فرهيخته فرهمندي از شهر و ديار ما
يحيي رحيمي
* تاريخ معاصر خوي( از نهضت مشروطيت تا كودتاي 28 مرداد 1332 ) از آثار اين مولف منتشر مي شود
ادامه مطلب
فرهيخته فرهمندي از شهر و ديار ما
يحيي رحيمي
* تاريخ معاصر خوي( از نهضت مشروطيت تا كودتاي 28 مرداد 1332 ) از آثار اين مولف منتشر مي شود
سلام حيدر بابا
قسمت اول
يحيي رحيمي
اشاره:
يا حق! شبي كه فردايش شناسنامه مهر انتخابات رياست جمهوري ميخورد (دوره 10) فاضل اهل قلمي كه در نقد شعر روزگار ما صاحب اسم و رسمي است تلفني برايم گفت در جمعي بوديم سخن از سفرهاي تبليغاتي دو نفر از نامزدها به تبريز به ميان آمد و آنچه آن دو از شعرهاي حيدرباباي استاد شهريار جاري كردند، آن كشف برگرفتههاي ما از شنيدهها و خواندههايمان از منظومه، راه به جايي نمي برد. نهايت با اشاره به ذهنيت خود از دهها نوشتهام درباره حيدربابا طي ساليان اجيري در نشريات ريز و درشت و تأكيد به آخرين نوشتهام در همين مقوله كه به ترجمه زنده ياد حسين منزوي از حيدربابا داده بودم، »نگاه پنجشنبه« پرداختي ديگر را بر گردنم گذاشت. راستش نتوانستم قلمزني هاي روزانه ام را پيش بكشم، وقت لازم بود كه نداشتم، باري:
* آنچه مي بينيد يادداشت هاي جسته و گريخته اي است كه در حاشيه قلماندازهاي روزانهام به »نيم نگاه«، راست و ريس كردهام اصل، لبيك به امر فرزانه عاشقي است كه شهريار مرادش بود، شاعر بزرگي كه عمري غم روي غم گذاشت و غمگنانه هم رفت... با اين تأسف كه چند و چون ادبي در آثار شهريار را در صلاحيت خود نميدانم. تنها در اين محدوده كه ميخوانيد.
پس از قرنها، در خوي:
مقبرهشمستبريزي، زيارتگاه بيقراران عاشق ميشود
رونمائي از يادمان استاد دكتر محمدامين رياحي
تجليل از تحقيقات مقبول جهاني ايشان در اثبات وجود آرامگاه مولانا شمس تبريزي
در محله »شميش ديبي« خوي
يحيي رحيمي

ازدواج هم ازدواج خبرنگار
يحيي رحيمي
* مي بخشيد، درباره امر خير يكي از ياران خبرنگارتان چند سؤال دارم.
ـ خواهش مي كنم.
* راستش آقاي... از دختر برادرمان خواستگاري كرده اند خوب ديگر كسب اطلاعات بيشتر لازم است، مگر نه...؟
ـ البته ولي مثل اينكه ايشان خوب معرفي نشده اند، چرا كه تنها خبرنگار نيستند، ادبيات شناس، زندگي نامه نويس، گزارشگر، منتقد، مترجم و نظريه پرداز شايسته اي هستند...
* چه ويژگي هائي دارند؟
ـ تعهد، عشق ديوانه وار به روزنامه، بسيار شجاع، مردمي، اهل مطالعه، خوش اخلاق و مردم دار.
* گرايش سياسي چي؟
اين سياست ها و سياسيون هستند كه به ايشان گرايش دارند! خودشان اهل هيچ »ايسم« نبوده و حتماً از »رماتيسم« كه مامانشان را گرفتار كرده سخت دلخورند؟!
* حقوق و مزاياي ماهيانه؟
ـ مدت هاست كه در راستاي همصدايي با عزيزاني كه ماهها دستمزد خود را دريافت نمي كنند ايشان هم سالي يكي دو بار بيشتر به امور مالي مراجعه نمي كنند. درباره مزايا هم سالي يكبار آن هم به مناسبت روز خبرنگار از مزايايي برخوردار مي شوند، البته بيشتر به صورت كالا، مثل اتو و كاسه و بشقاب و...
* خانه و ماشين چي دارند؟
ـ چون هميشه روزنامه هستند، از وجود خانه شان خبر ندارم! ضمناً براي اينكه در آلودگي هواي شهر سهمي نداشته باشند ماشين نخريده اند.
* چه افتخاراتي كسب كردهاند؟
ـ عدم قبول دعوت همكاري دبير كل سازمان ملل به دليل نقش قدرت ها در اداره آن، عـدم قبول دعوت News Net بــراي سخنراني ها در مجامع بين المللي و...
*آينده شان را چگونه ميبينيد؟
ـ گذشته فرزند شايسته اين سرزمين كه افرادي مثل اريك رولو ، مرلين مونرو، سام پكين پا، فرانسوا ساگان، اورايانا فالاچي آرزوي ديدار و مصاحبه با او را به گور بردند جز افتخار چه مي تواند باشد.
* جان كلام را هم بفرماييد.
ـ ايشان به قدري به رفاه و آسايش همشهريانش فكر مي كند كه وصيت كرده به منظور جلوگيري از ازدحام و ترافيك در تشييع هنگام مرگ در روزنامه خاكش كنند... آينده نگري تا كجاهاست...
* با تشكر از وقتي كه به ما داديد.
ـ خواهش مي كنم. انشاءا... اگر وصلتي شد و ثوابي داشتم آن ثواب را به روح پاك خبرنگاران بي وارث تقديم مي كنم.
عيد مبعث:
روزي كه محمد(ص) بهنام پروردگار خواند
بهلطفاستاد، اين نوشته با »نيم نگاه« روزنامه بين المللي صبح كشور، در هفتهنامه اورين منتشر ميشود
با گرامي داشت ياد عزيز شهيدان:
يحيي رحيمي ـ سرپرست يك گروه گزارش و خبر روزنامه كيهان در دوران مبارزات مردمي سال57
آن معلم ساده و محجوب
يحيي رحيمي

بيا، تا از رديف مهربان تقويم
ـ بخواهيم
تكرار روزهاي آفتابي را
لا ادري
بهبهانه انتشار"آوازهاي غريب"پنجميندفترشعر»صدرا ذوالرياستينشيرازي«
اين پير هم چشم ماست
يحيي رحيمي
اين پير هم چشم ماست
پيرمرد (نيما) چشم ما بود
»جلال آل احمد«
مولانا صدرا ذوالرياستين از شاعران پراحساس، رنج پذير و دردمند روزگار ماست.15 سالي است نام من در دفتر ارادتمندانش ثبت شده است. شاعري ششدانگ است. اگر شعر هم نگويد باز هم او را به عنوان شاعر مي شناسند چه بسا به عنوان شاعر از شعرهايش معروف تر است. چرا كه بي مضايقه با خلق ا... ارتباط دارد. اصولاً متخصص برقراري ارتباط مي باشد بويژه با جماعت اهل بخيه.
وانگهي چهره دوست داشتني، كلمه و كلام و حتا راه رفتنش، شاعر بودنش را فرياد مي زنند اين هم از الطاف باريتعالي است. چرا كه چه بسا شاعران صاحب دفتر و ديوان سراغ داريم كه موجوديتشان با آنچه از شاعر جماعت در اذهان ما نشسته است همخواني ندارد صد البته اين برداشت در ديگر مقوله ها قابل لمس است.
افسون شعر و شاعري و نويسندگي از13 سالگي دغدغه اش شده است. اولين اثرش وقتي دانش آموز كلاس دهم (چيزي مثلاً در حد چهارم دبيرستان) بوده به وسيله دبيرستان مربوطه (نمازي) به زيور طبع آراسته شده است. آموزه هايش را از دانشوران فرهيخته ايل و تبارش دارد. از همكلاسان او مي توان از استاد منصور اوجي و استاد پرويز خائفي كه بحق از مفاخر شعر معاصر هستند نام برد كه همه افراد قبيله هر سه بزرگوار از عالمان و شاعران و فرهيختگان بودند.
از صدرا تاكنون9 جلد كتاب منتشر شده است. صد البته علاوه بر كلي نوشته كه در بايگاني كتابخانه اش خاك ميخورند، چند جلد هم در مراحل حشر و نشر دارد.
جا داشت در اين يادداشت كلمه و كلامي هم درباره شعرهايش مي آوردم اما از آنجايي كه استاد خائفي و ديگر بزرگان در اين مورد سخن ها داشته اند با خود گفتم تو ديگر كيستي؟ يحتمل با اشاره به پاره اي از خصايل و ويژگيهاي صدرا بتوانم گامي در معرفي او به آيندگان بردارم.
گفتم، صدرا متخصص برقراري ارتباط است دامنه اين مهم به پرندگان هم كشيده شده است يعني با زبان آنها آشنايي دارد. چندي پيش كه گنجشكهايي مزاحم به خاطر چند شاخه انگور در حياط، امانم را بريده و وقت و بي وقت بال و پر زنان خوشه ها را مورد تهاجم قرار مي دادند، گذارم به دولت منزل صدرا افتاد. با مشاهده گنجشك هايي كه بي هيچ آسيبي به انگورهاي حياط شاعر در بام و بر، خودنمايي مي كردند، اين سؤال برايم مطرح شد كه چگونه با آن همه گنجشك خوشه ها در امان مانده اند. اِن كَشَف شاعر از ديرباز با گنجشك ها دوستي و ارتباط صميمانه اي به هم زده. گنجشك ها مرتب از دانه پاشي هاي او برخوردار مي شوند. پس گذر پرندگان بي زبان از آن همه خوشه هاي آبدار پاسخي است به محبت هاي شاعر.
صد البته كبوتران يا كريم هم از دوستي با شاعر بي بهره نبوده اند گويا اين اواخر گربه هاي محل نيز سوراخ دعا را پيدا كرده و به محض ورود شاعر به محل، انگار بو برده باشند، از گوشه و كنار ميوميو كنان سرازير و با محاصره صدرا به عنوان »بادي گارد« تا در خانه او را مشايعت مي كنند و با احترام پذيرايي شده پس از استراحتي كوتاه شاعر را تا ديدار بعدي به خدا مي سپارند. اگر به عللي شاعر نخواهد و يا نتواند چند صباحي از منزل خارج شود، گربه ها متحصن مي شوند كه تماشايي است.
براي بيان عظمت سعه صدر و غناي طبع اين وسيع الصدر، جمله شايسته و بايسته اي پيدا نكردم. همين قدر اين خصلت نيكوي او مثال زدني است. تنها منبع درآمدش شندرغازي است كه به عنوان مواجب بازنشستگي دريافت مي كند. با عنايت به حال و روز حقوق بگيران و گراني و تورم ولو يك بار شاهد گلايه و شكوه او از روزگار كجمدار نبوده ام...
سالهاست كه افتخار قلم زني وردستش را دارم. فعاليت خستگي ناپذيرش در تدارك ويژه نامه هايي براي بزرگان اثرگذار شيراز جنت تراز، كار كارستاني است. دقت و علاقه اي كه در اين مورد نشان مي دهد بي سابقه و يا حداقل كم سابقه است. تا ورود به چاپخانه بالاي سر مطالبش است. ويراستاري و حك و اصلاح نوشته هايش را شخصاً انجام مي دهد.
درباره اين انسان وارسته بسيار سخن مي توان رديف كرد. ترسم در اين مقوله باعث درز كلام مي شود.
براي صدرا ذوالرياستين عزيز و صحن مصفاي عواطف انساني او شادكامي و بهروزي آرزو مي كنم. او شيخ نيم نگاهيون و چشم ماست. زنده باشد.
به مناسبت87 سالگي استاد محمد بهمن بيگي بنيانگذار آموزش عشايري كشور
مردي به وسعت تاريخ
يحيي رحيمي
استاد »محمد بهمن بيگي« پس از تحمل درد و رنج دو عمل جراحي، مدتي است با داشتن مشكل حركتي دوران نقاهت را مي گذرانند. اگر به دليل دست و پنجه نرم كردن با مسايل و مشكلات و گرفتاري ها و دردهاي ساليان زندگي سرشار از عشق و حماسه خود آبديده بوده و ناراحتي هاي جسمي با آن روحيه قوي و بالنده برايش طاقت فرسا نباشد، بي شك براي او كه در يك سياه چادر عشايري چشم به جهان گشوده و با دشت ها و كوه ها و چشمههاي درنا چشم الفتي ديرين دارد. فاصله از آن خرمنگاه ها و كوره راه ها و مراتع لميده زير تيغ هلاك آفتاب و دامنه كوه هاي سر به فلك كشيده سفيدپوش كه هنوز هم هر يك زخم تيرك هاي كلاس هاي چادري بچه هاي محروم عشايري در پهن دشت سرزمين ما در سينه دارند و آن اهتزاز پرچم ايران در فراز هر چادر كه آيه هاي شجاعت و جوانمردي را در آسمان ها مي پاشند برايش جان فرساتر است.
شاعر احساس و عاطفه
يحيي رحيمي
دولانديم دنياني، گزديم باش باشا سنين كيمي گوزل، گورمه ديم حاشا
غــرق الدوم دريايا، دوشدوم آتاشا اود آليـر انـداميـم، ياني سئــوديـگيم
آن مسافر شيراز...
روزنامه نيم نگاه شيراز، يحيي رحيمي
به اتفاق خواهر بزرگوارم سوار بر بال هواپيماي فوكر از تهران عازم شيراز بوديم.
لدي الورود به هواپيما »نيم نگاه« را كه به علت شركت در كنگره بزرگداشت مولانا شمس تبريزي در خوي15 روزي نديده بودم روشناي دلم شد. نه اين كه با مشاهده ابرهاي آسمان براي خواهر از كائنات هستي ها مي آمدم و پرچانگيم گل كرده بود، روزنامه را كنار گذاشتم. ماجرا از همين جا شروع شد:
مسافر پا به سن گذاشته بغل دستي كه اتفاقاً آذربايجاني و مقيم شيراز، بلافاصله روزنامه را خواست و تقديم كردم، چوخ ممنوني پرت كردند و گرفتم تا شروع پذيرايي آسماني ها گرم مطالعه بود، در صفحه15 كه ستون صاحب مرده »يادداشت هاي پشت چراغ قرمز« من در مي آيد مكث بيشتر داشت ابتدا خنده و بعد هم آهي از ته دل...
روزنامه را كه تحويل مي داد با تأكيد خواست تا نوشته ام را بخوانم نه اين كه به تركي اين جمله را جاري كرد، گفتم ببخشيد هر چند كه سواد درست و حسابي ندارم ولي مطالب مورد نظر شما را چند بار به زحمت خوانده و مرا نگرفته است.
گفت: مشكل همين است خيلي ها مثل شما هستند علي رغم كمي سواد در هر موضوعي اظهارنظر مي كنند، نتيجه همين است كه مي بينيد...
اعتراض درگوشي
با شنيدن مذاكرات من و طرف، خواهرم درگوشي گفت: تو هر روز به بهانه دانشجو بودن از خانواده و عمو و عمه و دايي پول مي گرفتي يعني...
گفتم: بعداً توضيح مي دهم.
همسفر آذربايجاني پس از كلي تعريف و تمجيد از همان مطلب كه از تكذيب من سخت هم عصباني شده بود، با اعتراض گفت: بگو ببينم اصلاً خودت چه كاره اي كه به نويسنده مورد علاقه من توهين مي كني.
گفتم: راستش من در شيراز خميرگير صلواتي بوده و در يك نانوايي صلواتي في سبيل ا... مشغولم.
اعتراض مجدد درگوشي
تا خواهر بگويند كه چرا دروغ مي گويم، طرف با تعجب گفت: آدم هاي نوع دوست و خداشناس كه هست و نيست خود را براي رضاي مخلوق و خالق هزينه كنند بسيارند ولي اين مهم سؤال برانگيز است كه آيا آرد را هم صلواتي تهيه مي كنيد.
گفتم: صدر در صد هم صلواتي به آن صورت كه فكر مي كنيد نيست. راستش آرد ما از محل اعتبارات پول نفت كه قرار بود سر سفره بياورند تأمين مي شود ما هم صلواتي اين كار خداپسندانه را كامل مي كنيم.
طرف كه ماحصل في مابين را به همراه مسن تر از خود بازگو مي كرد ناگهان خواهرم را مخاطب قرار داد و گفت: خواهرم! مواظب برادرتان باشيد مثل اينكه بالاخانه اش را اجاره داده است.
عكس العمل خواهر كه چند دقيقه بعد پياده مي شديم بماند همين قدر موقع پياده شدن با خط و نشان گفت: در تمام عمرم آدمي به شوخي مسلكي تو نديده ام.
گفتم: به خاطر داشتن چنين ديده بصيرت تبريك عرض مي كنم.
تعظيميهاي براي استاد
يحيي رحيمي ـ روزنامه نيمنگاه شيراز ـ شماره2918
سن و سال كه بالا مي رود، بسيار وقت ها در خلوت خويش، تنهاتر از همه تنهايان عالم، روزهاي سوخته ات را به حال مي آوري، بي جانشيناني را كه سال ها در حضورشان زانو زده و »عاشقي« آموخته اي را بنام مي خواني، آن آدم ها چقدر به جان ملتهب تو آتش زده باشند خوب است؟
انگار همين ديروز بود كه هر بامداد كودكي حساس و زودرنج با داغ يتيمي بر پيشاني زير شلاق سرما و برف و بوران از كوچه و پس كوچه هاي مه آلود »يديلر« خود را به دبستان شاهپور (17 شهريور فعلي) مي رساند تا دعاي صبحگاهي را كه دكلمه اش را از آموزگار خود آموخته بود بر زبان آورده، آن گاه صدها دانش آموز هم نسل خود به تمامي:
»خدايا تو را به يگانگي مي پرستيم و به پيغمبران و برگزيدگانت درود ميفرستيم...«
را هماهنگ در آسمان طنين انداز كنند.
آن كودك من بودم و آن آموزگار حضرت »سيد محمد حسن ناصحي« كه خيلي زود شعرهايش بر زبان ها افتاد و با دريافت مدال افتخار غزل سرايي از شهريار شعر ايران »استاد شهريار« نامش به عنوان شاعر ماندگار شد.
هيچ فكر نمي كردم روزي بيايد كه شهامت آن را داشته باشم از او و براي او بنويسم و عرق شرم از چهره ام بلغزد كه براي استاد شاگرد خوبي نبوده و جا دارد كه آن عزيز از شاگردش باگذشت ياد كند.
ناصحي ها از سادات مورد احترام و مقبول ديار ما هستند و گل سرسبد همه آن ايل و تبار نجيب استادم سيد محمد حسن ناصحي است.
استاد نيك انديشي كه بي مضايغه خوب است و بوي گل هاي محمدي را دارد.
سي سالي از ديدار و زيارتش محروم بود سالي كه اولين كلمه و كلام من در مجله فردوسي درآمد (1350) غزل هاي ناب ايشان در مجله اطلاعات هفتگي زمان استاد هاشم جاويد به چاپ مي رسيد...
مقارن شروع دربه دري هايم ايشان هم سواد اعظم »تهران« نشين شد بي آنكه تحت تأثير اسم و رسم دارها قرار گيرد خود بر شعرهاي بسياري اثر گذاشت...
استاد ناصحي كه غزل هايش عنوان »ناصح« را در پيشاني دارد از فرهيختگان دعوت شده به كنگره بزرگداشت مولانا شمس و حامل پيام دكتر محمدامين رياحي بودند كه به علت شرايط جسمي و سني امكان حضور در كنگره مقدورش نشده بود.
اين تعظيميه سردستي را به استاد هميشه ام حضرت ناصحي تقديم نموده و به احترامش كلاه بر مي دارم و دستان نوازشگرش را مي بوسم و با بازنويسي و چاپ يكي از غزل هايش سلامتي و طول عمر برايشان آرزو مي كنم.
ارمغان دوست
سيد محمد حسن ناصحي (خوئي)
رومزكويتوخود،قهر وكين نميخواهد
ترش نشستن و چين جبين نمي خواهد
براي اين دل وامانده، مانده ام چكنم
كه بي تو همنفس و هم نشين نمي خواهد
به عذرخواهي جرم نكرده آمده ام
دگر عتاب و خطابي چنين نمي خواهد
ز دست آنكه، در آن آستان فتاده ز پاي
كشيدن از سر قهر آستين نمي خواهد
به دام عشق تو با پاي خويش آمده ام
دگر كمان و كمند و كمين نمي خواهد
به هوش باش دل مبتلاي عشق شدن
فلان زمان و فلان سرزمين نمي خواهد
خدا غم همه يكجا به من دهد كه دلم
دلي به عالم هستي غمين نمي خواهد
ز ناصح اين غزل اي شوخ اگر پسنديدي
اين هم از مهندس كشاورزي...
شيرازـ يحيي رحيمي
ديروز لدي الورود به تحريريه هنوز با رفقا خوش و بش نكرده بودم جواني ني قلياني، محزون و ملول نزول اجلال كرده و سراغ اين قلم را گرفت به احترامش كلاه برداشتم و درجا چه كاري مي توانم انجام دهم؟ چه كسي شما را راهنمائي كرده، تا افتخار هم كلامي با حضرتتان را داشته باشم را رديف كردم.
طرف گفت: راست و حسيني از بدبختي چيزي كم ندارم تا مختصري از شرح حال و تراجم احوالم را با برادري كه مراجعين به روزنامه را راهنمائي مي كند در ميان گذاشتم به خدمتتان معرفي كردند...
پس از چند دقيقه سكوت با اين بهانه كه از انبار لوازم التحرير مي گيرم و بر مي گردم به سراغ مأمور راهنمائي رفتم و درازش كردم.
كاكوجان! چرا ايشان را پيش من فرستاديد؟
گفت: خدا وكيلي تا از زندگي درب و داغان و آلوده به اشك خود رديف كرد و خواست تا با يك نويسنده حسابي ديدار و عرض حال نمايد پيش شما فرستادم.
مي فرستادي پيش استاد صدرا ذوالرياستين يا...كه صد بار از من حسابي نزد گفت: اولاً پس از دو سال تمرين هنوز قادر به لفظ صحيح نام خانوادگي استاد نيستم. ثانياً اين قبيل مطالب را شما مي نويسيد (با معذرت از صدراي بزرگوار (...
برگشتم تحريريه براي آشنائي بيشتر از مشخصات شناسنامه اي و تحصيلاتش پرسيدم گفت: مهندس كشاورزي »آبياري« هستم.
تمام قد و قامتش را برانداز كردم باورم نشد كه مهندس كشاورزي آن هم »آبياري« باشد چرا كه اگر به صحرا ميرفت با وزش باد نه از تاك نشان مي ماند، نه از تاك نشان.
گفتم: حالا كه مهندس آبياري هستيد بفرمائيد فيلد كاپاسيتي (ظرفيت مزرعه) چيست؟ جواب كه داد سؤال بعدي اين بود: پارشال قلوم چه كاربردي در آبياري دارد. ايضاً از نياز آبي گندم و معدل بارندگي ساليانه و... آمدم گفت: ببخشيد من براي امتحان نيامدم! خداحافظ.
باهم از تحريريه بيرون زديم پس از كلي مقدمه چيني افتخار سوار شدن به ماشينم را دادند.
طول مسير گفت گفت خواست بيكاري و گرفتاريهايش را جهت اطلاع مقامات مسئول در روزنامه بازتاب دهم. با اين تجربه و سابقه ذهني كه خيلي ها پس از چاپ گفته هايشان تكذيب مي كنند گفتم ديدارمان فردا فلان ساعت، فلان جا تا مطلب را بخواني و در هامشن آن امضاء بگذاري و... الخ
امروز در محل قرار حاضر شدم نوشته را برايش خواندم هنوز به لُب كلمه و كلام نرسيده بودم كه هق هق گريه طرف بلند شد.
گفتم: پدر آمرزيده گريه براي چيست؟
در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد گفت: فكر نمي كردم در بطن اين همه درد و رنج و مصيبت و بدبختي دست و پا مي زنم و... خواهش مي كنم تحت هيچ عنواني چاپ نكنيد بدون شك اگر پدر خانمم خبر شود اجازه بازگشت همسرم را كه ماههاست در خانه پدرشان هستند نمي دهد.
مي خواستم بگويم آقاي مهندس! تو كه كار و بار نداشتي چرا ازدواج كردي؟ منصرف شدم خوب ديگر جوانان را بي آن كه شغل، مسكن داشته باشند تشويق به ازدواج مي كنيم و... بقيه قضايا.
نگاهي به كتاب »سفر روس« آخرين اثر چاپ شده از جلال آل احمد
جلال، فريادگر روزهاي محاصره
يحيي رحيمي
كتاب »سفر روس« يادداشت هاي جلال در سفر به قبله گاه »رفقا« است او تنها برداشت هايش را از چند شهر محدود نوشته است، مشت نمونه خروار، و اگر پاي ديگر جاها به وسط كشيده مي شد حرفهاي ديگري به دنبال مي آورد و جلال زرنگ تر از آنهايي بود كه اهل حرف هستند.
جهان بيني جلال حتي در نگاهي به جريانات »ژورناليست پسند« از عمق برخوردار است، پخته، با اشارات دقيق و حساب شده. نگرش او نه با ديد كامل، با گوشه چشم هم به يك برخورد كوتاه مثلاً هنگام اخذ ويزا مي تواند اوضاع و احوال كلي، را بازتاب دهد. آدمهاي بي ابتكار، از خودبيگانه، بي اراده براي انجام يك كار ساده و بعد »تشريفات، تشريفات، ترديد ترديد«
با برخورد با آن عمله ظلم در تشكيلات كميسري هر محل دم و دستگاه و بگير و بند شاهي را تداعي اش مي بود و شليك تير خشم از روبرو به قلب هدف را پيش مي كشد.
ـ حيف است شما با آن فضل و كمال اينجا نشسته باشيد است »در اين كتاب جلال از دريچه هائي تازه با ذهني سرشار از دنياي بسته اي حرف مي زند. در تجسم ديده ها جان دادن به جاهائيكه عبوري گذرا داشته از تجربه و مهارتهاي خاص خود بهره گرفته، اصولاً تيزبيني از مشخصه هاي كارهاي جلال است:
ـ پس از روي كار آمدن در فضاهاي بسته نفس مي كشيدند در خويش و با خويش، اخبار راههائيكه به قبله گاه ختم مي شده خيلي كم درز مي يافته مگر از كانالهاي خاص »بازگشت از شوري آندره ژيد با ترجمه جلال« گريزي بود از پشت آن حصارها.
يادداشت هاي »سفر روس« راه رفتن در همان راهها با گامهاي استوار جلال است كه ظاهراً سفرنامه اي است. اما در عمق تك مضراب هاي نويسنده هر كدام پتكي ديگر به عنوان بيدارباش در مقابل خطرات هجوم جهانخواران:
ـ مي ديدم كه غربي حتي اگر يك مكانيسين، راديوساز و كاليفرنيايي هم باشد و به جهانگردي هم آمده باشد باز در جستجوي پاي آن اراذل است كه از يونان به قصد غارت گنجهاي همدان و بابل راه افتاده اند و... الخ. در برخورد با ادعاها و سر و صداهاي هوچي هاي كاسه ليس نويسنده با بي پروائي و بدون مصلحت انديشي برخلاف مسير راه رفته واضح تر اينكه با تأكيد اين مهم كه هر بوي پيچيده از آشپزخانه همسايه فقط بوي كباب نمي تواند باشد. همسايه فاضلاب هم دارد. اصل »جهان وطن بودن« از آن ديدگاه را توجيه كرده است، يعني جهان وطن بودن حضرات در بحث هاي دور و دراز ايدئولوژيكي در كتابها و ديگر رسانه ها كه »ترا مجذوب كرده (براي خودشان، ماندن همه بودها و بودن ها در چهار ديواري اقاليم است).
(صفحه59) در قبال اين قبيل ديدگاهها و حاكميت تبليغ سمت گيري به حفظ ارزشهاي فرهنگي و علائق مذهبي (كليسا و مسجد66 و188). و سنت ها و آداب و رسوم محدوديت شهر و كشور سرش نشده و در بارگاه من و همه من ها سر فرود نمي آورد يعني يك تودهني محكم. از اينجاست از اهل »مبداء« آن ديار صداهائي شعر يا نوشته »بگوش مي رسيده كه با صداهاي پيچيده حاكمان هم فضائي داشته است و بخش رمانتيك وار اشعار (حيدربابايه سلام) از استاد شهريار از راديو باكو بجائي برنمي خورده است و ديگر پيامهاي انقلابي در كنار سفره هاي رنگين و اطعمه و اشربه براي كسانيكه شعارشان روي پاي خود ايستادن و تقسيم امكانات و ثروت به طور برابر و برادرانه بوده حرف مفت به حساب مي آيد.
سابقه ذهني كه از سفرنامه نويسي معاصر داريم (آهسته بيا، آهسته برو كه گربه شاخت نزند با تكيه به رنگ و روغن ها يا بر عكس به نعل و به ميخ) بوده است سفرنامه هاي جلال كه از اورازان تا بدين جا رسيده روشنگرانه بوده اند. شرح يك مورد كه به عنوان ميراث فرهنگي يا تفاخر مي توانست مجذوب باشد اشاره جلال را به دنبال داشته اينكه ما هم داريم. در مشهد و در ديگر جاها. همچنين در بيان بدمستي هاي شبانه و الاف و الوف سردادن يك دست راستي جبهه گيري جلال به دنباله داشته است از جمله در قبال اظهارات آقاي بنت نماينده يونسكو در مورد قشقائيهاي ايران و كلافگي اش از گدائي نماينده توگو براي مردم شناسي كشورش نفي استعمار است از اين طريق همدردي جلال و يكي بودن او با مردم جابجا در سفرنامه حضور دارد. او به جاي مراجعه به مقامات رسمي به عنوان منبع اطلاعات با مردم سر و كار داشته و كسب »خبر« نموده است. (براي نمونه صفحه206)
راز و رمز حرف كشيدن از سلماني، كارگر، دهقان، مغازه دار، جوان روشنفكر و... آن هم با مشكل زبان را جلال خيلي راحت مي دانسته است. اين گفتگوها آنچنان صميمانه بوده اند كه خواننده را به اشتباه مي اندازند. نكته جلال با مردم خودش در فلان شهر و روستاي دورافتاده گپ مي زند. پيام اين گفتگوها در نهايت تجلي آرزوهاي مردمي اوست بدون اينكه جنبه شعار به خود بگيرند. با تمام »تلگرافي« بودنشان از نتايج چندگانگي ها و دوري ها سخن ها دارند.
خط فكري حاكم در مجموع يادداشت ها كه بيش از25 سال از تاريخ نگارش آن مي گذرد كلاً نفي هر نوع سلطه است، درجا، مي خواهم بگويم جلال آدمي بوده كه از آن سالها در داخل گود نفس مي كشيده. تأكيد او به كاهش »انسانيت« پس از خونين ترين انقلاب ها در روس و اشاره به ناتواني بزرگان در حل مسائل اجتماعي و عدم برتري اش با (جامعه ما در زمان شاه) يعني در آن قبله از رستگاري هيچ خبري نيست. (صفحه212).
واقعيت اين است كه: براي انتشار اثري از جلال هيچ وقت دير نيست، خصوصاً اينكه »سفر روس« زماني در مي آيد كه ستون ها به كله سازندگانش فرريخته، نه از طريق زلزله و طوفان، خودبخود، خاصيت ساختمان هاي آن چناني هميشه چنين بوده است.
در متن و حاشيهي
»آخرين آغاز»
دفتري از شعرهاي «پرويز خائفي» شاعري سخنسا با جان بيدار خويش
به قلم: يحيي رحيمي

در عرصه فرهنگ و ادب بزرگاني هستند كه ميكوشند تا بر امواج لرزان و ناآرام لفظ چيره شده، در ژرفاي معاني به گوهرهاي نهان دست يابند...
گاه در قالب نصيحتگوي، گاه در قالب ياري مهربان و گاه چون آينه اي در كنار و برابر آدمي قرار مي گيرند و صلا در مي دهند تا از خط و خال هاي مجازين، كه راهزن ظاهربينان و صورت پرستان دوري جويند و در فراسوي حجابزيورهاوآرايشهاي الفاظ، به تماشاي پردگيان معني بپردازند.
اينان شاعرانند، حقيقت اين است كه ما سيماي واقعي شاعران واقعي خود را نشناخته ايم.
نمي توان شاعران را با انسانهاي معمولي قياس كرد آنها كه ترشحات روحي خود را جاري و ساري مي سازند.
آنچه پيش روي خوانندگان است »آخرين آغاز« آخرين مجموعه شعر استاد پرويز خائفي، استاد دانشگاه، حافظ شناس و شاعر و نويسندهاي كه نزديك202 كتاب از ايشان منتشر شده است كه علاوه بر نگاهي به اشعار، در حقيقت تبيين حقيقت لحظات زندگي شاعران است.
شعر را بايد جدي گرفت و به احترام شاعر، انساني كه با رنج دست و پنجه نرم مي كند، بايد كلاه برداشت و او را به عنوان يك آغازگر و فريادگر خوشي ها و ناخوشي هاي مردم زمانة خويش قدر دانست و در صدرش نشاند و با نگاهي در او نگريست كه خودمان را مي بينيم و زندگي مان را، امروز و فرداهايمان را.
اين متن را روزنامه نگار و شاعر فرهيختة شهرمان استاد يحيي رحيمي نوشتهاند كه به خوانندگان خوش ذوق و اديب تقديم مي كنيم.
سرويس ادبي و فرهنگي اورين خوي
غزل بازي موقوف
يحيي رحيمي
با گذشت بيش از80 سال از تولد شعر نيمائي هنوز بسياري از مردم چه بسا از جماعت شعرخوان از قشر نويسنده و روزنامه نگار و حتا شاعر، تنها »غزل« را شعر مي دانند، در اين رهگذر مي توان دو بينش را پيش كشيد، يكي اين كه ذهنيت جمعي بر اين محور است كه شعر نيمائي و جريان هاي بعدي آن نظم و صوت را برهم زده، شعر واقعي فارسي نمي تواند باشد ديگر اين كه قالب غزل واقعيتي ماندگار در همه فراز و نشيب ها داشته است با فطرت و ظرفيتي كه دارد در ادوار مختلف و با گذر از گذرگاههاي سخت باز همچنان توان ماندن در عصر تكنيك محض را هم داشته و ويژگيهاي خاص و ظريف و باريكي در زبان فارسي يافته است. جا دارد هر كس در حدّ توان خود در حفظ و تشخص آن متعهد باشد. به زبان ديگر وقتي كه مردم اين كلام ديرينه را دوست مي دارند و زمزمه اوقات فراغت و لحظات حساس بر حورزهاي محفلي و اجتماعي آنهاست. در سوگ و شادي حتا در موارد كنكاش و مطايبه و مكالمه و مجادله و چه و چه به يكي از ابيات آن متوسل مي شوند و قرار منشور عشق و بلنداي سوگنامة بيتي مناسب از يك غزل را بر مي گزيند چه بهتر كه مرتبه ساختاري و اعتباري آن را هم با اين همه مقبوليت و محبوبيت مراعات كنند.
در شعر فارسي، غزل، گاه جنبه تخصصي داشته و گوينده غزل سرا ناميده شده و گاه حاشيه اي بوده بر انواع ديگر شعر يكي مي شود حافظ و جاودانه و يكي خاقاني با محوريت قصيده، غزلهايش مرتبه اي غير غزلي حتا غير تغزّلي، اما آنچه باور قطعي است اعتبار و جايگاه آن در شرايط مختلف حتا اجتماع و سياست كه هر دو مقوله اي بوده جُدا از جاذبه و تعريف جامع غزل تا آنجا كه سبك عراقي و خراساني بيشتر برمدار دگرگوني هاي بياني غزل است و سبك هندي كه اصولاً با بدعت هاي ذهني و زباني غزل نام گرفته است و جريان بازگشت ادبي و سرانجام انقلاب مشروطيت و بار سياسي آن كه اگر شكل فاخر بياني نيافت ولي نجيبانه بار سنگين سياست و پيغام و خروش و جوشش را به دوش كشيد و در زبان اديب بعدها عشقي و فرّخي و عارف و گهگاه ايرج و گروسيِ ديگر عامل جدّي حركت هاي فكري و سياسي شد. پس اين توسن سركش كه با اصالت ذاتي و معصوميت فطري در زمان هاي مختلف گراني هاي بسياري را طاقت آورد نبايد امروز در دست گروهي بي مايه و تفنن گرا و بازيگر ملعبه شود و بي مايگان فارغ از ادب فارسي و شناخت كالبد متشخص آن موجوديت كهنسال آن را به بازي بگيرند و با دستكاري در قواره و فرم معمول مرسوم آن »غزل بازي كنند« آنان كه مي خواهند مفهوم و محتوي شعر امروز را در قالب غزل جاي دهند سخت در اشتباه هستند و از اصالت بنيادي و اساس آن آگاهي ندارند بسيار ديده ايم كه بعضاً قوافي ابداعي براي آن درست مي كنند »ط و ت« را قافيه مي كنند رديف هاي ناهمگون مي آورند بدتر از همه مضامين لخت و سبك و آبكي را به زور به حلقوم آن مي ريزند و پيرايه هاي ديگر بر آن مي بندند. با آن تفنن و لفاظي مي كنند، اصول ساختاري را به هيچ مي گيرند، هر چه و هر مضموني را بر شانه هاي طاقتش بار مي كنند. چنين است كه با مخدوش كردن آن شير بي يال و دُمي مي سازند كه نه غزل است نه قصيده، نه شعر نو، حتا گونه اي از شعر هم نيست، مظلوميت اين شيوه بياني موجب شده است كه مطبوعات و صفحات شعر لبريز از شعرهائي است كه فقط چون در محدوده اي با عنوان شعر چاپ شده است بايد شعر قبولش كرد! شاعر غزلسرا بايد نخست آنقدر ديوان هاي غزل خوانده باشد كه به جاي تكرار در مضامين دستمالي شده به سخني ديگر سخن بگويد و كلامي بديع و تازه آورد...
شب شهادت، شب موعود امير والايي ها
يحيي رحيمي

همه علما، دانشمندان، متفكرين و نويسندگان كه تاكنون درباره حقيقت زندگي امير والايي ها، مرد و مراد آزادگان حضرت علي(ع) پرداخت داشته اند، جان كلامشان اين بوده كه واقعيت چگونه بودن مولا را نمي توان با كلمه و كلام، بازتاب داد، حتي محققين اديان ديگر هم به اين مهم اعتراف كرده اند. در اين رهگذر شاعر بزرگي مثل استاد شهريار به جايگاهي رسيده است كه از ناميدن مولا متحير مي ماند:
نه خدا توانمش خواند، نه بشر توانمش گفت
متحيرم چه نامم، شه ملك لافتي را...
ياد يار مهربان آيد همي...
يحيي رحيمي
سالهاست كه كاري با شعر و شاعري نداشته ام اما روزهائي در زندگيم بوده كه شعر با من كارها داشته است، مثل امروز، سهم خود از اين سياه مشق را كه بر گرفته از ملاحظات و مشاهدات صاحب اين قلم در زيارت زادگاهم مي باشد به ارواح سه يار دبستاني، سه فرهيخته فرهمند اثرگذار، زندهيادان:
استاد ابراهيم قدسي شاعر و معلم
استاد محمد آقاسي »شهريار ثاني«
استاد مهدي آقاسي معلم، محقق
كه داشت هايم را مديونشان هستم تقديم مي كنم. اميد آن را دارم كه به پيشگامي قره العين علي آقاسي هنر و بالاتر از همه خصائل ملكوتي اين رفتگان ماندگار فرار راه نوآمدگان دودمان، و ارادتمندان باشد.
يادي از فرماندار شهيد خوي شهيد» قربانعلي كوچري«
يحيي رحيمي
آشنائي من با شهيد كوچري به سالي مربوط مي شود كه بايد به مدرسه مي رفتم، اول ابتدائي دبستان شاهپور»17 شهريور حي و حاضر« با حضور زنده ياد ميرزامحمد ناسوتي ناظم همان دبستان در همسايگي رو به روئي. شهيد كوچري كه آن موقع او را »علي آقا« و »ميرزاعلي« مي گفتيم به اتفاق ابوي شريف خود شادروان »دائي مصطفي« با عمويشان باهم زندگي مي كردند. همين قدر اول ابتدائي من مصادف با اول دبيرستان شهيد كوچري بود. علي رغم اين تفاوت تحصيلي و سن و سال محبت »علي آقا« مدام جاري بود. به ويژه در مرور درس و مشق آن كشف داراي درد مشتركي هستيم. علي آقا در چهار سالگي از محبت مادر و من در همين سن و سال از سايه پدر محروم بوديم. از آن ايام آموزش نماز و قرآن و الطاف بي مضايقه اش را به خوبي به ياد دارم ايضا دوچرخه اي داشت كه ميدرخشيد و برق مي زد. حالا در عوالم رفت و آمدهاي همسايگي و بالاتر از همه همبازي و هم درس بودن با »عادل« و »ابراهيم« پسرعموهاي »علي آقا« چقدر بابت يادگيري اذان و نماز و اسامي ائمه از »علي آقا« جايزه گرفتيم بماند. برخلاف »حقيقت« آن روزگار درد و داغ، پس از ديپلم »علي آقا« مدتها بيكار بودم باورم بر اين است اين مهم از سوابق او آب مي خورد واضح برتر بنويسم در آن شرايط قحطي ارتباط خيلي زود كتابهاي مهندس بازرگان و مجله مكتب اسلام به »علي آقا« مي رسيد و او محور پخش چنين مواردي بود. بعدها كه استخدامش فراهم شد از بزرگواري به نام »جدلي« كه گويا از رئيس و رؤساي اهل بود ذكر خير مي كرد...
سالهاي دبيرستان من مصادف با موجوديت نسل دوم تحصيل كرده ها در محله امام زاده بود، رحيم يعقوب پور، جليل مسگرنژاد و امثالهم پاتوق اين گروه هر روز عصر چهارراه امامزاده و جمعه ها مقابل كسب و كار دائي مصطفي بود بيخ گوش چهارراه فعلي، از آن جمع مي توانم از سيد لطيف ميربابايي، يعقوب قلندرزاده هم نام ببرم كه به عنوان معلم مقبوليت عام داشتند و هر يك الگو براي ما كه به سرعت قد مي كشيديم و آرزوي معلم شدن و تر و تميز گشتن نهايت به حساب مي آمد. اين گروه چقدر براي بالا كشيدن نسل بعد از خود متعهد بودند، حكم افسانه را دارد. من با اين كه جز ادبيات و شعر و خوشنويسي در محضر استاد سيدافسري (خوشنويس بي جانشين چند نسل) و حسين وليزادگان (شاعر، متخلص به تائب) الباقي دروس را جدي نمي گرفتيم، اما تشويق علي آقا و پافشاري مسئولانه مسگرنژاد (دكتر و استاد ادبيات دانشگاه علامه طباطبائي) باعث نزول اجلالم به دانشسراي كشاورزي اروميه شد. كه از كوري چشم نارواكاران در همان موقع حكم استخدام »علي آقا« هم به عنوان آموزگار يكي از روستاهاي اروميه صادر شده بود... حالا ارتباط مستمر هفتگي با علي آقا، هر پنجشنبه بعد از ظهر از فروشگاه دائي بزرگوار علي آقا شروع و عصر جمعه با درس نهج البلاغه و كلام الهي روحاني معروف آقاي قريشي پايان مي يافت تا هفته بعد... همين قدر اگر با الفباي نهج البلاغه و قرآن مختصر آشنائي دارم از بركت آن شهيد است.
در نظر بگيريد جواني به نام علي كوچري در اوج جواني و طراوت در شهري مثل اروميه آن سالها كه همه گونه عيش و نوش از زمان و زمينش مي باريد يك راست از مسجد سر در مي آورد و ناخوانده دفتري چون مراكه كله اش داغ بود به دنبال ميكشد. بگذريم.
پس از دانش سرا به ويژه ايامي كه مثلاً در همين دبستان شاهپور الفبا مي گفتيم با علي آقا ارتباطمان برقرار بود به ويژه با نامه... اما بايد به سراغ در به دري هايم مي رفتم از شهري به شهر ديگر... آن هم به عنوان گزارشگر روزنامه كيهان، تاري بونا قربان...!
آخرين ديدارم با »علي آقا« تابستان56 بود از كيهان براي تهيه گزارش به آذربايجان اعزام شده بودم با پيامي از جائي به يكي از روحانيون خوي. سلام و عليكي. حالي و احوالي، چه مي كني؟ و از اين قبيل. هنوز سيماي ملكوتي او را پس از آگاهي از اين كه مثلاً دانشجو شده بودم به ياد دارم. روي يكي از نوشته هايم ايراد داشت ايضاً كلي توضيح در متن و حاشيه گزارشي كه قبلاً به همين قلم از مراسم عزاداري عاشورا از خلف آباد خوزستان در كيهان خوانده بود... بعد هم بي خبري و انقلاب و انتخاب آن شهيد به عنوان فرماندار شهر يتيم من.
باورم بر اين است كه حكم فرمانداري آن شهيد با آن سابقه و محبوبيت و مقبوليت همچون گلوله اي بر جگر منافقين كوچك و بزرگ بود ايضاً حركتي جهت دار و عينيت اين مهم كه اي مردم بعد از انقلاب گردانندگان امور خلق ا... چه كساني خواهند بود.
در اين رهگذر درست است كه شاگردان مكتب زنده يادان عباچي پور و ناسوتي از دم بيش از درس و مشق با مكتب و ارزش هاي آن آشنا مي شدند. و نماز جماعت ظهر و عصر دانش آموزان به پيشنمازي يكي از خودشان (به ياد دارم طي سالهاي تحصيل من مدتي يوسف رحيملو (استاد بعدي دانشگاه تبريز)، مير غفار ناصحي و يك سالي هم اين قلم پيشنمازي را به عهده داشتم) تعطيل بردار نبود اما صادقانه بگويم در اثر تعاليم پدر و عموي بزرگوار، شهيد كوچري از همه سر بود. به مفهوم واقعي كلمه. من در تمام عمرم انساني به پاكي و خلوص و شريعتمداري شهيد كوچري خيلي كم ديده ام. حتا شهادت هم برايش كم بود. از هم نسلانش هيچ تنابنده اي را قابل پهلو به پهلو گذاشتن با اين شهيد نمي دانم. حضور در فرمانداري يك حركت اثرگذار فرهنگي بودتا اجرائي. جاوداني و راه يافتن ارزشها و ويژگيهاي او به فرهنگ شفاهي مردم هرگز به خاطر فرماندار بودنش نيست مثلا كاري، برنامه اي، پروژه اي انجام داده باشد بلكه »اسوه« بودن او به خاطر تعهد بي پايانش است. جز اين چه بسا پس از شهيد كوچري شهر يتيم من كلي فرماندار ريز و درشت به خود ديده است كه نامشان در هيچ دفتري نيست.
من شهادت مي دهم كه شهيد كوچري هرگز بدون پرداخت خمس و زكات حقوق ماهيانه خود، آن مبلغ را هزينه نمي كرد...
من شهادت مي دهم هر ماه بيش از نصف حقوق خود را بي آن كه احدي در جريان باشد به فقرا و نيازمندان مي داد...
من شهادت مي دهم كه...
حالا به تمامي مي توان شهادت او را تبريك گفت. او انسان خدا محوري بود كه نماند تا رنج زخم هاي عميق اين شهر را به دوش بكشد.
بايد به تمامي تبريك گفت كه رفت و حقيقت دردناك زندگي الوده به مواد مخدر و... جوانان بيكار شهر را نديد...
نديد كه علي رغم ديگر ولايات سهم خوي از آن همه بركات، نه اقتصادي بوده، نه كارخانه اي، نه توليدي، نه دانشگاهي، نه بيمارستاني و نه... بوده است .
يادت بخير »علي آقا«
يادت بخير همصداي نجيب روزگاران نانجيب.
روانت شاد فرزند سرافراز كوچه هاي فقر و اشتغاثه
نامت ماندگار، يار ياران سالهاي محاصره و بي پناهي
شهيد عقيده و جهاد
فرماندار شهر يتيم من
فرمانبردار هميشهي خدا...