي تو دنيا تيره زندان مي شود

خطّ و خالت مي كند تاراج دل

لعل نوشت آب حيوان مي شود

غمزه هايت »هايم« ديوانه را

چون شراري در نيستان مي شود
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 و ساعت |

 

سن آللاه

ع.آيرملو ـ وفا

 

بير گون منه ده سئوگيلي جانان دئ سن آللاه

بير اؤزگه حسابلا منه ده جان دئ سن آللاه

اينجيكلي دؤنوب باخما منه نئيله ميشم من

كج باخماق ايله آز منه قان ـ قان دئ سن آللاه

آلدين بو جفا درسيني كيمدن؟ سني تاري

تاپدين بو جفاكارليغي هاردان؟ دئ  سن آللاه

من دردين آلان گؤزلر ايله باخما رقيبه

آز اؤزگه پايين اؤزگه يه احسان دئ سن آللاه

هر يئرده دئمه ناز ائله ديم كوسدو فيلان كس

من كوسمه ميشم آز منه بؤهتان دئ سن آللاه

بس دير من اؤلوم سؤيله مه جانانه رقيبه

آز دابباخانا اوستونه تهران دئ سن آللاه *

بيچاره وفا باش گؤتوروب بس هارا گئتسين؟

آي دردين آليم، درديمه درمان دئ سن آللاه

..................................

  • خويدا بو بير مثلدير. سوندان گؤرموش آداملارا دئييلر.

 

تقديم به صمد بهرنگي

انجمن ادبي دانش خوي ـ محمد سوداگر

 

شاعري خجالتي شده است دركـنـار تـعـارف بـيـجـا

دم بــه دم عــرق نمي ريــزد از دهانش كمي تف بيجا

لحظه هايم جهنمي شده است

توي خودكار بيك من قي كرد جوهر اين بنفش بيرنگي

مــاهـــي دم سـيـاه خوش‌مـزه لابه لاي كتاب بـهـرنـگي

مـاهي از هوا نمي ترسـد

فلسفه؛ خود، هميشه بدفهم است ازهگل تا به نيچه پيوستن

لابه‌لاي دوحرف، خود گم‌شد كله هاي بريدة بي تن

فلسفه، خود هميشه تكراريست

هر كجايي به فكر نان هستي قرص آن را براي من بفرست

هر كجايي به فكر گل هستي شاخه اش را براي زن بفرست

نان و گل را به دست من بسپار

چــار چـوب روابـط بستـه، لاي آلبوم درون يك صنـدوق

آدمي از نبود خود راضي در فـضـاي درونــي فـــنــدق

من كمي هم به پسته مي خندم

 

انجمن ادبي دانش خوي ـ سهيلا الماسي

 

1. زير باران مي رويم

خيس مي شويم

سرما مي خوريم

چرا تو اهل باران نيستي؟!

2. دلم در كنارت بود

خبر از دل كسي نبود

بارها امتحان كردم

اما بلوتوث انجام نشد.

3. من و تو فقط در نگاه هم مي خنديم

حالا چه شده است كه سر به زير خنداني.

4. عشقت شيرين است جايش نگذاري

مورچه ها از تو زرنگ ترند.

 

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت |

 

موج درياي خيال

انزاب خوئي

اي دو چشـــمت جلــوة درياي نور

پيكرت شفّــــاف چـــون جام بلور

اي حــــرير گيــــسوانت آبشــــار

خنده هايـــت جلوة صبـــــح بـهار

اي حريــر پيكرت يــــاس سفيـــد

بـــازوانـــت شــاخه‌هاي سبــز بيد

اي تنـــت روشنـــگر مهتـــــاب ها

بينمت هر شب به شــهر خـــواب ها

اي دلـــم بر پـــاي زلفــت ريختـــه

هستيـــم بـــر هستيـــت آويــــخته

اي تراش پيــــــكرت نـــازآفــرين

قبـــله‌گاه عشـــق را زيـــــبــاترين

اي به صبـــــــح آرزو آغـــــازهــا

با تـــو شعـــرم مي كند اعجــــازها

مانـده در خاطـــر ز يادت خواب ها

بر لبــــانـــم ســايــــة مهتــــاب ها

با توام اي مــوج دريــــاي خيــــال

اي هميشه سبـــز چـون دشت شمال

بشكن امشب شيشـــة پـــرهيـــز را

وا كُن آغـــــوش گنـــاه انگيـــز را

آمد از ســـوداي عشقت دل بجوش

بشنو از »انزاب« اين سوزان خروش:

مهربــانا عشــــق مـــا را پـــاس دار

چشـــم مـــا را كُن خلاص از انتظار

بـــــا تـــو هستـــم اي اميـد آخرين

صادقــانه تــــا بـــه روز واپسيــــن

 

آرزو

هوشنگ رحيمي

آشيان تنگ است يا رب فرصت پرواز ده

بال و پر بـــگشودنم را يك فضـــاي بـاز ده

ناز مهرويان كشيــــدن طاقتم را طاق كــرد

لطف كن ياري كـه داديم، دلبري بي ناز ده

در تغافل عمر ما بگذشـــت و فرجامي نبـود

بار ديـــگر بهــر تـــوبه، چند سالي بـــاز ده

خون دل از ديده جـاري، قدرت پرواز كو؟

تا نشـاني بـــاشد از ما نـــاله پــــر آواز ده

با حـــريـــفان، كار و باري بر مراد ما نرفت

عــــمر اگر دادي دوبــاره عمر بي انباز ده

دوستان را رنگ و بويي جز رياكــاري نبود

با دغلكاران چه گويم يار جـــان پرداز ده

مرغ همــسايه اگر غاز است در چشم رقيب

مرحـــمت فرمـــوده ما را مثل آنها غـاز ده

 

»به مناسبت ولادت حضرت زهرا(س)«

نغمه‌هاي عشق

علي صلاحلو ـ »شاهد«

 

بـــاز با بـــــــال وَلا پـــر مي زنـــم

چنگ بر دامـان كوثــــر مي زنــــم

شــــعر من ديــــگر توّلاني شــــده

دل حـــــريم امن مـــولائي شــــده

نغمـه هـــــاي عشق را دل مي سرود

بر محمــــد، مرتـــضي، زهرا درود

نو گلي در باغ تقــــوي خنــــده زد

داغ مــــاتــــم بر دل شرمنــــده زد

زنگــــها را كوثــــر از دلـــها زدود

كفو حيـــدر ديـــــده بر دنيا گشود

عصــمت كبـــراي داور، فــــاطمه

اوســـــت »اعطيـناك كوثر« فاطمه

بحـــر لـــطفش از كران تا بي كران

سفــــرة جـــودش به دنيا گستــران

لنگــر كشــــتي خلقـــت فــــاطمه

مظــــهر و معنــــاي عــــفت فاطمه

حكمـــران كشــــور دلهــــاست او

پيــــش‌مـرگ حضرت مولاست او

گفت: چــــون ام ابيـــهايش رسول

تـــا تـــو داني وســــعت مجد بتول

بي ولايـش سيـــنه پر درد است و آه

با ولايــــش پـــاك بـــاشي از گناه

بي ولايش شـاه باشـــد خـــاك راه

با ولايـــش بنــــده باشـد پادشــــاه

الفــــتي داري اگـــــر با فـــاطـــمه

روز و شــب گـــو دَم به دم يا فاطمه

همچو »شاهد« دامنش چنگي بزن

بــــا تـــولا باز آهنــــــــگي بـــزن

 

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت |

محمد ارثي زاد

در گير و دار فضاهاي مدرن و سنتي

انجمن ادبي دانش خوي _ سجاد حاجي حسينلو

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت |

در انديشه افق هاي دست نيافتني

انجمن ادبي دانش خوي ـ سجاد حاجي حسينلو

 

از جمله شعراي انجمن ادبي »دانش خوي« خانم »الماسي« است كه هنوز در مرحله ي آزمون و خطا است. با خيزي كه گرفته نشان مي دهد از همين زمان به افق هاي دست نيافتني مي‌انديشد. گر چه به گفته‌ي خودش »هميشه دست چپش با دست راستش قهر است« ولي باز شعر را خوب زمزمه مي كند، با تصاوير و كلمات بازي مي‌كند و »سر گفتن مداد انگشت‌هايش  باهم دعوا دارند«

به محور عمودي پايبند است و حركت سطرها را به خوبي انجام مي‌دهد:

ـ بابا؛ / خوابش مي آيد،/ »الف«هايش دراز مي كشند،/ چشم‌هايش را مي‌بندد،/ نقطه هايش را بر مي دارم.

ـ مادر؛/ سر پا است/ كلمه‌ي مقدسي‌ست،/ هميشه مي توان به »الف«اش تكيه داد.

ـ زندگي؛/ »گيِ« آن هميشه ثابت است،/ چگونگي اش معلق؛/ همه درون گودال »ي« منتظر دستي هستند و...

»دغدغه هاي چند واژه« عنوان شعر بالا است كه به بخش‌هايي از آن توجه مي كنيم و به پستوي پنهان آن سر مي‌زنيم:

»بابا«، »مادر« اين دو ركن اساس »زندگي« كه نمادهاي روان شناختي خاصي براي صاحب اثر دارد به اين طريق به لايه هاي دروني كلمه رسوخ مي كند و به جاي اينكه خود را با كلمه همراه سازد، واژه ها را به همذات پنداري با خود مجاب مي كند. هر كلمه ساختمان مخصوص به خود دارد كه معني مستقلي را بازگو مي كند. اگر بعد از جبرگرايي زباني (زبان تعيين كننده واقعيت است) فرار كنيم به اينگونه بازخوردها برخورد مي كنيم. كشفي كه به يك شاعر در »الف« ـ »بابا«ـ يا ـ »مادر« ـ دست مي دهد. گونه اي از كشف است كه به حالت هاي حسي او در آن لحظه مطابقت كاملي دارد. اين سير ذهني كه با كشف موضوع انجاميده، طي فرايند مختلفي شكل گرفته است.

مثل تمام خلاقيت ها اول از عينيت (محيط خارج قابل رؤيت) شروع مي‌شود‏ كه تكرار عينيت به آشنايي كامل و درك موقعيت منجر مي شود.بعد از اين مرحله،‌ تكرار خود كلمه است كه نقش مكمل را به عهده مي‌گيرد، اغلب در گفتگوهايمان جملاتي را كه به زبان مي آوريم، در ذهن مجسم نمي كنيم، ولي هنگامي كه با يك مسئله‌ي مهم كه قابل تأمل است مي رسيم سعي مي كنيم تا به تمام جوانب مسئله متمركز باشيم. چنانچه در كتاب »مديريت روشن بيني« خوزه سيلوا روي نگارش هدف تأكيد فراواني دارد. اينجا همان نقطه اصلي است كه كشف اتفاق مي افتد. از ساختار به معني مي گريزد، به حس آميزي روي مي‌آورد و در نهايت به نماد آفريني دست مي زند.

اما كار بعدي اين نوآور نام آور آن است كه بيشتر در حال و هواي شاعران دهه‌ي 50 است. بيشترين خصلت هاي شعري آن دهه به سه بخش تقسيم مي‌شـود: 1ـ تغيير و تحول اساسي در حيطه ي ساختار؛ مانند »كارخانه‌ي« (منوچهر سيستاني) 2ـ به كارگيري تصاوير متوالي؛ مانند »تولدي ديگر«(فروغ فرخزاد) 3ـ استعاره و تفسير در اكثر شهرها؛ مانند »كوچه« (فريدون مشيري)

همان شناسه هايي كه در شعرِ »در نهايت خويشي« مي بنيم.

»نهايت خويشي«

در خيال بوديم، خود خيال نه.

روزي تاريكي آورد،

بيدار شديم آرزو پژمرد!

شبي روشني برد،

خوابيديم خيال ترسيد!

آن شب، تمناي ماه با سكوت زمين مي خواند،

اما خود را گرفت!

و آن روز در مردمك پنهانش، حيات ديده بست،

باز خود را گرفت!

ديديم با درختِ درد مي تابد،

نهال درد شديم و در زمين سكوت، خود را كاشتيم

باران همدردي نبود،

از اوج وجود بر ما تابيد،

خسي روئيديم!

بادي نوزيد تا سرگردان حدّ بياباني نگاهش شويم

در آفتابي ترين تكرار،

خس پابريده اي شديم و با بهت مانديم!

اما چهرة زيبايش بر هميشگيِ ما تابيد.

آفتاب بود، با نهايت خويشي، در بيابان جايمان داد!

شعر روايت يكدست خود را در محور عمودي به خوبي توانسته حفظ كند هر چند ضرب آهنگ هاي شعر »شبي روشن، اما خود را گرفت، باز خود را گرفت . . . « حس عاطفي تأثيرگذار و شديدي روي مخاطب ندارد ولي تنها نكته ي قوتي كه اين ضرب آهنگ ها دارند، با كمترين واژه، معناي سطور قبل را به خوبي منتقل مي كنند. »نهال درد ـ باران همدردي ـ حد بياباني ـ نهايت خويشي«ـ وارد كردن تركيب هايي از اين دست نشان از تسلط شاعر است كه بار ادبي اثر را بالا مي برد.

»هذيان هاي يك تنديس«

موهايم را ژل مي مالم،

فرق سرم را گم مي كنم!

با قرآن فال مي گيرم و آن را در قفسه كنار ديوان حافظ مي گذارم.

پنجره ام رو به قبله است،

بعضي وقت ها پشت به پنجره مي كنم

موي گربه نمازم را باطل مي كند،

دست هاي نداشته ات مرا پس مي‌زند!

تنديسگر من،

خودم كلاه بزرگي سرم گذاشته ام،

كه گوشهايم نمي شنوند!

كه چشمهايم نمي بينند!

اما هنوز صدايت مي كنم،

بهتر از مادر بزرگ ها،

كه چند ركعت برايت شهادت دروغ مي دهند و

مي پندارند بعد از سلام، حق گناه دارند!

در اكثر كارهاي خانم الماسي با به‌كارگيري زبان معمولي مواجه هستيم و اكثراً به جاي اينكه زباني بسازد بيشتر سعي مي كند زبان را به كار ببرد. شناخت موقعيت و استفاده ي درست از تصاوير حاشيه اي، به هوشمندي شاعر بر مي گردد كه به غير از پر كردن فضاهاي خالي بين سطور، به دقايق ناب شعري ختم مي شود. در راستاي همين سخن: »پنجره ام رو به قبله است ـ بعضي وقت ها پشت به پنجره مي كنم ـ موي گربه نمازم را باطل مي كند و . . .«

اگر سطر دوم را حذف كنيم از قدرت روايت و مفهوم كاسته نمي شود »بعضي وقت ها پشت به پنجره مي كنم« همان تصوير حاشيه اي است كه مي بينيم اما »خودم كلاه بزرگي سرم گذاشته‌ام«.

يكي از مؤلفه هاي شاعران دهه ي 70 »بازآفريني« ادبي بود كه در سطح بسيار پايين تر ديده مي شد. عمده ي اين بازآفريني ها نتوانستند خود را به دهه‌هاي بعد از خود انتقال دهند و در همان منجلاب گرفتار گشتند. نسل امروز با آگاهي از اين واقعه، با رندي خاص به بازآفريني ها دست مي‌زند چرا كه هيچ نماد يا شيئي در هنر كهنه نمي‌شود و هدف ها همان رابطه‌ي هنرمند با اشياء هستند كه به هنر تاز‌گي مي‌دهند.
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 و ساعت |

خوي شهري

ژاله نورآذر

 

خـــويـــون افتـــخاري شــمس تبريزي

بـــوردا يــاتيـــب مولانيــــن عزيـــزي

ميـــنـــاره ســــي عظـــمتــــي عيزّه تي

يــــوزلر اوون بــــورنــــوزودور زينتي

ســـــلام اولــــسون قـــونيـه يه هم خويا

حــــورمتـــلي تـــوپراقلار قالارگي قالا

دارالصّفــــا شــــهري آبــــاد اولـاسـون

اصلان قيــــز اوغـــلانلار يئـنه دوغاسان

اصلانيــن اركَكَي ديشي ســـي اولـــماز

بـــو شَهَرده قيــــز اوغــــلاندان تانينماز

آدلـــي شـــانلي قـوچاق ايگيدلرين وار

محبــبت لي صفــــالـــي ائللريــــن وار

ياشاسيــــن دونيـــــادا اصلان اوغلانلار

خــــوي شهرينده بويــويوب آدلانانلار

»زرياب خويي« ائلين آدين اوجاتدي

شهريميزين افتخاريــــن چـوخــــاتدي

»دوكــتور قرباني«يه سلام لار اولا

عؤمــــور بويو خدمت ائــديب خويلويا

»كريم زاده« »رياحي« لر »سعدي« لر

»آغاسي« ســــوزلرين شــعر ايله ديير

احمدخان دونبولي روحي شاد اولسون

دونيا بويي آدي ســـــاني ياد اولســــون

»زاهدي« »رحيملو« »حكمت شعار« لار

»تبريز دانيشــگاهندا« جـــان قويـــارلار

»انصاريان« روشــــنـــــدل لر آتــــاسي

افتـــــخار ائتــــسيـــن لر آتــــا آنـاسي

يــــوزلر جــوان شاعير خويون وصفينده

سوزلر يــــازيب گـوزل توركي ديلينده

هئي اوجـــالين شانلي خـويون داغلاري

أته ييــزده بســـله يه سيز بـــــاغــــلاري

دؤشـــــلرينده آخار بــــولاقلاريـن وار

آلمــا هيئوا آمـــرودلي باغلاريــــن وار

دوزلاقلاردا تــــوكنمـــه سن دوزلارين

شيرين سوزلي خومــار گؤزلي قيزلارين

خويـــــون قيـــزي دوزي بوزي ديللرده

محببت آختـــــارسان بيزيــــم ائـــللرده

يــــاز گـــلر كن يـــاسمن لر گول آچار

قيزلار اونــو دريــب تئلينه ســـــاچــــار

قيزيل گــــولون عـــطــري بوروير باغي

شــــوشه لره دولدورالار گـــــولابــــي

گولون ياپــــراقـــلارين قنـــــده قاتالاّر

گول قنــــدي دوزه لديب گــونه قويالاّر

آي نــــه گـــوزل دادلي گول مورّبباسي

قيـــــزيــــل گــــولو آيرانلارا قاتماسي

مــرداد آيــــي گـــونه باخــان گوللري

گونش كيمي پارلار تـوتـــار چـــوللري

فايتون مينيب داغ بــاغيــــنا گئده رديك

بير يئرده يغيشيب شــــادليـــق ائدرديك

»ابولفضل اوجاغي« گردشگاه ايندي

آغاجلاري قــــوجـــالـــسادا وار ايندي

»آمير فتاح« اوجاغينا گئدرديـــك

قوربــان كسيــب اتين ائله وئـــره رديك

»آمير هادي« موشكول لري آچاردي

ائللر نـــذير ضـــريـــحيـــنه آتــــاردي

مـحلّله ده بهلول امــامزاده ســــي

حاجــــت لريــــن اوردا روا اولماســـي

»مطلّب خان« مسجديني گؤرگينن

خويون كئـــچميـــش عظمتين سئوگيلَن

»مقبره« تــــوپــــراغي گـوله باتيبدير

»آمير يعـقــوب« اؤزو اوردا ياتيبدير

كنارينـدا ياتيـــــب اونــــون بــــالاسي

»دكتر آيت ا...« خويــــون آقــــاسي

»بني رياح« عمارتي نئـــج اولــــدو

يــــادا ســــالديــم گوزلريم ياشا دولدو

اوردا منيـــــم خــــاطراتيــــم يــاتيپدي

معليم لريـــم هــامـــي ياددا قاليـــــبدي

»طبيبي« »نعمتي« خانيـم »فتّاحي«

بويـــــنونا آلاردي انـــــتـــظامـــاتـــي

آغالاردان »آموزگار« »رياضـي«

»حسن بِيگي« »راشد« »مهدي آغاسي«

»كشاورزي« »سعدي« »كمال هاشيمي«

فيــــزيك معليم لــــري فرانـــسه شيمي

بيرده ديئيم مورتاض، كوشا، طالبــي

»محدّث« دئيه ردي فـــرانســــه ديلي

»بني احمد« ويـــــولونو چــــالاردي

اي ايـــران سسي ايله كـــلاس دولاردي

اونــــدان ســــونرا دوه لري چـــالاردي

شــــادليق ســـسي كلاسي دولدوراردي

آخيـــــر چرشـــنبه ده هـــامي توكانلار

شيرلنميــش نارلاري گؤيـــــدن آسالاّر

بالاجــــا بــــالابــــان بيــــزده آلارديق

نخودلار چــــالاردي بيــــزده اوينارديق

ساخسي لوله هينـــله فيشــــقا چالارديق

بويا كلي تنكيــــه مــــاشيــــن آلارديق

چرشـــــنبه ني ائوده اود يـــانديرماســي

يــــانــــان اودون اوستــوندن آتيلماسي

چرشنبه ده يئــددي لويــــن آلارديــــق

كيليد ســـاليــــب يؤزه قولاق آسارديق

خوروز، پــــولو چرشنبه نين شامي ايدي

ائل طايفا قـــونشـولار هامي راضي ايدي

چــرشــــنبه گئجـــه سي كوزه آلارديق

ســـــحر گئديب بولاقدان دولدورارديق

گــــوللو بــولاق اوستو بوتون دولاردي

جوان قيــــزلار ســــولاردان آتيـلاردي

دئيه ردي لر آتيــــل باتيــــل چــــرشنبه

آينا كيمي بختـــيم آچيل چـــرشـــنـــبه

جوانلارين شــــن لي گـــؤزل سهسيــنه

دوشــــه ردي گــــؤزل لر عشـق هوسينه

چـــرشــــنبه گـــونون ده چشمه باشيندا

گؤزوم بير آلا گــــؤز دلبـــره دوشـــدو

دئديم آي گـــؤزه ليـــم منــه يار اولسان

جـــان قــــربــان ائله رم اگر سن قويسان

دئــــدي نشـــان لي يــــام اؤزگه مالييام

آغري داغلارينين مــــن مــــاراليـــيــام

همشــهريلر دونيا سيــــزه خوش اولسون

ائولر بوتون شادليق اولسون توي توتسون
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 و ساعت |

 

مني ياد ائت

انزاب خوئي

 

هر وقت قيــزيل لاله ني »تـك« چولده گورنده

هر وقـت چكــوب شــانه أيپك زولفي هؤرنده

يايليـــغيني هــــر وقـــت چمن اوســته سـرنده

ياقــــوت لبيندن »اؤ« گــول بـــوســــــه دَرَنده

يا، يـــازدا چيـــچك ايــلك زمان غنچا دئرنده

خاطيرلا او سؤنمز دلي عــشـــقي مــني ياد ائت

دامـــاد، گــلينه توي گــئجـه سي آلــما آتاندا

اوغلانلارا قيزلار ناز ائديب عشـوه ســـاتـــاندا

آي ياز گئجه سي قاش گوز آتوب صبح باتاندا

معشوقيله عاشــق قاويشـــيب وصـــله چــاتاندا

عشـــقيــله هـــم آغـوش اولوب آسوده ياتاندا

خاطيـــرلا او ســؤنمز دلي عشــقي مني ياد ائت

گوردون بيـــري عاشقدي نگارين دئيور آغلور

غمگين اوتوروب رنـــج فـــراقه سيـــنه داغلور

صبحه كيمي گؤز ياشيني دامانيـــنه بــاغــلــور

ديزلريني، باش چيگنينه قويموشسا قــوجـاغلور

ديوانين آچـوب گاه اوخــويور گـاه وَراغـلــور

»انزاب« ي سالوب خاطيرينه عشقيني ياد ائت.

 

 

 

 

آرزو

حاج علي صلاحلو »شاهد«

 

آچ گــوزليم مـــاه روخـــوندن نقاب

تــــا كي تماشـــايـــه چيخا آفتــــاب

نــــار فــــراقـــه نـــه رَوادور يـانـــام

قلبيـــمي جـــانا نه دَن ائتــدون كباب

دل خَم زولــفونده گـــرفتار اولـــوب

بَسدور او گيسولره چـــوخ ويرمه تاب

نوحــه قيـاس ايلمه، يـــوخ فرصتيـــم

عُمرلر اولموش گوروسن چون حُباب

قورخـــورام آخر قالا حَسرت گوزوم

اِئت يــــوزووي گورمَگه، جانا شتاب

وَعده‌ن اولـــوب امروز و فـــردا مــنــه

وار نه خَطا منـده، نه دور »لن« جـــواب

رَحـــم قيل احــــوال پـــريشــانيـــمه

سويـــله نـــه اندازه چَكيم مــن عذاب

تاب و تــوانيم گــئديب الدن يتــيـش

تــوت اليمي، واردي بو ايش ده ثواب

سالـــما نـــظردن، گـــل نـــازيم مني

يوخـــدي فراقه بولوسن منـــده تــاب

واردي بـــو دنـــيــاده ايـــكي آرزوم

قســـمت اولا لعـــل لبـــينــدن شراب

بيــــرده بــــودور چـــشم عنايتله سن

گر باخاسن »شاهــد« اولار كامياب
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت |

غزال من

هوشنگ رحيمي

 

غزال شوخ طبع و شنگ من چه خوش به ناز مي رود

دريــغ و درد، كايـــن ســــفر رهـــي دراز مي رود

من از پي اش دوان دوان به گــــرد او نـــمي رســم

كشيــــده ســـايه از ســـرم، چنـــان به تاز مي رود!

امان از آن افـــاده ها، امــــــان ازين كرشـــمه هـــا

دلــم كبــــاب مي شود كـــــه اين »چغاز« مي رود

غــــــزل، قصيــــده، مثنوي به درد او نمـــي خورد

»جرينگ« ســـــكه چــــون رسد به پيشواز مي رود

مرا نه »استطاعتي« نـــه خــــورد و خـــواب راحتـي

كه سكّـــه بر شــــمارمـــش ـ و گـــرنه باز مي رود

وصــــول مهر اگـــر نشد ميـــسرش، به حيـــلتـــي

بــــه لعــن يا دعاي بــــد، ســــر نــــمـــاز مي رود

در اين ســــفر كه مي رود چـــه حـاجت اجازه اي؟

چــو يار بـــي جـــواز من ره حـــجــــاز مـــي رود

 

 

 

معليم

حسين عباسدوست (جوشقون)

اي منيم اعتيباريم، افتخاريم، هر نه واريم، شانلي معليم

ادب اركانلي معليم

منه اورگه دين اليفبا اوخويوب هي يادا سالديم

سنه من فخر ائديرم قونچاني ديم گول تك اوجالديم

اليمه تئز قلم آلديم

ائله بيل كور قوشودوم دونيادا ظولمت ده يي ديم من

اوخوماق بيلمه زي ديم چوخلي دا زحمت ده يي ديم من

نيجه غفلت ده يي ديم من

اورگينده دويونن تهجه محبت گورونوردي

خوش صداقت گورونوردي

ائله شيرين دانشيردين بيزه سن درس اوتاقندا

منه شربت گورونوردي

چوخ چتين ليك لره دوزدون دئدين اولسون تاري راضي

بولمه زي ديم نه دي كلمه يا كيتابدا نه دي يازي

اوخويوب سونرا دوشوندوم حقي نن راز و نيازي

حتي قرآني نامازي

انبيالر نيشاني فخر ائله بو ايشده كي وارسان

ائلي مين افتخاري ئولكه مه بير گولي باهارسان

بو گوزل ايرانيما شان و جلاليله وقارسان

دئمه گيزلين آشكارسان

نور سپر دو رويه جيسمين شمع كيمي هاردا اولارسان

نه قارانليق نه ده ظولمت دايانانماز قاوالارسان

علمي نن اوج ائلي يرسن گويه ساري اوجالارسان

بيلرم چوخدي چيخارين عرشه ده علم آپارارسان

وطنه دايمي يارسان

چوخ وقاريله دوروب سان منه اورين داغي سان سن

بئله علمين بولاغي هم اوجاغي هم باغي سان سن

صنعتيناقتيصادين ريشه سي سن تورپاغي سان سن

هر بولوم درس اوخونور شاخه سي سن يارپاغي سان سن

باش اوجا قالمالي سان سن

جوشقون هئچ واخت تانيمازدي يازيلان وصفي هيجاني

گر اياقندان اوپم قوربان ائدم آزدي بوجاني

سندن ايلهامي آليب شعر يازيرام يوخدي يالاني

دئسه لر كيمدي بئله تعريفي دولدوردي جهاني

دييرم سانكي معليم بو ائلين قهرماني
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 و ساعت |

قهر شاعر

سيدمحمدحسن ناصحي خوئي

ديــگر اي گــل از تــو بيزارم برو

بــيـش از اين منــماي آزارم بـرو

تـــا بـــه هــمراه رقيبان ديـدمت:

سوخت جان از رشگ اغيارم برو

بـــار عشــقت را ز دل، بــرداشتم

ايـــن زمــان ديــگر سبكبارم برو

طفل دل را، در شـب پر درد هجر

خــــود بـــه افسوني نگهدارم برو

يك نفس بنشين: كه از ديــدار تو

آرزوي خـــويـــش بـــردارم برو

در غم هجرانت، اي بشكسته عهد

اشـــگي از مــژگان نمي بارم برو

ذرّه اي ســوداي بهبوديم نيــست

اي طبــيـــب آسـوده بگذارم برو

بي تو مي دانــم كه ميـــمرم ز غم

مـــرگ را از جــان خريدارم برو

زير لب »ناصح« مدام اين نغمه داشت:

همچنـــانــت دوســـت ميـــدارم بــرو

 

 

 صدف و خزف

انزاب خوئي

شــنبه بـهار، مي دمد لاله و گل ز هر طرف

خيــز و بگيــر سـاقيا ساغر لاله گون به كف

لطف هوا، صفاي گل مي طلبد نبيــد و گل

ســــاقي سيم ســاق كن، رنج خمار برطرف

بي مي لعل او مـرا، ديده خــمار مي كُــشـــد

داد لبِ شــراب گــون گفت: بنوش لاتَخَف

ساده دلانه دل سپـردم به يكي فرشــتــه خــو

در طلب وفــاي او عــمر عـــزيـــز شد تلف

وصف جمال او چنان گشته حديث اين و آن

كز پي ديدن رخش سوته دلان كشيده صف

زان لب غنــچه وش تبــسّم چو به ناز سـر زند

غنــــچه لفاف ميدرد، سينه شود پر از شعف

نسبــت سرو دادنــم پيــش قَدَش بـود خــطا

ســـرو به پيـــش قــامت او به مَثَل بود علف!

شد اگر ايـن مشابــهت اندكي از قيــاس دور

طبـــع مـــرا بود از اين شرح، كمال او هدف

با هـــمه دلـــربائيش گر سَرِ مــهر داشــتــي

زيبد اگـــر بر آســمان فــرق بسايد از شرف

آنــچه كـند به طبعت »انزاب« قياس، مدّعي

هست قياس خيره، كي مِثل صدف بود خزف

 

گفتم مرو...

هوشنگ رحيمي

گفتـــم مرو، كه خانه خراب تو مي شوم!

همچون حباب، نقش بر آب تو مي شوم

دســت دعـــا به سوي خـدا مي كنم دراز

دلــواپـــس ايــاب و ذهـاب تو مي شوم

غير از تو نيست خواب و خيـالي به سر مرا

بـا ايـــن دل شكسته، مجاب تو مي شوم

با من كه جز عتاب و خطابــي نــداشـتي!

قــربــان آن عتاب و خطاب تو مي شوم

خواهم به يك بهانه چو شب را سحر كنم

بـــازيــــچــه نشان و سراب تو مي شوم

بر من بتـاب، بــار دگــر اي فروغ مـــهر!

در مقـــدمـت به بوسه تراب تو مي شـوم

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت |

 

مولودية حضرت ختمي مرتبت و به مناسبت هفته‌ي وحدت

انزاب خوئي

 

ربيع الاول اولدي آچدي گلشنده گل حَمرا

طراوتلندي عالم، عرش و فرش و كلّ ما فيها

 

ملك حيرتده قالميشدي بشر ايجادينه ايل لر

آچيلدي پرده فاش اولدي دليل خلقت دنيا

 

جهانه قرن لر كفر و جهالت سايه سالميشدي

تباه ايتميشدي دنياني فساد و فتنه و بلوا

 

نفاق و بت پرستي، خودپرستي، ظلم و استبداد

جنايت، شرك تاپموشدي تمام ارضه استيلا

 

بوياندان ظلمت جهل و اوياندان غربت توحيد

بطالت آشكارا و حقيقت محو و ناپيدا

 

بشر فرط توحّش دن بوتون دوشموشدي ارزش دن

خلايق خُلق دن خالي، جناياتينده بي پروا

 

ربيع الاولين اون يدتي سي ايّام عام الفيل

مشيّت تاپدي ختم ايتسين بووضعي خالق يكتا

 

گتوردي ظاهره مستور اولان اسرار پنهاني

قدوم »احمد«(ص)يله ايتدي ئولموش عالمي احيا

 

طلوع ايتدي اوگون »امّ القرا«دن مهر جان پرور

ايشيقلانديردي عرش و فرش مانند يد بيضا

 

شعاع نوري ذگدي »تيسفونه«، فرط هيبت دن

سينوب دندانة طاق و توكندي طاقت كسري

 

او سؤنمك گورمه ين آتشكده بير دفعه ليك سؤندي

گتورموب تاب و خشك اولدي او ساعت »ساوه«ده دريا

 

»محمد«(ص) اشرف اولاد آدم گلدي دنيايهس

جهانه آشكار اولدي اوگون معناي كرّمنا

 

اوگون ايل لر بويو حيرتده قالميش اهل افلاكه

بولوندي راز »اَرسَلناك« و رمز عَلّمَ الاَسما

 

شرفلنديردي انسانيّتي مولود »بوالقاسم«

همايون موكبي نقش رسالت ايلدي ايفا

 

وجود اقدسي قيرخ ايل بيان حقّه صبر ايتدي

كه درد امّته ذات احددن ايتسين استشفا

 

گئچوب قيرخ ايل ولادت دن نبوّت حكموني آلدي

لواي »لااله ليس الاّ هو« اولوب برپا

 

عدالت پرچمين ساچدي فراز بام اسلامه

جهالت، ظلم و الحادين فنا حكمون ايدوب امضا

 

غني و مستمندي دين مقاماتيندا بير گوردي

تكبّر، زور قانونون سراسر ايلدي طغا

 

يوزوب معيار استكبار و مرز فخر و اشرافي

بويوردي »اكرم عندا... اتقكم« ولا غيرا

 

كلام وحدتي سرلوحة ايمان و دين قيلدي

نفاق و تفرقه صاحب لرين يكسر ايدوب رسوا

 

آيوردي نوري ظلمت دن، بولوندي جهل حكمت دن

حقيقت بِيرَقين قالديردي، حقّي ايلدي افشا

 

مبارك هفته دي، بو هفته،وحدت حالنه شامل

خدايا ساخلا اسلامي بحق حرمت زهرا(س)

ئولونجه چكمه »انزاب« دامان »محمد«(ص) دن

عنايت لطف اولوب حقدن تاپوبسان بيله بير مأوا
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت |

 

پند و پرهيز

سيدمحمدحسن ناصحي(خوئي)

به جرم آنكه، دل از حسرت تو لبريز است

نگاه كين رقيبان به سوي من تيز است

حكايت شب غم، با تو نيز نتوان گفت

ز بس كه تلخ و ملال آور و غم انگيز است

نظر به روي تو افكندم و ندانستم

كه يك نگاه گهي تا چه حد بلاخيز است

دمي ز عشق سخن گفته ام، پس از عمري:

نگاه شهر به رويم ملامت آميز است

ميان زلف تو، آن چند رشته تار سپيد

چه پرشكوه و چه با جذفه و دلاويز است

گل هميشه بهاري، به نام عشق هنوز

مراست در دل و فارغ ز باد پائيز است

بلاي عشق به دنبال مي رود شب و روز

مرا، اگر كه به شيراز يا كه تبريز است

مرا كه سوخته جان سالها به آتش عشق

دگر چه فايده »ناصح« ز پند و پرهيز است

 

تو تمناي مني

انزاب خوئي

»شاهدا«: شعر تو آميخت به دل شور و نوائي

جانم از حسرت و تن از غم جان يافت رهائي

مانده در گوشة غربت بِدَر از شاهد و ساقي

به جُز از نالة دل ما نشنيديم صدائي

گفته اي سِحرِ كلامم شده آرامشِ دلها؟!

ما كجائيم در اين ورطة هستي، تو كجائي

آنچه مي گويم و گفتم همه سوز است و غم دل

جُز از اين نيست مگر قصّه و افسانه سُرائي

دل من خون بُود از مردم نامردِ زمانه

مَپَسند آنكه كنم از دل خود راز گشائي

دفتر عمر من از صفحة هفتاد فزون شد

موسم وصل سرآمد رَسَد آواي جُدائي

شد خزان باغ وجودم ز دَمِ باد حوادث

زين سپس كي شود اندر دل من سبز، گيائي

هر نفس بانگ رحيلم جَرَس آرد به فراگوش

گويدم: خيز در اين غمكده زين بيش نپائي

تو تمنّاي مني »شاهد« با ذوق و دل آرا

دوري، اما همه جا چون دل و جان در نظر آئي

توئي آن مهر درخشنده كه مي جويمت اي جان

همّتي، در دل من شوق محبّت بفزائي

مانده در حسرت ديدار، دل و ديده ام اي گل

اي خوش آن روز كه يكباره به من رُخ بنمائي

عمر ما صرف شد اندر ره عشق و مي و مستي

ليك از ماهرُخان هيچ نديديم وفائي

بس كن »انزاب« ز گردون نكني شكوه، خدا را

يار چون يار نباشد چه وفائي، چه صفائي

 

مرا ياد ـ تو را فراموش

هوشنگ رحيمي

شب است و بي تو شبستان من، چه خاموش است؟

بيا كه بي تو مرا درد و غم، هم آغوش است!

بس انتظار كشيدم كه شب ز نيمه گذشت

دلم چوخم مي، از التهاب در جوش است

شب فراقِِِ مرا نيست از پي اش سحري،

فروغ صبح سعادت از آن بناگوش است

شميم زلف تو را، گل چه ماهرانه ربود

كه عندليب از آن رنگ و بوي مدهوش است

به جام لاله مگر ژاله، بادة ازلي است؟

هميشه بلبل بيدل از آن، قدح نوش است

اگر نبود ترا پيشه، غارت دل ها...

كمند زلف سيه، از چه بر سر و دوش است؟

چه خاطرات خوشي از توام مرا ياد است

اگر چه قصة عشقم، تو را فراموش است.
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 و ساعت |

شهرام  ميرزايي

"نيمه شب اضطراب يعني من

مشت پر از قرص خواب يعني من "

بين خطوط سياه لوليدن

كرم لجوج كتاب يعني من

دور خودم سال هاست مي چرخم

ماهي در تنگ آب يعني من

مي شكنم توي خويش با هر پلك

خواب خفيف حباب يعني من

بودن من جز دروغ چيزي نيست

دورنماي سراب يعني من

روبرويت سال هايت مي پوسم

پنجره و آفتاب يعني من

تو كه بگويي بمير ، مي ميرم

سار ِ شكار عقاب يعني من

از قفس دست هات خواهم ريخت

تكه يخ روي آب يعني من

صبح هميشه به خير يعني تو

روز هميشه خراب يعني من.

 

قربانعلي آيرملو (مهاجر)

زندگي ديده به در داشتن است

بذر اميد به دل كاشتن است

حسرت خواستن بي پايان

خواستن ها به دل انباشتن است

زندگي نيك به بد دوختن است

زندگي ساختن و سوختن است

زندگي گاه حقيقت دارد

زندگي ديدن و آموختن است

زندگي عطر گل ياسمن است

زندگي نزهت گل بر چمن است

چون بهاري ست خزان در پي او

زندگي مال تو مال من است

زندگي گاه طراوت دارد

گاه سختي و مرارت دارد

زندگي مي دهد و مي گيرد

مي كند كار خود ، عادت دارد

زندگي گاه چو شهد است و شراب

زندگي گاه خراب است و خراب

زندگي گاه ز دل مي رويد

همچو نيلوفري از پنجه ي آب

زندگي درد دل خسته ي من

زندگي بال و پر بسته ي من

بار اين زندگي زنده كُشان

مرگ هر روزه و پيوسته ي من

كاش چون خاطره بودم در ياد

يا كه چون قاصدكي در تك باد

نه ، تعلق نكند چاره ي كار

كاش بودم ز تعلق آزاد

 

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت |

محمد نوروزي

 

كه سايه كجا و اين شب تاريك كجا

كه لعل لبت كجا و ماتيك كجا

در چشم تو دنياي من آزاد تر است

چشم تو كجا و چشم تاجيك كجا

پيغمبر شعرم و رسالت دارم

در حالت كلي دو حالت دارم

يا من نه منم نه من منم يا اينكه

من از طرف شما وكالت دارم

خشكيده لب كتاب تو ، پروانه

يعني خبري نيست درين كاشانه

ام دل من سخت كباب است عزيز

بوي تن من ، برو در آشپزخانه

لوطي شده ايم پس ارادت داريــم

با پيـــر وجوان قصــد رفاقــت داريــم

گفتند دل سوخته ي دبش بيار

گفـــتيم كه قربان مرامت داريــم

از قاشق تو درين ميان افتادم

بر ميز جهان ، دهان دهان افتادم

يك قطره اشك در دل ابر سياه

از چشم تو يا از آسمان افتادم

زيبايت آينه ي ترفند شكن

اما دل تو از همه پيوند شكن

از حبه لبت سخن نمي گويم هيس !

لبهاي تو در چانه ي من قند شكن

عشق آمده تا مرا تعهد بدهــد

با تابلوي ممنوعه تردد بدهـد

با اين همه قفلي زده بر سينه من

تصميم گرفته رمز بي كد بدهــد

از چشم تو انگور دلم ميخواهـد

هر چند كه با زور دلم ميخواهـد

بايد كه تورا براي خود عقد كنم

مامورم و معذور دلم ميخواهـد

بالا زدم آستين كه داماد شوم

با آتش و آب جمع اضداد شوم

رفتي نرسيدم به تو و روياهام

اين مرتبه مي روم كه معتاد شوم

از قهوه خود فال تو را مي گيرم

آرامش امسال تورا ميگيرم

رفتي و به پشت ديگري تكيه زدي

با حلقه خود حال تو را ميگيرم

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت |

پند و پرهيز

 

سيد محمد حسن ناصحي (خوئي)

 

بجرم آنكه، دل از حسرت تو لبريز است

نگاه كين رقيبان به سوي من تيز است

حكايت شب غم، با تو نيز نتوان گفت

ز بس كه تلخ و ملال آور و غم انگيز است

نظر به روي تو افكندم و ندانستم

كه يك نگاه گهي تا چه حد بلاخيز است

دمي ز عشق سخن گفته ام، پس از عمري:

نگاه شهر به رويم ملامت آميز است

ميان زلف تو، آن چند رشته تار سپيد

چه پرشكوه و چه با جذبه و دلاويز است

گل هميشه بهاري، به نام عشق هنوز

مراست در دل و فارغ ز باد پائيز است

بلاي عشق به دنبال مي رود شب و روز

مرا، اگر كه به شيراز يا كه تبريز است

مرا كه سوخته جان سال ها به آتش عشق

دگر چه فايده »ناصح« ز پند و پرهيز است

 

 

 

گفتم مرو...

هوشنگ رحيمي

 

گفتم مرو، كه خانه خراب تو مي شوم!

همچون حباب، نقش بر آب تو مي شوم

دست دعا به سوي خدا مي كنم دراز

دلواپس اياب و ذهاب تو مي شوم

غير از تو نيست خواب و خيالي به سر مرا

با اين دل شكسته، مجاب تو مي شوم

با من كه جز عتاب و خطابي نداشتي!

قربان آن عتاب و خطاب تو مي شوم

خواهم به يك بهانه چو شب را سحر كنم

بازيچة نشان و سراب تو مي شوم

بر من بتاب بار دگر اي فروغ مهر!

در مقدمت به بوسه تراب تو مي شوم.

 

 

 

ساقي باقي

انزاب خويي

 

دل از آن روز كه بر حلقة زلفت پيوست

عُلقه از هستي و از عالم و آدم بگسست

هم از آن روز كه سودائيِ رخسار تو شد

پشت پا زد به همه خواسته از هر چه كه هست

من از آن چشم سيه مستِ تو مستم، عجبا

خلق خواند به خطا نام مرا باده پرست

حاصل پرخوري باده بُود بد مستي

چشم مستِ تو ولي با همه مستي خوش مست

درد عشق تو به جان دارم و خرسندم از اين ـ

هر كه در دامن تو چنگ زد از درمان رست

زاهد اميد به تسبيح و عبادت بسته

ليك مستان ز دل اميّد به الطاف تو بست

ساقي باقي از آن مي كه عنايت فرمود

كمر غم به يكي جرعه كه خورديم شكست

مي سراغي غزل طرفه به مستي »انزاب«

بي سبب نيست كه مستانه رَوَد دست به دست

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در سه شنبه هشتم بهمن 1387 و ساعت |

 

www.daneshkhoy.blogfa.com

محمد ارثي زاد

تتق... كه در زدي و دست هاي من وا شد

زمان به صفر رسيد و چه زود فردا شد

 

سماور از هيجان قل گرفت بشكن زد

براي رقص سر ميز استكان پا شد

 

همين كه شانه به دستت رسيد آينه جَست

همين كه شانه زدي در اتاق غوغا شد

 

تو شانه مي زدي و آبشار مي شوريد

شرابخانه ي چادر نمازت افشا شد

 

تمام پنجره ها مات روي آينه اند

كه روبروي تو هر كس نشست رسوا شد

 

دلت گرفت كه ديدي دو ماهي قرمز..

دلت بزرگ شد و تنگ نيز دريا شد

 

قدم زدي لب قالي گرفت پايت را

تكاند سينه ي خود را و غنچه پيدا شد

 

بهار داخل اين خانه قدعلم مي كرد

كلاغ پر زد و گنجشك گفت: "حالا شد"

 

حضور گرم تو محسوس بود در خانه

كه قد خانم يخچال از كمر تا شد

 

تو خواستي كه ببوسي مرا معاذالله

ميان چشم و لب و گونه هام دعوا شد

 

غزل به خط لبت آمد و سوالي شد

غزل به روي لبت تا رسيد امضا شد

 

تمام قدرت مشكي ِ كردگار چطور

درون دايره ي خال صورتت جا شد ؟؟

 

قربانعلي آيريملو ("مهاجر)"

 

نه زيادش گفتم نه كم اش بشنفتم

نگهي سوي من انداخت گذشت

رد پا ماند به جا من ماندم

جاي پايي شده آنجا ماندم

جاي پايش را با خود برد

باز كر از دل من قصه عشق

از لبم كلمه ي تو

قاب عكسي كه فقط عكسي از او در آن بود

باز كرد از چشمم با خود برد

كلمه را با خود بر قصه را با خود برد نغمه را با خود برد

همچو خشتي شده آنجا ماندم

در گرفتش باران

رعد بغضم تر كيد

گونه ها م خيس نمود

رعد بغضم تركيد

و بدهكار نشن گوش كسي

نه كسي آنجا بود ونه بر كسي جايي

من ماندم تنها يي
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در چهارشنبه دوم بهمن 1387 و ساعت |

www.daneshkhoy.blogfa.com

 

 

براي شهيد شهامت

شهرام ميرزايي

من گريه مي كنم تن شمشير ديده را

در خاك و خون كشيده ي تيغ كشيده را

چندين محرم است كه بر سينه مي زنم

دستي به سوگواري دست بريده را

 

چندين محرم است كه اشك عزاي من

در هر سپيده ريخت سياهي ديده را

اي تيغ شب گرفته بيا رو به قبله باش

حالا كه مي بُري سر پاك سپيده را

 

اين آفريده خون خدا بود در زمين

آيا كه ريخت خون همين آفريده را !؟

اين جلوه گاه كيست چنين هديه مي برند

هفتاد و دو تجلي در خون تپيده را

 

ديدند آنچه را كه شما ها شنيده ايد

روزي كه بود فرصت ديدن شنيده را

* * *

شمشير خود در آر به خون خواهي اي امام

مپسند در غلاف غرور خميده را (1)

........................................

1 . ابروي يار بار تواضع نمي كشد

خم در بناي تيغ غرور خميده است (بيدل)

 

 

 

عطا آغاسي

1

اتفاق نبود كه مي افتاد

بغض نبود كه مي شكست

و اتفاق نبود كه مي افتاد

شايد

چوپان دروغگوي ديگري بود كه

به جان تمام بره هاي جهان

سوگند خورده بود

2

دو كبوتر

 نه ...

سه كبوتر

وقتي كه آمدند

پدرم تمام جرات خود را

توي برنوي قديمي اش نعره كرد

* * *

سه كبوتر

 نه

دو كبوتر

وقتي پرزدند ....

 

 

 

سولماز حسن زاده

عزارئيل هم فراموش كند

تو فراموش نمي كني

هنوز برادرانت را نكشته اي

 آستينت را مي زني بالا

گندم مي كاري

لايه ي ازن

هر روز سوراخ تر مي شود

خورشيد زمين گير تر

آتش درو مي كني

گرگ ها برادرانت را دوست دارند

تاريخ را آتش مي زني

جهان گشاد تر مي شود

روي مبل لم مي دهي قهوه ات را مز مزه مي كني

بايد براي عزرائيل

فكر تازه اي كرد .
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در چهارشنبه هجدهم دی 1387 و ساعت |

www.daneshkhoy.blogfa.com

 

فاطمه جمالي

حاجيه خانوم ُ و فلان حاج آقا

مي خوان برن به مكه ي معلي

هنوز نرفته يه مراسم دارن

از همه جا تحفه براش ميارن

 

دسته دسته مردم ميان روبوسي

با چه وضعي ! انگار مي رن عروسي

خلاصه با صد صلوات و دعا

سفر به خير مي گن دوست و آشنا

 

برگشتني ماجرا آغاز مي شه

كتاب قصه مون تازه باز مي شه

خرج زيارت نداره مشكلي

مي تونه راحت بده هر عاقلي

 

اما نگو از اون يكي هزينه

از اولش همين بوده و اينه

هزار تا فكّ و فاميل و آشنا

منتظر سوغاتين ...واويلا

 

خلاص مي شن وقتي از اين دردسر

ميشن گرفتار بلايي بدتر

بايد بدن وليمه ي زيارت

نشونه ي عزته و لياقت !

 

مي خوان كه با شخصيتش بدونن

با اون غليظي " حاج آقا "بخونن

بايد زيادتر بكنه مخارج

ورنه شده از اين قاعده خارج

 

بنابراين طبق رسوم و سنت

چاپ مي شه يك عالمه كارت دعوت

هفصد و هشصدي صدا مي كنن

حساب بكن ...! خدا خدا مي كنن

 

آبرشون تا نره پيش مهمون

بايد بياد پلو با بره بريون

اين مي گه از اون يكي بالاترم

رنگين ترين سفره رو مي گسترم

 

رنگ و وارنگش مي كنن ،عاليه

 سفره نگو دكون بقاليه

دلمه ، دسر ، پن شيش خورشت و حلوا

ترشي و نوشيدني و مربا

 

سالاد الويه ، كلم با آهو

فردا لابد مد مي شه گوشت آهو

مگه مي شه اين همه رو يك نفس

قورتش بدي تو شكم پر هوس

 

گرم شده بازار و پُز و افاده ت

و اين ميون ياد خدا كساده

كيا ميان ؟ معلومه كه پولدارا

كارمندا هم اون رديف آخرا

 

هر كسي كه تحفه داده يك كلام

با دست خالي نمي شه والسلام

بياي بگي زيارتت قبوله ؟

نه جان من ، دوستي فقط با پوله

 

يكي نيس كه بگي آدم حسابي

اين كه نشد ثواب ، والّا كبابي

فقط نكن دعوت دوست آشنا

همسايه ها ، خان دايي و خاله ها

 

به سفره ات چن تا يتيم صدا كن

يادي از اين مردم بي نوا كن

فك كن ببين مسلموني همينه؟!

اين همه حاشيه تو متن دينه؟

 

به جاي اين همه بريز و بپاش

به هر خونه نذر كني يه كاسه آش

خيلي از اين مريضا رو شفا داد

با پول اون دلاشونو صفا داد

 

باها ش مي شه خيلي چيزا بسازي

تو كه اهل زكات و روزه و نمازي

عبادت م همين خدمت خلقه

نه سجاده ، نه تسبيح و نه دلقه

 

فاطمه عليلو

گفت : " »دوستت دارم «"

و مات و مبهوت در آن گوشه نشست

 او به آن سردي عادت كرده بود

ـ زير برف ، بي لحاف و بي‌پتو –ـ

مي خواست گرم شود به جاي معشوقه شدن ، عاشق شدن

* * *

دختر كبريت فروش از خودش پرسيد

اسكيمو ها هيچ وقت بخاري نداشتند؟"«

 

محمد سوداگر

امروز10 دقيقه به خودم ماندم

عقب گرد خودم به خودم

در اين سكوت

يك.دو.سه.پرتاب

پرتاب مي‌شوم به سوي زمان

عقب تر از خودم به خودم بر مي‌گردم

آن قدر از خودم عقب ماندم

كه

شايد

هيچ وقت به خودم نرسم

حتي

با موشك

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت |

 

 

چشم سياه

سيدمحمد حسن ناصحي (خوئي)

دارم به دل محبت ماهي كه، آه ازو

مي‌سوزم از شرار نگاهي كه، آه ازو

مژگان صف كشيده و چشمان مست بين

فرمان برد ز مست سپاهي كه، آه ازو

فارغ مباش از من و از جان خسته ام

دارم به سينه، شعله آهي كه، آه ازو

ما را به كوي وصل رسيدن، اميد نيست

ماييم و پاي خسته و راهي كه، آه ازو

از ما نشانِ »ناصح« آشفته دل مپرس

او شد اسير چشم سياهي، كه آه ازو

 

تو چيز ديگري

انزاب خوئي

از گُل به جلوه بهتر و از گُل‌رُخان سَري

با اين جمال و قامت و رفتار، مَحشَري

كو آن دلي كه صيدِ نگاهت نگشته است؟

خوش رسمِ دلرُبائي و طنّازي ازبري

فرق تو با بُتان دگر اين بُود كه تو

هم دل دهي و هم دلِ عُشّاق مي‌بري

يك امتياز ديگرت اينست اين ميان

هم ناز مي‌فروشي و هم ناز مي‌خري

اين حُسن، اگر كه مهر و وفا در كنار داشت ـ

كس را نبود با تو به عالَم برابري

دَم از وفا زني و عنايت نمي كني

اين نيست اي قشنگِ من آئينِ دلبري

زيبا و دلربا به جهان نيست كم، ولي

جانا، به قول »سعدي« »تو چيز ديگري«

مستي فزاتر از لب تو نيست باده اي

كي مي شود نصيبم از آن باده، ساغري

يك جُرعه زان شراب دل آرامت آرزوست ـ

»انزاب« را، چنانچه تو كامش برآوري

 

پـنـدار

هوشنگ رحيمي

كاش، عمري دوباره ممكن بود

بر دل خسته، چاره ممكن بود!

روزهاي گذشته را آسان

سعد و نحسش نظاره ممكن بود

همه جا »خير« بود و »شرّ« مفقود

كار بي استخاره ممكن بود

حسد و كينه ها ز چشم رقيب

خواندنش آشكاره ممكن بود

از بساتين كهكشان فلك

چيدن يك ستاره ممكن بود

قطره اشكي چو دانه الماس

رخنه دادن به خاره ممكن بود

دل تنگ و سياه مه‌رويان

نرم كردن به زاره ممكن بود

به گواهي عشق، روز حساب

هر دل پاره پاره ممكن بود

رفتگان ره قيامت را

بار ديگر زياره ممكن بود

دوره كودكي چو بر مي گشت

لاي لاي و گواره ممكن بود

دايه اي مهربان تر از مادر

داشتن در كناره ممكن بود

فارغ از رنج و محنت ايام

زندگاني هماره ممكن بود؟!

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت |

www.daneshkhoy.blogfa.com                                                

 

محمد ارثي زاد

نه در ميان عروسي مدام رقصيدن

شبي كنار تو بودن دو گام رقصيدن

خوشا دو چشم تو و من به هم كلام شدن

به روي متن نيِ بي كلام رقصيدن

مدام مست شدن ها مدام خسته شدن

مدام مست شدن تــا مدام رقصيدن

مسافرت به روش هاي نو ؛ جهانگردي

كه از خويِ خودمان تا به شام رقصيدن

از ارتفاع نترسيدن و دلير شدن

شبانه بر لبه ي پشت بام رقصيدن

خيال خام پريدن به سر زدن ، پرواز

وَ بين ماه و زمين خام خام رقصيدن

درخت باشي و سرشار برگ هايي زرد

رها كنند تنت را به نامِ رقصيدن

وَ هفت مرحله در گير از طلب تا فقر

گذشتن از همه تا به مقام ِ رقصيدن

به عرش مي رسي و سجده كرده اند هنوز

 فرشتگان همه به احترامِ رقصيدن

 

محمد نوروزي

خواستم ... عاشقم كه كور شده

ديد خاصي به نامه ات بدهم

از ته حلق باد نعره شده

درّه درّه ادامه ات بدهم

حوض هايي كه تنگ كرده مرا

خواب ماهي به روي جلبك سبز

پشت يك دوربين مي افتي در

جوب يك عكس با فلش بك سبز

زير مادون قرمز لب تو

سايه اي از انار افتاده

لذتي از ازل مهيا در

زخم هر انفجار افتاده

خواستم ... عاشقم كه نامه ي تو

روزگاري كبوترم بكند

پر بگيرم به ارتفاع اجل

زندگي خاك بر سرم بكند

از صدايم بلندتر بشوي

كلمه كلمه فضا گشاد شود

: باورت نيست دوستت دارم

تا به اين جمله استناد شود

گيسوانت از اصطكاك هوا

عقل ما را به باد خواهد داد

گرم تر، گرم گرم گرم مرا

آفتاب امتداد خواهد داد

نامه ام هيچ وقت پست نشد

و نفهميدي كه دوستت دارم

در گلويم چقدر خشك شدي

توي چشمم چقدر تر دامن.

 

سميه فياضي نژاد

گريز از فرط تنهايي

به سمت اولين كوچه

نفس هاي بريده باز

يه دور باطل پوچه

همه دنيا پر از حرفه

فقط حرفاي تكراري

يه مُش روزاي سرگردون

توي تقويم ديواري

تموم آدما خوابن

تو خواب غفلت ترديد

همه چشماشونو بستن

رو مرگ تلخ اين خورشيد

سكانس اول تقدير

شروع پوچ يك پرسه س

حضور تلخ يه باور

تو فال آخرين بوسه س

همين تيك تاك ساعت ها

يه شكل ساده از مرگه

يه دسمال پر از گريه

تو دست آخرين برگه

سر پيچ همين جاده

يكي با دستاي پنهون

طناب دارُ انداخته

به دور گردن بارون

سر تقسيم روياها

يكي بادبادكُ برده

غزل ها خودزني كردن

ته بغضاي خط خورده

كنار سرفه هاي شب

ستاره تو خودش مسته

رگ خوشبختي دنيا

ته يك كوچه بن بسته
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 و ساعت |

مرد و دريا

اسماعيل لطفي

خسته اي! آئينه را برگردان،

و كسي كه چكمه داشت، خسته بود

و قايق خاكستري از نان،

و قايق خسته بود،

مرد با دريا روئيده بود،

*

برگشت

*

كسي دستهايش گم نشد . . .

كسي چشمهايش گم نشد . . .

هميشه رفته بود انگار وقتي، مي آمد

هميشه آغاز نان بود وقتي، تشنه مي شد

هميشه آب را مي فهميد وقتي، گرسته بود

 

 

سخنوران خوي

رياحي خويي

كلبعلي خان ميرپنجه ملقب به نايب لسان الولايه و متخلص به »رياحي« از مريدان و ستايشگران جلال الدين محمد مجدالاشراف بود و در جلد دوم جلاليه مقداري از اشعار او درج شده، از اوست:

نام علي كه خود شده ذكر دوام ما

از نام او جهان همه گردد به كام ما

* * *

صنما به طور كويت به نشستم از گدايي

كه مگر ز نور رويت برسم به روشنايي

اگرم به طرف چشمي ز كرم نظرنمايي

غم و رنج و درد و حرمان همه را كني دوايي

كه گدا ز در نرانند به جرم بي نوايي

(جلاليه، ج2، ص67)

  • به نقل از سخنوران آذربايجان تاليف عزيز دولت آبادي

 

 

ئولمه ميشدن صاحاب اولون

حسين عباس دوست (جوشقون)

بو توپراقين شاعيري يم

ئولمه ميشدن صاحاب اولون

نفسيم گلير ديري يم

ئولمه ميشدن صاحاب اولون

 

اورگيزي داغلامايين

دردي غمي چاغلامايين

مندن سورا آغلامايين

ئولمه ميشدن صاحاب اولون

 

سوزلر جوشور اورگيمده

نه لر قالدي ديلگيمده

غمين يوكي كوره گيمده

ئولمه ميشدن صاحاب اولون

 

دان اولدوزي سحريمده

كيمسه يوخدي قهريمده

بير غريبم شهريمده

ئولمه ميشدن صاحاب اولون

 

اورك سوزومه گولمه يين

هئچ‌وعده‌شوخلوقي‌بولمه‌يين

ئولدوم قبريمه گلمه يين

ئولمه ميشدن صاحاب اولون

 

هارا گئتدي شهرياريم

منيم ادب اوستاكاريم

قوروماميش قان داماريم

ئولمه ميشدن صاحاب اولون

 

مندن سورا دسته دسته

گول توكمه يين قبريم اوسته

»جوشقون«غمدن‌دوشوب‌خسته

اولمه ميشدن صاحاب اولون
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 و ساعت |

شهرام ميرزايي

بــه خــود هيـچ مي رســم از خود

بـه خـــــداونـد اُمــي از نيــچـــه

بـه خلا ء، به سـر و صداي سكوت

ـ پشــه هــاي گـــرفته ماهيــچـه ـ

 آدم ســــاده‌ي بـــلاتــكـليـــف

آدم هيــــكـــلِ نپـــــوشـــانـده

يــــخ زده در جـــهـــنـم موعود

در بــــهشـــت مـلــخ زده مانده

 به سقوطي ـ كه هيچ وقــت ـ آزاد

بــستن خود به بـــال هاي مــگس

پــرت بـــودن به هــيـــچ از قضيه

برنگشتن به پيش ، از ايـــن پس ...

  قــــورت دادن مــرا به زور بزاق

تــــلخ بودن شبــيـــه دارو كه ...

بــستگي هاي من به توـ بي خودـ

بستگي هاي موش و جارو كه ...

 بــــا خــــودم راه مي روم ازمــاه

ابـــرها روي شـــانـــه ام خيــسند

ـ چرت يك گله ي رها در شـب ـ

بـــره هايي كه گرگ مي ليـــسند

 ربـــط دارم به زنــــدگانـــي تـو

مثل ربــــط تـــو به لباس عروس

تـو ولي فكر مي كني عادي ست

ربــــط دوصنـــدلي ته اتــوبوس

 ربط دارم به تو ، چه بي ربط است

بغض خفاش دل گـــرفتـــه به نور

ربـــط عقـــد مـوقتــــي به طلاق

" ناــمه هاي فــــروغ به شـــاپـــور "

 قـــرص هايي كه زندگــي تو را

تــــوي محــلول آب حـل بكند

حشري بودن از خودت به مرگ

كـــه بيـــايد تـــو را بــغل بكند

 * * * 

غصـــه هـــاي تــو بيشـتر شده اند

مي روي تا كمـي هوا بــــخـوري

غصه هاي تو بيشـــتر شـــده انـــد

دوست داري كدام را بـــخوري؟!

 

سجاد حاجي‌حسينلو

مشتي كلام بي سر و ته؛ استعاره

هر پنج انگشت تو انگشت اشاره

پروين و اكبر، اصغر و ناهيد، شب ها

در پشت بام خانه ي عمه ستاره

با ما مفاتيح الجهان را ختم كردند

كيهان نوردان از طريق ماهواره

اجراي هر چه بهتر آداب ديني

پخش اذان »نامجو«(1) پشت مناره

»انسان تك بعدي«(2) بدون ياخته، و

بحث مدرن و سنتي در اين هزاره

خرماي بي هسته، زبان بازي شيرين

طنز نطنز و طرح هاي نيمه كاره

سعدي براي حافظيه، قرن ها بود

درگير كاغذ بازي توي اداره

 

1ـ خواننده ي موسيقي تلفيقي!

2ـ مهمترين كتاب هربرت ماركوزه، جامعه شناس معاصر

 

بهرام خليلي

بريز پاي خودت را درون چكمه ي راه

بترس از شب برفي، بپوش شال و كلاه

بكش دو خطّ موازي، شبيه ريل قطار

سوار مترو ـ هوس، سمت ايستگاه گناه

به زير رنگ سياهي بايست دوش بگير

شبانه پرده ي مشكي بكش، به صورت ماه

به جاي كيك تولد، تو قرص اكس بخور

و منفجر بشو هر شب بدون بمب و سلاح

اسير موج توهّم، كمي شبيه جنون

كه توي كلبه ي وحشت برقص با ارواح

شروع كن رژه ات را به زير پاي چپت

بزن به سيم حماقت تو با تمام سپاه

كه مي روي تو بسوزي، به شكل دود شوي؟!

يكي، دو پاكت سيگار هم، بخر سرِ راه

بمك به زور لبانت و دود كن نخ نخ

شبيه بغض پدر، از درون بكش، آه... آه
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 و ساعت |

 

تلاطم عشق

سيدمحمد حسن ناصحي (خوئي)

بفرصتي، غم خود را، به يار خواهم گفت

اگر چه نيست مرا غمگسار، خواهم گفت

دگر گذشته ز حدّ توانِ دل، غم دوست

كمي بر او ز غم بي شمار خواهم گفت

ملول تا نشود بيشتر، به صد نرمي:

ز درد خويش يكي از هزار خواهم گفت

گذشته كار، مرا ديگر از نهانكاري

هر آنچه هست به دل: آشكار خواهم گفت

اگر چه حرف زيادست در دل اما من:

كمي از آن همه، با اختصار خواهم گفت

دمي بحال خودم، گر زمانه بگذارد:

چه ها كشيده ام از روزگار خواهم گفت

سپرده عقل كه با كس، مگو حكايت خويش

باختيار نه... بي اختيار خواهم گفت

نديده چشم به راهي، اگر بر او برسم

چه كرده با دل من انتظار، خواهم گفت

ز بسكه حسرت آب حيات بوده مرا

هماره ز آن دو لب خوشگوار خواهم گفت

گَرَم امان دهد اين گريه هاي شام فراق

نشسته يك غزل آبدار خواهم گفت

قرار يابم اگر، يكدم از تلاطم عشق

كسي كه كرده مرا، بيقرار خواهم گفت

ز درد عشق به»ناصح« نگفته ام سخني

خود آن زمان كه بدان شد دچار خواهم گفت

 

آزالماز هوسيم

انزاب خوئي

تئلّلرين ايز ساليري حُسنيوه اسديگجه نسيم

يوخدي دامانيوه افسوس منيم دسترسيم

عشقي آختارمادا چوخ جور و جفا چكديگيمه

سينه ده حسرت و غم، قالدي بوغازيمدا سسيم

باغ آمال‌ده بير قوش كيمي قوندوم آغاجا

بولمديم شاخه‌سي بير گون اولاجاقدور قفسيم

شوق ديداريوه گوز، گوزله دي بير عمر سني

لااقل گل باشيم اوسته گوزل آخر نفسيم

كونلومون بندي اونون عشقينه باغلانميش ازل

مهريني كس‌سه او، ممكن دگيلي منده كسيم

خلوت وصلينه ياريم مني دعوت قيلاجاق

او قدر قالموري ديداره نه لازم تله‌سيم

خطّ پايانه يتيشديگسه ده عمروم »انزاب«

سونمز عشق آتشي كونلومده، آزالماز هوسيم

 

 

در ديـار خوي

كريمي خويي

بيا و بشنو ز سراي دل نگاري

كه آن »اورين«، كوه راز داري

گرفته همچنان در دامنِ خويش

چو »شمس«ي با نگينش در مزاري

به آن دم گر رسيدم شهرِ او را

سر تربت بگريم مثل ياري

بيا اي دل كه اكنون آه زاري

تو را ياري نباشد غمگساري

تو گر يابي در آن دريا شنا را

از آن دريا بنوش آن عشق جاري

كنون درياب خود را تا چه جامي

نشان باشد جهان را مي گساري
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 و ساعت |

رباطي خويي

آقا سيدحسين متخلص به رباطي از مريدان جلال الدين مجدالاشراف (متوفي به سال1331 ه.ق.) از اقطاب سلسلة ذهبيه بود. از اوست:

آتشي در دل فروزان كرد عشق

نار خود بر دل گلستان كرد عشق

باده نوشان حلقه زد بر دور دل

دل به رقص آمد نواخوان كرد عشق

آن‌قدر مي خورد عقل از پافتاد

مست شد چون مي پرستان كرد عشق

دامن پيرت »رباطي« سخت گير

جسم را جان داده انسان كرد عشق

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

جلاليه، ج2، ص90 ـ98)

  • به نقل از سخنوران آذربايجان تاليف عزيز دولت‌آبادي

 

مفروش

سيدمحمدحسن ناصحي(خوئي)

 

به عيب عاشقيَم بر بهاي كم مفروش

گَرَم به هيچ خريدي، به هيچ هم مفروش

به اهل معرفتم، رايگان بده، اما:

به غير اهل، به خروارها درم مفروش

كنون كه قصد تو، اي آشنا فروختن است

براي خاطر بيگانه، دست كم مفروش

مرا دلي ست، در اين سينه، پر ز گوهر عشق

به دوره‌گرد كسان، جاي مفرغم مفروش

خداي را، مدهم بي هوا به دست كسي

كه زود مي شكنم بس كه نازكم، مفروش

به خويشتن ز من عاشق تري نخواهي يافت

نگاه دار و به دنيا و درهمم مفروش

جز آستان تو جايي، نمي شناسد دل

ورا، به حرمت اهل وفا قسم مفروش

پناه جسته ام اينجا، به زير سايه‌ي عشق

مزن بساط من خسته را به هم، مفروش

ز دست نوش لبي گر ترا رسد جامي

بنوش »ناصح« و آن را به جام جم مفروش

 

شيما چمني

در گير و دار تلخي يك هجرتم غزل

غربت گرفته بال و پرم طاقتم غزل

اينجا به نام اسم تو خنجر كشيده اند

بر تكه تكه هاي قد و قامتم غزل

روي دخيل بسته به بازوي غصه ها!

من در پي رسيدن به حاجتم غزل

اينجا دريده بغض گلوي پرنده را

فرياد در سكوت شده عادتم غزل

هي پرده مي كشند ميان من و شما

با سقف هاي نم زده، هم صحبتم غزل

دنيا دو روز بود اگر مرگ هم دو روز

دنيا دو روز بود ولي . . . غربتم غزل...

شاعر نبوده اي كه بفهمي چه مي كشم

مرداب سهم من، همه ي قسمتم؛ غزل

 

تجربه جوان

وقتي تو بيايي

تقديم به آقا امام زمان(عج)

رقيه كتابي

وقتي تو بيايي دل من از غصه رها ميشه

لحظه هاي دلواپسي از رو آينه پاك ميشه

وقتي تو بيايي زندگي تازه شروع ميشه

ديگه بهونه براي گريه پيدا نميشه

وقتي تو بياي گذشته ها رنگ امروز ميگرن

ثانيه ها با تو غم ديروز و از يادم مي برن

وقتي تو بياي من ميشم يه قربوني

سر راهت بايد سرم و ببري

وقتي تو بياي آدما با من ميشن صميمي

تو رو كه ببينم يادم مي افته اون عشق قديمي

وقتي تو بيايي من از فردا هراسي ندارم

تو با مني و من ديگر كاري به دنيا ندارم

اي كاش وقتي تو بياي من زنده باشم

مثل يك پرنده اسير دستاي تو باشم
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت |

تايب خويي

نامش خداوردي، مولدش قصبة چورس از توابع شهرستان خوي است. شاعري زاهد و باتقوي و بزرگوار و از معاصران و مصاحبان ميرزاحسن زنوزي مؤلف رياض الجنه بود از طريق داد وستد امرار معاش مي كرد. وفاتش به سال1201 ه.ق. در زادگاهش اتفاق افتاد. صاحب رياض‌الجنه ماده تاريخ فوت او را چنين گفت:

بگفتا (تايب ما از جهان رفت)=1201

گويا خود تايب هم در ساختن ماده تاريخ مهارت داشته. اين غزل از اوست:

در دل ما غم خوبان وطني ساخته اند

خوش مكاني است در او انجمني ساخته اند

در ره عشق دل و دين شده تاراج از آنك

چشم جادوي تو را راهزني ساخته اند

كرده است آنكه چنين طبع تو را عهد شكن

متحمل به جفا همچو مني ساخته اند

گل تايب بسرشتند ز درد غم عشق

به بلا و به عنا ممتحني ساخته اند

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

(رياض الجنه، روضة پنجم، قسم دوم، ص807 ـ808، دانشمندان آذربايجان، ص84، الذريعه، ص163، دايره المعارف شيعه، جزء4، ص386)

* به نقل از سخنوران آذربايجان تاليف عزيز دولت آبادي

 

نـجـوا

هوشنگ رحيمي

بشكست اگر ز محنت ايام، قامتم

مشكن دگر دوباره به سنگ ملامتم

دارم به گوش حلقه صفت وعده هاي تو

يعني كه من براي هميشه غلامتم

غافل مشو ز حال اسيري كه عاشق است

در بند آن عطاء و مرام و كرامتم

هر چند عمر كوته ما را كفاف نيست

من شادمان به وعدة روز قيامتم

دل به سر دو زلف سياه تو بسته ام

مگذار تا ز پاي فتم از ندامتم!

درد مرا طبيب ندانست و ايدريغ

هر دم شمرد قصه و پند و حكايتم

اشك مرا نديد كه دزديده مي رود،

خوني دگر نمانده به دل از وخامتم

گفتا برو به صومعه و صبر پيشه كن!

منهم پي شفاي دلت در شفاعتم.

اي نازنيني كه جور و جفايت كشيدني است

ناز از فلك نمي كشم و نيست حاجتم،

خواهم شبي ز كوي تو مستانه بگذرم

سر برنهم به خاك رهت در زيارتم!

 

تجربه جوان

فاطمه فارغ زاد

نگاهت مي كنم اما صد افسوس

نمي خواني ز چشمانم مرادم

صدايت مي كنم آهسته اما

به گوش تو نمي آيد صدايم

به دنبال تو مي آيم ولي تو

نمي خواهي كه من با تو بمانم

مرا صد بار اگر از خود براني

بدان اي گل بدنبالت مي آيم

فدايت مي كنم جان را اگر تو

بگويي مي شود با تو بمانم

بگويي مي شود تا كوچه عشق

كنارت نه به دنبالت بيايم

بيايم با تو و شايد كه روزي

دل تو نرم شد بر حال زارم

به اميد نگاهي يا كه حرفي

هميشه تا ابد چشم انتظارم
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 و ساعت |

 

پرويزي خويي

ميرزا عبدالحسين ملقب به سلطان الشعرا و متخلص به »پرويزي« در نيمة اول سدة چهاردهم هـ .ق مي زيسته و از مريدان و ستايشگران پرويزخان صفيرالعارفين بوده و تخلص از نام او گرفته است. خود گويد:

دل پرويزي از اوصاف پرويز

به تن پوشد لباس جاوداني

از اشعارش در جلد دوم جلاليه آمده است.

بيتي چند از ساقي‌نامة اوست:

بيا ساقي چارده ساله ام

ز هجرت شب و روز در ناله ام

به من ده شرابي زخم طهور

كه موسي نشانده است تاكش به طور

به اندازه ام باده در جام كن

مرا فارغ از رنج ايام كن

همچنين در مدح جلال الدين محمد مجدالاشراف گويد:

اي طواف تو مقصد دل پاك

كعبة اهل دل در عالم خاك

(جلاليه، ج2، ص187، ...)

به نقل از سخنوران آذربايجان تاليف عزيز دولت آبادي

 

ياد خوي

سيدمحمدحسن ناصحي (خوئي)

چه حاجتي است به غيرم كه يار من اينجاست

قراربخش دل بيقرار من اينجاست

نياز نيست بباغ و بهار و سنبل و گل

كه سنبل و گل و باغ و بهار من اينجاست

قبول منّت صيّاد ديگري نكنم

كه آن بلا نگهِ ـ جان شكار من اينجاست

غم از ديار دلم، رخت خويشتن بربست

چو ديد يار من و غمگسار من اينجاست

ز آشنا و ز بيگانه دل كناره گرفت

كه آشناي وي اندر كنار من اينجاست

ز يار شهد و شرابي طلب نمودم و گفت:

بيا، بيا كه لب شهد بار من اينجاست

چه اعتناست بشمع و چراغ و مهتابم

كه روشني ده شبهاي تار من اينجاست

ز كوي لاله رخان پا، نميكشم هرگز

كه گلشن و چمن و لاله زار من اينجاست

بهيچ روي دل از خوي نميكنم»ناصح«

كه شهرِ ـ يار و ديار تبار من اينجاست

 

حنا در مزرعه

رباب حاجي حسينلو

پروانه يك صبح از خواب پا شد

چشمان نازش آرام وا شد

از باغ هاي پر ميوه و گل؛

از خواب‌هاي خوبش جدا شد

پايش لب حوض يك لحظه سُر خورد

در آب افتاد، عكسش دو تا شد

تابال هايش را شستشو داد

زيباي زيبا، مثل خدا شد

هي روزنامه، هي با مجله

با دوستان خوب آشنا شد

از بچه هاي هم سن و سالش

باهوش تر شد مثل شما شد

قصه بلد بود، آنقدرها كه

مادربزرگ پروانه ها شد

... و دختري كه در مزرعه رفت

پروانه اي بود، اسمش حنا شد

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت |

 خدمت دوست ارجمند، شاعر گرانمايه جناب آقاي حبيب حسن نژاد

انزاب خوئي

 

شد »حبيبا« مدتي، اي شاعر شيرين سخن

كز تو پيغامي نديده اين دل مهجور من

نيست منظورم شكايت ليك دلواپس شدم

داده اي عادت مرا بد گونه بهر خويشتن

تازه بعد از سالها جُستم تو را همدرد خود

از ميان آنهمه، هم مسلك و اهل سخن

دوستي، كورا بُود فعل و كلام و دل يكي

در جوانمردي سمين و همچو گوهر پُر ثَمَن

نغمه پردازي كه او را جُز تني نشناخته

بلبلي كورا سَزَد آرايش باغ و چمن

»قدر گوهر گوهري داند« نه مرد شيشه گر

از كجا داند »چلنگر« فرق فولاد از چدن

باد ننگش آنكه نشناسد غزل را از »خزل«!

يا نداند فرق طشت و ديگ و سيني و لگن

ترّهاني چند مي بافد بنام شعر و زان

باد اندازد به غبغب بيحساب از كيل و من

ياد باد از »دانش« آن مرد صفا و بي ريا

با چه آمالي پي افكندش بناي انجمن

شد فزون از بيست سال و تاكنون نشنيده ام

انجمن پرورده باشد شاعري داراي فن

كس در اين مدت از اين محفل نديده معجزي!

جز به همديگر تفاخر كردن و تهمت زدن

درد بدبيني غرض درديست بي درمان، رفيق

كاين چنين افتاده در اين شهر بين مرد و زن

بيش از اين گفتند پيش از ما، نيامد سازگار

»ساقيا مي ده به قول مستشار مؤتمن«

لطف كن پاسخ به مكتوبم فرست و شاد كن

اي رفيق حسن خلق و شاعر بدعت فكن1

تا كه هستم با خسي ياد من افسرده كن

بر مزارم تاج گل، دارد چه سودي بعد من؟!

اينهمه پند و نصيحت گفتي »انزاب« عاقبت

بهر فاطي كي شود تنبان، مدرّان پيرهن

ـــــــــــــــــــ

1ـ اشاره به سبك خاصي است كه آقاي حسن نژاد در لفظ و معني و مضمون اشعار ابداع و ايجاد كرده كه با سبكهاي ديگران بخصوص پيشينيان متفاوت است

 

 تقديم به رزمندگان و همرزمان سالهاي دفاع مقدس

پاي پيمان

دكتر حسن دهقان )منتظر)

 

از چه ما را اين چنين دل كينه بست

با شمايم، باز هم دل كينه هست؟

ما كه باهم سالها در راه عشق

بند بند جانمان، از هم گسست!

در دفاع از سنگر ايمان و عشق

لشكر دشمن ز تير ما نَرَست

ياد باد از روزهاي جنگ و خون

يا علي تان، گردن دشمن شكست

آفرين كز خوف تكبير شما

لرزه بر اندام دشمن مي نشست

آن صداي ياعلي گويان چه شد؟

قفل سنگين بر دهان ما كه بست!

ما كه فرياد رساي حق بُديم

پس چرا مُهر سكوت آن را نشست؟

حال با ما از چه رو بيگانه ايد؟

افتراي بي وفايي را كه بست؟

همتي ياران، كه باهم پا شويم

زَهَره دشمن، از اين خواهد گسست

»منتظر« يار وفادار شماست

پاي پيمان با شما، خواهد نشست
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 و ساعت |

 

غزل

مفتون اميني

 

آتام دئيه‌ردي بيزه عشقي‌نيز حيالي گره‌ك‌دي

ايه‌ر باهار تكي كال اولسا دا، صفالي گره‌ك‌دي

عاشيقلاريندا سؤزون سازلاريندا دينله‌مي‌شم كي

گؤزل نه قدري گؤزل اولسا دا وفالي گره‌ك‌دي

آتيلما هرسويا، آسلانما هربوداقدان عزيزيم

جاوانليق عالمي فرضا كي ماجرالي گره‌ك‌دي

اييت‌ده خوشدوكي سئوداسي، سئوگي‌سي اولا، آمما

بوبيرشكاردي، قماردي، كي اعتدالي گره‌ك‌دي

هاواسي‌خوشدو بوشهرين حئييف‌كي گه‌ل گئدي يوخدو

بوخوش هاواليي يئرين خلقي خوش ادالي گره‌ك‌دي

نه كؤرپو وار كئچك اوننان، نه پنجره‌ز آچيلان دي

چاي اطرافيندا اولان قونشو، سس صدالي گره‌ك‌دي

آخير سؤزوم بودوكي، آيريليقدا، ال توتان اولماز

آدام، آدام لارا، داريولدا، اعتنالي گره‌ك‌دي.

 

عذرخواه

انزاب خويي

 

بعد از چهار سال شبانگاه بازگشت

با صورت تكيده و چشمان اشكبار

با حالتي شكسته ز اندوه و درد و رنج

رنگ از رخش پريده پشيمان و شرمسار

×

بعد از سكوت، لب به سخن باز كرد و گفت:

آن ماجراي كهنه بيفكن ز يادها

هر آنچه بوده بين من و تو ز خوب و بد

بسپار بي سئوال به كل دست بادها

×

گفتم: بلي گذشت ولي با چه قيمتي؟!

گيسو، ميان چنگ گرفت و ز دل گريست

گفتا: نگاه كن به من و چشم عذر خواه

گفتم: به بر زياد كه حاجت به عذر نيست

×

اين بار حلقه كرد دو بازو به گردنم

رخ بر رخم نهاد و سرشكش به گونه ريخت

آن صحنة عجيب ندانم چه سان گذشت

گوئي كه خواب بود ز چشمان من گريخت!

 

 

پروانه ها

عطاء الله آقاسي

 

بگذار شعر،

آرامش واژه ها بر لب هاي تو باشد

وقتي كه از دامنه ها مي گذري

و، قلمرو پروانه ها را فتح مي كني

بگذار، بي بهانه ببارم

بهار را

و تو را

كه ديگر اغلب اوقات خود را در حاشيه سپري مي كني

مثل عكسي كه تو را در آغوش گرفته است

آتشي كه عكسي را در آغوش گرفته است

مردي كه آتشي را در آغوش گرفته است

و تو

مثل هميشه

از حاشيه متن، برايم دانه مي پاشي

بابونه مي چيني

شمع روشن مي كني

نمي دانم، ولي

هر وقت كه لب مي گشايي

»پروانه اي ميانمان، شروع به پرواز مي كند...«

 

 

باياتيلار

نصير پايگذار

 

گول‌ اؤسته‌ آري‌ خوشدور

هئيوانين‌ باري‌ خوشدور

قيشدا قاري‌ سئـوه‌ره‌م

پاييزين‌ ناري‌ خوشدور

 

سنسن‌ آلما گؤزه‌ليم

آلما، آلما، گؤزه‌ليم

جاوان‌ قال‌ قيرميزي‌ قال

تئز سارالما، گؤزه‌ليم‌

 

اوْدوني‌ ييغ‌ قوجاقا

گتير قالا اوْجاقا

هر نه‌ اوْلسا، اوْلاجاق

چاره‌ يوْخ‌ اوْلاجاقا

 

تَر شـاماما طاغيندا

بهشتي‌ وار باغيندا

ساوالان‌ اولو داغدير

درياسي‌ وار داغيندا

 

بـو سو، نييه‌ ليل‌ گلير

كسيلمير بير تيل‌ گلير

اوْن‌ گوندورياريم‌گئديب‌

هر گونو بير ايل‌ گلير

 

آق آلماني‌ سوْيمارام

سوْيوب‌ يئره‌ قوْيمارام

بير ده‌ بير عؤمور تاپسام

محبّتدن‌ دوْيمارام‌

 

قاشلارين‌ قاراسينا!

خال‌ ساليب‌ آراسينا

اوره‌ك‌ سنين‌دير اؤزون

آچيب‌ باخ‌ ياراسينـا

 

گؤزلريمين‌ ياشلاري‌

اَريديري‌ داشلاري

فلك‌ مندن‌ آليري

تاپديقيم ‌ يـولداشلاري‌

 

اينسان‌ گره‌ك‌ هر ايشه

صداقت‌له‌ گيريشه

نييه‌ گره‌ك‌ چكه‌سن‌؟!

ايكي‌ منّت‌ بير ايشه‌

 

يئل‌ اَسر گوللر اوْينار

قيزيل‌ سونبوللر اوْينار

آغير اوْتور باتمان‌ گَل‌

اوّل‌ يونگوللر اوْينار

 

بـاخ‌ شبنمين‌ ياشينا

اَله‌نير گول‌ باشينا

بولبول‌ گؤرجـك‌ خزاني‌

ايستير باغدان‌ داشينا

 

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت |

 

راه بي سرانجام

سيد محمد حسن ناصحي

 

برده از من دل، دلارامي نميگويم كه كيست؟

لعبتي، شوخي، گلندامي، نميگويم كه كيست؟

ميكشد ياري دل سرگشته را دنبال خويش

سوي راه بي سرانجامي نميگويم كه كيست؟

با يكي از محرمان، يك شمه از احوال خويش:

داده ام بر دوست پيغامي نميگويم كه كيست؟

از شما پنهان چرا، گهگاه پنهان ميزنم

از مي لعل لبش جامي نميگويم كه كيست؟

نرم نرمك پيش او، گاهي غزل هم خوانده ام

ميكنم رامش بآرامي، نميگويم كه كيست؟

ميكند برپا، هزاران فتنه، گرداند رقيب

چيده در هر يكقدم دامي، نميگويم كه كيست؟

ميشناسم: ليكن آن شوخي كه غارت ميكند

دين و دل از عارف و عامي، نميگويم كه كيست؟

»ناصحا« هر آشنائي راز دار عشق نيست

ز آن به هر ناپخته و خامي، نميگويم كه كيست؟

 

 

 

خدا و چهارده معصوم

الهوردي مرشد

 

اول دفتر به نام او زنم

تا نفس دارم نداي هو زنم

باقي عرضم بياد مرسل است

بهترين مخلوق، آدم كامل است

حرمت زهرا به هر دردي دواست

مهر مادر نعمت بي انتهاست

اولين مهرم علي خيبر فكن

حيدر كرار آن لشكر شكن

دومين مه بس كه مظلوميت اش

از ملك بهتر كه محبوبيت اش

خون سوم رفته تا هفت آسمان

پيكرش باريده بس تير و كمان

چارمي شد با اسيران همسفر

آن مريض الحال طوفان بسر

علم كامل از امام پنجمين

فضل او سيراب كرده علم و دين

ششمين عشقم به استادي بقاست

مابقي شاگرد و استادي فناست

پاي هفتم سالها زنجير بود

جاي نالش در زبان تكبير بود

هشتمين اختر رضا شاه غريب

مهر او بر دل اثر دارد عجيب

نهمي را نه فلك حيران شدند

سر فرود آورده و قربان شدند

ماه دهم آن مه ي رخشان ما

مظهر مهر است و هم ايمان ما

يازده را بس كه غايب را پدر،

حرمتش افزوده مهدي منتظر،

ديدگانم منتظر بر نايب است،

علت العدل آن امام غايب است،

مرشد از قعر وجودش گفته است.

كين دل از نامردمان آشفته است.

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 و ساعت |

اضطراب عشق

سيدمحمدحسن ناصحي

اي پيش تو، هميشه دلم، پيش كيستي

اي جورپيشه، يار و وفا كيش كيستي

با چاشني آشتي و قهر و ناز و خشم

اي كان غمزه، نوش كه و نيش كيستي

از رشك، ريش تر شده اين دل خدايرا

پنهان مگر بفكر دل ريش كيستي

دارم بدل هواي تو، بيش از تمام شهر

جانا، تو در هواي كم و بيش كيستي

مردم ازين خيال، كه با آن تن لطيف

در بستر خيال كج انديش كيستي

»ناصح« نشسته بر نگهت، اضطراب عشق

باز اينچنين به چنبر تشويش كيستي

 

اشك و سكوت

انزاب خويي

از دور ديدمش، نه دل آسوده، خنده لب!

غمگين و خسته منظر و در اضطراب بود

آن ديدگان سبز، درخشش دگر نداشت

مانند چشم مي زده مايل به خواب بود

دزدانه پر گشود به سويم نگاه او

خورد آن زمان گره نگهش با نگاه من

ميخواست وانمود نمايد مرا نديد

اما قضا نخواست گريزد ز راه من

ميزد به بحر چشم وي امواج رنج و غم

زان چلچراغ سبز درخشان خبر نبود

چون سبزه زار تشنه و پژمرده از عطش

از جلوه و نشاط و طراوت اثر نبود

يك لحظه ناگزير ستاديم رو به رو

بيگانه وار بود نگاهش غريب و سرد

در چشم من سكوت مرور گذشته ها

بر چشم او ندامت و اندوه و رنج و درد

اين لحظه هاي ساكت و آرام و بي سخن

شرح هزار خاطرة پرملال بود

حرفي به جز سكوت اگر در ميان نبود

طرز نگاهمان غزل وصف حال بود

من منتظر مگر سخني بشنوم از او

او ساكت و پريش به رفتن شتاب داشت

لغزيد اشك ديده اش آندم به گونه اش

معلوم شد ز حرف زدن اجتناب داشت

 

حبيب حسن نژاد

»اي مگس! عرصة سيمرغ نه جولانگه توست«

حافظ

نه گرد قافله ، نه ناله ي جرس  مانده

نه هاي و هوي حُدي خوان ، نه همنفس مانده

نه از بهشت نشاني در اين جهنّم سرد

نه سيب سرخ ، نه حوّاي پُر هوس مانده

ببين، پرومته آتش به كام انسان ريخت(1)

عقاب پير ِ جگرخوار در قفس مانده

كجاي كاري يوسف ؟ چرا نمي شنوي؟

نفس هناسة  گُرگ است ، اگر  نفس مانده

به دستبوسي سلاّخ مي رود سيمرغ

زمانه عرصة جولانگه مگس مانده

براي سكّة زخم تو يك نمك مرهم

در اين زمانة ناكس ، به دست كس مانده؟

*

مرامِ تيغ ندارند و از نيام پُرند

زبان ِ مُندرس و واژه هاي پسمانده .

ــــــــــــــــــــــــــــــ

1)پرومته ، قهرمان اساطيري يونان كه آتش را از خدايان ربود و به انسان داد.

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت |

 

روزگار

ع. آيرملو (وفا)

بيري صداقتين كؤزونده يانار

بيري ده وئرديگي سؤزونو دانار

او يانار، بو دانار، دونيا فيرلانار

آدامدان آد قالار نيشانه فقط

ياخشيني ساخلايار زمانه فقط

هر كيمسه بو يولو گليب گئده‌جك

ياخشيني ياماني بيليب گئده‌جك

ديريلن بيرگون ده اؤلوب گئده‌جك

يامانين يادلاردان گئده‌جك يادي

ياخشي‌نين تاريخده قالاجاق آدي

بيري قويروغونا قيزيل دوزه‌جك

بيري يوخسوللوقدان چيپلاق گزه‌جك

بيري درد اليندن جانا بئزه‌جك

بيري وورولاجاق يارين خالينا

بيري آلداناجاق دونيا مالينا

بيري بو دنيادا گوله‌جك فقط

بيري گؤز ياشيني سيله‌جك فقط

بيري گونده مين يول اؤله‌جك فقط

بيري اؤله‌جكدير نعمتده نازدا

بيري مئيخانادا، بيري نامازدا

بيري آلاجاقدير، بيري ساتاجاق

بيري اودوزاجاق، بيري اوداجاق

بيري آتاجاقدير، بيري توتاجاق

بيري اؤله‌جكدير بوراندا قاردا

بيري بوغولاجاق دؤولتده واردا

بيري‌نين اَسه‌جك تئللري يانا

بيري‌نين دؤنه‌جك اورَگي قانا

بيري درد اَليندن گله‌جك جانا

بيري مجنون اولوب ديله دوشه‌جك

بيري باش گؤتوروب چؤله دوشه‌جك

بيري ايچديره‌جك، بيري ايچه‌جك

بيري كؤچدوره‌جك، بيري كؤچه‌جك

بيري كسديره‌جك، بيري بيچه‌جك

بيري خوش اولاجاق بير قورو آدا

بيري دويماياجاق اولسا دونيا دا

بيري دانيشاندا دوزلو مزه‌لي

بيري اوخوياندا توركو غز‌لي

بو شعري اوخويان خويون گؤز‌لي

دئيه‌جك بختَوَر نه غزل يازيب

نئجه دوزلو يازيب، نه گؤزل يازيب

اوزامان ديللرده گزه‌جك سؤزوم

شعريم قالاجاق، اؤلسم‌ده اؤزوم

بيري‌نين قالماسا قلبينده دؤزوم

سالاجاق وفانين بو شعرين يادا

ياشاماق چتيندير يارسيز دونيادا

 

 

پير سبز1

هوشنگ رحيمي

اشك خونينم به مژگان رج به رج، قنديل بست

برف پيري ناگهاني بر سر و صورت نشست

عاشقي آموخت كز رنج و غم و اندوه سوخت

اين دل سرگشته و ديوانة آتش پرست

كوه را فرهاد كند و صيقلش را اشك داد

بس كراماتي كه در هر ناله و فرياد هست!

آب سيل از بوسه دادن رخنه بر خارا كند،

تير صياد از تواضع صيد را بنيان كن است

آتش آهي بگيرد يك زمان بر دامنش

هر كه با نخوت دل هر بيگناهي را شكست

زندگاني بي اميد و آرزو ميسور نيست

عشق مي بايد كه دل بر طرّه دلدار بست

شانه بر زلف پريشان مي دهد نظم و نسق

ورنه با اندك نسيم از همدگر خواهد گسست

دي رهم افتاد از دشتي كه پيري سبز داشت

چشم من روشن شد از ديدار پير پاكدست

گفتمش گم كرده اي دارم (جواني) ـ گفت: هان

او سوار اسب صرصر بود و از اين ورطه جست!

ــــــــــــــــــــــ

1ـ »پير سبز« نام درخت سرو كهنسال و مرادبخشي است در حوالي روستاي فورگ بيرجند
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت |

 

خليل برين

بهره از عمر و جواني نشد و پير شديم

شد تلف عمر به اندوه و ز جان سير شديم

 

دل نشد شاد ز بس محنت ايام كشيد

يك زمان برد به بالا و گهي زير شديم

 

هر چه ديديم همه صورت و بي معني بود

عاشق و شيفتة صورت و تصوير شديم

 

دل به تار خَم آن سلسله موئي بستيم

از سَرِ آن خم مو پاي به زنجير شديم

 

هر كجا حرف درستي و حقيقت گفتيم

مورد دشمني جاهل و تكفير شديم

 

چون كه پايان همه عمر و جواني پيريست

خواهم آن روز نيايد كه زمين گير شديم

 

نازم آن بزم كه ياران همه جمعند در آن

فارغ از دغدغه و خدعه تزوير شديم

 

قدر آئينه بدانيم كه تا هست به دست

نقش ما بود در آن آئينه تفسير شديم

 

شكر لله نشد آزرده كنم تا كه دلي

كس نگفته است سر موئي زتو دلگير شديم

 

 

 

تجربة جوان

ف ـ رحيملو

در آسمان دلت خواستم پر كشم

پر و بالم شكستي و رفتي

تازه براي چشمانت غزل مي سرودم

چشمهايت را بستي و رفتي

خواستم به شوقت آواز سر دهم

زدي، صدايم را در گلو شكستي و رفتي

سالهاست چشم به راه و منتظرم

تا كه هم عهد شوي و برگردي

از كدامين راه رفتي نمي دانم

وصل را فصل كردي و رفتي

 

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت |

آلما

شعر از: حميد مصدق

ترجمه: چنگيز سربلند

سن منه گولدون

دابولموردون

نئجه ليكله اوره گيم چئرپئناراق قونشو باغيندان

آلماني اوغورلادم

باغچي آرديمجامنيم، قاچدي يئهين

چاتيب آلماني سنين اَلينده گُوردي

آجئقيله منه باخدي

يئديغين آلما اَلينده ن اوزولوپ توپراقادوشدي

سن دا گئتدين

هَله ده

ياواش ياواش

اولار ايللردي سنين آديمين خئشئلتسي قولاغيمدا

دؤنه دؤنه

وِرير آزار منه

دالقينام ايندي ده من

كي نه ايسه

خئرداجا ائويميزين

يوخويموش آلماسي

 

 

 

 

 

حبيب حسن نژاد

تا خوف و خطر نبود، مردِ ايل اند

تا شهپرِشان نسوخت، جبرائيل اند

اين قوم هميشه منتظر مي مانند

هر جا نبُريد كارد، اسماعيل اند

 

 

 

حُسن يوسف

عباس حاجي زاده

مجلس بيارائيد خوش، پيغام دلدار آمده

قمري و صلصل بر چمن با چنگ و دف تار آمده

از چهچه بلبل به دشت هنگامه اي برپا شده

مرغ غزل خوان در چمن بر ديدن يار آمده

دشت و دمن بار دگر سبزين قبا بر تن كند

آلاله رخ افروخته، سوسن به گلزار آمده

سرخ و سفيد و ارغوان و آن يك به رنگ نيلگون

پيرايه بسته چون عروس از عشق سرشار آمده

هردم نوازد روح و جان خوش خوش نسيم جانفزا

بر زلف سنبل هر دمي از بهر تيمار آمده

با صد كرشمه عشوه چون ره ميرود دامن كشان

آهو به تنازي كند عزم چمن زار آمده

سازد نواي عاشقي كبك خرامان هر سحر

مرغان عاشق پيشه را اينك جلودار آمده

خيزد نواي دلكشي در گلستان از هر طرف

بر حُسن يوسف منظري گوئي خريدار آمده

از جوشش لطف ازل بيني شقايق را سحر

شاداب و سرمست هر گلي بر باغ بسيار آمده

جان گيرد از لطف خدا گل در چمن بار دگر

فارغ شد از خواب گران اينك پديدار آمده

از نغمة مرغ چمن شد (مرغ حق) بار دگر

سرمست از عشق و عاشقي اين سان بگفتار آمده

 

 

 

سِحر كلام

ميرحسين مجاور

معصوميت كلام تو شيدايم مي كند

كليد هزاران قفلي

ساده و بي ريا

قياسي نيست بين سروده هاي تو و من

تنهائي من

لطافت بال پروانه در شعرهاي توست

تو فروغ ديگري بر تاريكي ذهن

من حبابي بيش نيستم

نگاهت مي مكد مرا

تنها دستهايم با دستهاي تو آشناست

آنهم به لمس گونه اي

لمسي كه خستگي از تنم ميروبد

و خواب از چشمهايم

***

سِحر كلام تو

دريچه هاي بسته را ميگشايد

و دوستت دارم را

در مجراي زمان

بر روزنه هاي نور جاري مي كند
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 و ساعت |

گرداب محنت

انزاب خوئي

جان به لب آمد مرا از درد تنهائي الهي

نيست حاجت باز گويم، خود به احوالم گواهي

اين سر شوريده را جز شور عشقي نيست جرمي

وين سرشك ديده را نبود به جز حسرت، گناهي

خامي اين ديدة زيباپرست ماست، ورنه

كي روا مي بود سوزه جان و دل از يك نگاهي

سوخت در سوداي عشقش هستي حسرت نصيبم

ناله اي هم نيست دل را، تا كنم سودا به آهي

غافل از بي مهري اش بر بي وفائي باختم دل

با همه هشياري ام كردم چه بيجا اشتباهي

هر چه كردم تا رهانم دل از اين گرداب محنت

بود بي حاصل كه هستم بستة بخت سياهي

جلوه گر سازم مگر روي مهش را در خيالم

ديده ميدوزم به ماه آسمان هر شامگاهي

مي شكفت »انزاب« در دل غنچة اميد هردم

گر نگاه مهرباني داشت بر من گاهگاهي

 

كيمه نه!

شهلا قناعت دوست

جاهلي كور ايليب توستي قورانلار كيمه نه!

حمالي مفته منيب شيره سورانلار كيمه نه!

كول اولور هرزه ليغه چوخلو جوانلار كيمه نه!

آهي آه اوسته چكير بوزدا ياتانلار كيمه نه!

         سورسون قانيمي گوي الي اللرده اولانلار كيمه نه!

كاسبين يوزده بيري دكتر اولار يا كي آقا

زهرمار دادي سوراچيخماياجاقدير داماغا

ساللابيب قولاقلارين ديجيه آتيرميش اولاغا

بسله ييب انساني حيوان كيمي خانلار كيمه نه!

           سورسون قانيمي گوي الي اللرده اولانلار كيمه نه!

بيرينين ياغدا الي گونده يير قارني شيشير

بيريده رنگي سولور چون ايشه محكم گيريشير

ايشچي ني شاختا ويرير يا ئورگي گونده پيشير

شاد ياشير خلقي بئله درده سالانلار كيمه نه!

          سورسون قانيمي گوي الي اللرده اولانلار كيمه نه!

بهاليق بير مني يوز رستمي الدن سالاجاق

ني چاليب روده لريم، لوت قارنيم اوينوياجاق

پاس كسيب بئينيمي چون آغزيمدا بيد باساجاق

اوياتان گوزلره چيخسيندا چيبانلار كيمه نه!

           سورسون قانيمي گوي الي اللرده اولانلار كيمه نه!

جوانين يوخ ايشي فرهاد و شيرين پس اولار

آناسي درده دوشر گوزلري قان ياشه دولار

ائنلن دمده فساد هاميدا غيرت دادالار

بيزي بيزلردن آليب بويله نادانلار كيمه نه!

           سورسون قانيمي گوي الي اللرده اولانلار كيمه نه!

 

 

كلاس عشق

حامد درخشاني (كندييار)

بيرگون قديم زمانلار ياخشي كلاس واريدي

او كيلاسين ايچينده ياخشي دوسلار واريدي

بيري قيشلاخ يوردونان بشي وار يولداشيدي

ياريسي خويون اوزونن، عجب دوران واريدي

حامد، جواد، عليرضا، مهدي، محسن، عين اله

بيرده شايد گورمويم اونلاري من اي ا...

ميلاد، سالارنان، نوروز، حبيب بوكسرنن، حجت

عجب گونلر گئچيديخ، دوسلارنان ياخشي يامان

كتابلارا باخارم، دوستي يادا سالارام

بيردن اوره گيم دولوب، او گونلره آغلارام

ايندي بولمورم فلك حانسي، دكتر باشادي

حانسي ديوار ديبينده، ايشي حقا ماشادي

او گونلر هاردا قالدي، باهمليخجه قالايديخ

ديوار اوسته، تخت اوسته، يادگاري يازاديخ

يادگارلار بيردادي، اما هاني اوزلري

او كيلاسدان اي ا...، تك ديولور سوزلري

ايندي سنن من ا...، تنها بيرشئي ايستيرم

حاضرم هر شئي وره م، او دورانا گئييدم
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در شنبه پانزدهم تیر 1387 و ساعت |

سخن از وفا كُنيم

انزاب خوئي

 

برخيز تا دوباره در عيش وا كُنيم

هر آنچه مِحنَت است و شكايت رَها كنيم

فصل گل است و موسم شادي و شور عشق

فصل غم از كتابِ طبيعت جدا كنيم

انصاف نيست عُمر به اندوه بِگذَرد

اين چند روزِ مانده به جا را صفا كنيم

از قيل و قال و چون و چراها دلم گرفت

كوتاه بَحثِ خويش از اين ماجرا كنيم

مقصود، زين جدال مُيَسّر نمي شود

بيهوده پس چرا شر و شوري به پا كنيم؟

با هم شويم پاي درختي كنارِ جوي

سوزِ درون به نغمة سازي دوا كنيم

بانگ غزل به عشق غزالي بر افكنيم

جاي جفا و جور، سخن از وفا كنيم

ايراد و انتقاد اگر هست، بي غَرَض

با منطق و دليل و متانت ادا كنيم

دنيا به اقتضاي محبت بنا شده

اين اصل را به شرطِ ادب اقتفا كنيم (1)

وين پندِ عارفانه ز »انزاب« بشنويم

فارغ ز حُبّ و بُغض، سپاس خدا كنيم

ـــــــــــــ

(1)اقتفا= پيروي كردن

 

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت |

 

نمــاز

عبدالعلي آيرملو (وفا)

اي جنود جبهه قرآن به پيش

اي سپاه خالق سبحان به پيش

اي مسلمانان وضو سازيد زود

از براي جنگ با شيطان به پيش

اي تمام رهروان راه حق

طالبان صحبت جانان به پيش

باب احسان باب رحمت باز شد

با شمايم اي گنهكاران به پيش

عَجِلّوا وقت نيايش با خداست

اي مسلمانان با ايمان به پيش

گفتگو با يار هنگام نماز

مي كند هر درد را درمان، به پيش

پاكبازان، سرفرازان، عاشقان

اي تمام مردم ايران به پيش

ياد جانان شد وفا،‌دل مي رود

تا فداي او شوي اي جان به پيش

 

 

 

آمدن يا نيامدن

ميرحسين مجاور

با توست با نمك

آمدن يا نيامدن

نه »بودن يا نبودن«

من خواهشي اگر بتو ميكنم ادا

يك حرف كهنه نيست

كه از نو شروع كنم،

نيلوفري نه وحشين

كه به پيچم به سوسني

يا با نداي تو اي كوه سربلند

به ريزم چو بهمني.

از من نمانده جز هاي و هويَكي

درياب ميهمان چند روزه بيش نيستم

از من گذشته بسي كاروان عمر

حيرانم از اينكه سالها بي تو زيستم.

گفتي ميآيم و چشم انتظار من

يكدم نخواست حتي پلكي بهم زنم

نيامدي؟ خيلي متشكرم

اين بدست توست

حتي نخواستم، لحظه اي

آرامشت را بهم زنم.

آمدن يا نيامدن

حرفي تازه نيست

ديدار تو همواره آرزوي من

بس گريه كرده ام ز دوريت پيش ديگران،

ميرود آبروي من.

اما بي پرده گويمت

تا وقت كافي باقي است

من را ز من مگير

آنچه از من و دستهاي من مانده

مال توست

دست من بگير

من نه كاشف تو

تو كاوشگر مني

باز تكرار ميكنم

من را ز من مگير

 

1ـ از شكسپير

 

 

علي نقي لو

تجربه جوان

صبر نما عيان شود، شور من، اشتياق تو

گر چه عيان شدست و من، غايبم از نظار تو

مرا فروخت كرده اي، به قلب زر به جان تو

ليك نباشد حد دُرّ، در نظرم بهاي تو

مي رود آن دم از پي ات تا شودم نثار تو

لحظه فرقت است و من خاك شدم به خاك تو

اشك امان نمي دهد بوسه كنم جمال تو

جفاي تو صفاي من بوده ولي جفاي تو

دريغ كرده اي صفا تا چه رسد جفاي تو

به دشت دل اشارتي نما، شود خزان تو

لاله و گلشن ام تو را بستر و خاكسار تو

عجول گشته دل ولي كاسه سر به خواب تو

نقش زند به جان و تن رونق جان فزاي تو

مست نموده است مرا ذكر شب از وصال تو

روز طواف عشق تو، كي رودم ز ياد تو

قبله تويي و اين همه، مسجد و خانقاه تو

حلقه زنم به حلقه ات، ياهو در هواي تو

خلسه به دف نمي شود، تا نشود سماع تو
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 و ساعت |

 

ماكـو

زنده‌ياد ع.آيرملو(وفا)

منه هر گوشه‌ن اولوب خاطره‌لر دفتري ماكو

آنايوردوم، وطنيم، آي ديليمين ازبري ماكو

او گئچنلر كيمي ايكاش يئنه‌ده ممكن اولايدي

دولانايديم ياريلان باغچاجوقي سنگري ماكو

اوجا داغلار كيمي باشين اوجادير ائللر ايچينده

بسله قوينوندا بويوك طايفا، آغير ائللري ماكو

زنگبارين ائله من‌سيز سنه شاققيلداسا خوشدور

خان چوبان نئيليه جكدير ساراسيز سئللري ماكو

چمنين قيزلاري يازدا ساري كؤينك بوروننده

آلاجاق داغي داشي لاله لرين لشگري ماكو

 

 

قانلي لاله

سيدابوالفضل صديقي (مايل)

غم هيجران هامميني ييخدي، ويصال ايستميرم

هاني آيريملو كه حال اهليدي، قال ايستميرم

آراميزدا ايله بير شاعيرِ كاميل هاني بس؟

لال اولوب‌دور ديليم عرضيمده كمال ايستميرم

طاق ابروسيني گؤرسم اونا قوربان اولارام

قره آفاقيده من قورص هيلال ايستميرم

خسته بير قوش كيمي دوشديم بئله بير مهلكيه

مركبيم لنگيدي، بو يئرده مجال ايستميرم

گؤيلومون لوحينه ترسيم اولونوب چهرة يار

آغلاماق حالي گلير، لوطف خيال ايستميرم

بولبولين نغمه سي گول عطريني بازاره چكر

سوزونه عاشيقيديم، من‌كي جمال ايستميرم

بير غزاليم واريدي گئتدي فنا چوللّرينه

اؤچيام سيندي بئليم، بيرده غزال ايستميرم

دئين انزاب و كريمي يازالار مرثيه لر

تنگ اولوب عرصه منه، من‌كي مقال ايستميرم

داخي بوندان سونرا سو ايچمييب عطشان قالارام