تبليغاتX
هفته نامه اورين خوي

آسيب‌شناسي يك موضوع

شهريار گلواني


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در شنبه یکم تیر 1387 و ساعت |

نقد دو شعر از » اسماعيل لطفي«

شهريار گلواني

 

(1)

دلم براي پروانه ها مي سوزد ما هميشه يادمان رفته ست،

زندگي يعني:

قانونهاي متقابل،

بنشين روبرويم و ببين،

ـ هاي چقدر چشمهايت،

شبيه سوختن پروانه هاست !

* * *

هذيان

سنگريزه را برداشت،

درب باد را كوبيد،

خدا كدام طرف نشسته بود فرقي نداشت:

آسمان روشن شد،

دستهايش را برداشت و رفت روي ديوارهاي سورئالش،

هر چه خواست كشيد جنگ صلح طاعون سرفه،

اصلاً اگزيستانسياسيسم مغز من بهم ريخته ست،

مرا به برزخ خانه روان ببر يا ـ به روانخانه برزخ برسان،

فرقي نمي كند به كدام آسمان مي رويد:

بالا يا پايين...!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت |

طرحي عملي براي داستان نويسان(1)

شهريار گلواني

 

 

هدف از ارائه اين مطالب ، پي افكني بنياني استوار و علمي جهت موفقيت درنوشتن داستان مبتني بر تخيل است.البته نويسندگاني كه داستان غير تخيلي مي نويسند مي توانند روش هاي ديگري را پي بگيرند.قطعا" دوستان عزيز توجه خواهند داشت آنچه به عنوان راهكار عملي عرضه مي شود حرف آخر در اين حوزه نيست و صد البته نياز به انكشاف همه جانبه موضوع همچنان مطرح خواهد بود.

حرف آخر در حوزه داستان تخيلي(فيكشن) تنها زماني گفته خواهد شد كه آخرين انسان در روي زمين بر بال انديشه خود نشسته و آخرين نفس هايش را بكشد. پس تا رسيدن آن زمان مرغ انديشه خود را به پرواز در خواهيم آورد و همچنان بازگويي خواهيم كرد تجربه هاي نوين و دستآوردهاي پياپي را .

ضمنا" از نظريات تكميلي و انتقادي دوستان بشدت استقبال مي كنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت |

نگاهي به مقاله » مولوي« نوشته بهروز نصيري

شهريار گلواني

 

»مورخ بزرگ كسي است كه بعد از او هيچكس نتواند بدون اينكه او را به حساب بگيرد تاريخ بنويسد.« »سرلوئيس ني ميه«

ما چه خود را در سخن آغشته ايم

از حكايت ما حكايت گشته ايم (مولوي)

استاد بهروز نصيري الحق يكي از نويسندگان پركار و انديشمندي است كه آثارش براي ما جوان ترها همواره منبع آموزش بوده و شخصاً از آثار قلمي استاد بهرة وافر برده ام. فلذا نوشتن دربارة مقالة تاريخي ايشان كه اخيراً تحت عنوان »مولوي« در نشرية وزين اورين بصورت مسلسل به زينت طبع آراست شده براي من كه در حوزة تاريخ دستي از دور بر آتش داشته ام بسيار مشكل است. عليرغم همه اينها نكاتي است كه وظيفة خود دانستم جسارتاً عرض نمايم حال چه قبول افتد و چه در نظر آيد:

قبل از هر چيز نوشتن آدابي دارد كه نويسنده لزوماً ملزم به رعايت آنهاست. از جملة اين ملزومات خوانش يك باره و اگر نگوييم چند باره اثر بعد از نگارش آن است. چيزي كه استاد با كمال تأسف در مقاله »مولوي« از آن بهر دليل كوتاهي كرده است. اين كوتاهي مقاله را به حدّ انشاي رونويسي شدة از آثار ديگران تقليل داده كه گر چه مي تواند موجب انبساط خاطر خواننده شود اما در عين حال ممكن است موجب اين بدآموزي شود كه هر كسي مي تواند با استفاده از چند كتاب دم دست مطالب را بي آنكه نياز به ويرايش و پيگيري سياق علمي باشد كپي كرده و رونويسي نمايد و به نام خود به خورد خلق الله بدهد:

نمونه اول:

»جلال الدين محمد مشهور به مولوي پسر محمد بن حسين خطيبي معروف به (بهاءؤالدين ولد) ملقب به سلطان العلماء در ششم ربيع الاول سال(604 قمري) در شهر بلخ پاي به عالم هستي نهاد.« (اورين ـ شماره223 ـ بخش1)

استاد كه گمان كرده اند لابد خواننده گيج تر از آن است كه اين اطلاعات را در مورد تولد مولوي درك كرده باشد لازم ديده اند كه در پاراگراف بعدي مجدداً همين اطلاعات را اينبار از منبعي ديگر بازنويسي نمايند:

»مولانا جلال الدين مولوي در ششم ربيع الاول سال604 هجري در بلخ تولد يافت.« (اورين ـ شماره223 ـ بخش1)

در سطور بعدي مرگ بهاءالدين ولد اتفاق مي افتد:

بهاءالدين ولد پس از دو سال زندگي در قونيه روز جمعه هيجدهم ربيع الآخر628 هجري دار فاني را وداع گفته و...« (منبع فوق)

و در سطور بعدي تر همين بهاءالدين ولد »پس از توقف اندك در خراسان با پسرش به بغداد رفت.« [مي رود]

رعايت اصل كرونولوژي يعني ترتيب وقايع برحسب اتفاق افتادنِ شان در تاريخ نگاري از چنان اهميتي برخوردار است كه عدم پايبندي به آن خواننده را دچار سرگيجه مي كند. استاد مي توانند اهميت رعايت ترتيب زماني را حتي از كساني كه دستور آشپزي را ارائه مي كنند، نيز جويا شود. آنان قطعاً خواهند گفت كه حاصل عدم رعايت ترتيب زماني در پخت مثلاً آش رشته، چيزي خواهد بود كه مردم به آن مي گويند آش شله قلمكار!

به نظر مي رسد بلاي دامنگير copy-paste ، امر تحقيق و نگارش تحقيقي را نيز از مضرّات خود مصون نگذاشته است كه حاصل آن همين مقاله اي است كه استاد به چاپ رسانده اند. قبلاً گفتم كه طبق فرمايش استاد بهاءالدين ولد روز جمعه هيجدهم ربيع الآخر628 در قونيه دار فاني را وداع مي كند [پاراگراف پنجم ـ منبع فوق] بعد ناگهان همين بهاءالدين ولد در ظهر روز جمعه هيجدهم ربيع الآخر سال(627) مجدداً دار فاني را وداع مي كند منتهي جهت محكم كاري و جلوگيري از بازگشت مجدد وي به جهان فاني اينبار چشم از جهان مي‌پوشد. [ستون دوم ـ پاراگراف آخر]

البته اين پريشان نويسي به همين جا ختم نمي شود و به اصطلاح اين قصه سر دراز دارد مثلاً آنجا كه مي فرمايند:

»در مورد ملاقات مولانا با شمس تبريزي روايات مختلفي وجود دارد، كه ذكر همة آنها سبب اطناب كلام خواهد شد.« [منبع قبلي]

اينجا خواننده بطور طبيعي انتظار دارد حال كه استاد قصد دارند كلام را اطناب نبخشند حتماً يكي دو نمونه از روايات را نقل خواهند كرد اما با كمال ناباوري دو قطعه شعر تحويل مي گيرد كه معلوم نيست اين روايتها در كجاي اين اشعار پنهان هستند. من براي اينكه متوجه كشف جديد استاد از كلمة »روايت« بشوم به فرهنگ دكتر محمد معين مراجعه كردم كه آن مرحوم در برابر كلمة روايت كردن نوشته بودند »از قول كسي سخني، خبر يا حديثي نقل كردن« بعد چنين نتيجه گيري كردم كه طبق فرمايش استاد مولانا هم دچار نوعي آلزايمر بوده كه از ملاقات خودش با شمس روايات مختلفي به دست داده و نمونه هاي آن هم دو قطعه شعري است كه استاد التفاتاً نقل كرده اند. حال كه معني روايت بر همگان روشن شد سراغ چشم بندي هايِ ديگري مي رويم كه ما را هر چه بيشتر محظوظ مي نمايد. ملاقات شمس با مولانا ايضاً مشمول همان اصل پذيرفته شده از اينجا و آنجا بِبُر و هر طور دلت خواست بچسبانِ استاد است كه ذكر نمونه خالي از لطف نيست:

»بامداد روز شنبه26 جمادي الآخر سال642 هجري شمس الدين محمد تبريزي وارد قونيه شد...« (منبع فوق)

در سطور بعد همين شمس الدين محمد تبريزي اينگونه وارد قونيه مي شود:

»در روز شنبه ششم ربيع الآخر سال642 ق به قونيه وارد شد

استاد در جايي فرموده اند كه مولانا قبل از ملاقات با شمس حتي بيتي شعر هم سروده بود ولي بعد از ملاقات با شمس و چلّه نشيني هاي مشهور، اهل قونيه بناي ناسازگاري با شمس و مولانا نهادند و شمس را مجبور به ترك قونيه نمودند:

»شبي از شبهاي (سال645 ق) از قونيه خارج  و ناپديد گشت، و از آن تاريخ هيچ آفريننده اي را از حال او خبر نشد و انجام كار روي بر هيچ جنبده اي معلوم نگشت

اگر استاد كساني كه، در گذشت و سپس دفن شمس در مزار شمس واقع در خوي را باور دارند در زمرة جنبدگان به حساب آورند قطعاً قبول خواهند كرد هستند كساني كه از عاقبت كار شمس خبر دارند يا حداقل مدعي خبر داشتن اند. البته شايد حرجي بر استاد نباشد چون ايشان آنچنان كه از قرائن برمي آيد صرفاً به نقل قول بسنده كرده اند اما همين امر نيز وجه ديگري از كاستي مقاله »مولوي« را عيان مي كند و آن عدم دخالت عنصر آگاه نويسنده در نقل متن است. شبهه افكني هايي كه در خصوص انجام كار شمس انجام مي گيرد عموماً از دو زاويه انجام مي گيرد: نخست آناني كه معتقد به غيبت شمس و ظهور مجدد وي هستند كه اساساً او را منكرند و ديگر كساني كه با مقاصد مختلف قصد انكار وجود مزار وي در خوي را دارند، لذا به نظر من هر دو گروه در اشتباهند و پايان كار وي در مجمل فصيحي تأليف شده در قرن پانزده به روشني مشخص گرديده و محل دفن وي در خوي ذكر شده است. علاوه بر اينها در سفرنامه اوژن او بن نيز به تفصيل در اين مورد سخن رفته است كه ذكر كل منابع فرصتي ديگر مي خواهد. گذشته از اينها نويسندة دانشمند مقاله مولوي كه خود از مولوي شناسان بنام است معلوم نيست از چه رو به نقل روايات مجعول و غيرمنقول بدون هرگونه توضيح اقناعي دست زده كه نه تنها كمكي به روشن شدن موضوع نمي كند بلكه به سؤالات بيشماري در ذهن خوانندگان دامن مي زند از جمله اينكه در جايي مي نويسد:

»اين كناره گيري عجيب مولانا بر مردم و اطرافيانش عجيب آمد و اين تغيير حال او را به ديدة حيرت مي نگريستند و علت اين همه را جز وجود كامل شمس تصور نمي كردند به همين جهت زبان به بدگويي گشادند ودر پي تخريب آن خورشيد معرفت شدند، تا آنجا كه آفتاب دولت روي از ايشان برتافت و نيم شب شهر قونيه را ترك گفت و در اثر تقاضاي مردم دوباره به قونيه بازگشت اما اين توقف شمس دير نپاييد. بار ديگر ظاهر بينان ناسازگاري كردند و زبان بدگويي و تهمت را به شمس باز كرده از آن شهر آوارة دلداده‌اش كردند.« (اورين‌خوي)

استاد كه اين همه در ذكر وقايع وسواس دارند كه آيا ترك شمس در روز اتفاق افتاده و يا در نيمه شب(!) چگونه است كه زحمت اين را بخود نداده اند كه تحقيقي در خصوص علت واقعي مخالفت و بدگويي هاي مردم و اين همه دمدمي مزاجي مردم داشته باشند و بفرمايند كه چگونه اين مردم دمي بدگويي مي كنند و دمي ديگر دلجويي و مجدداً بدگويي و...

استاد قصد خود را از نگارش مقاله »نه بررسي زندگي نامه آن عارف بزرگ بلكه بازگويي نفوذ زبان فارسي و فرهنگ ايران زمين در آن خطّه« بيان فرموده اند و همانطور كه خودشان مي‌فرمايند جغرافي دانان ايشان(!) حدود فلات را تا رود فرات تشخيص داده اند كاش نامي و نشاني از جغرافي دانانِ خود مي دادند تا ما نيز از نتايج تحقيقات ايشان آگاهي يابيم اما خود استاد كه گويا نظر جغرافي دانان خود را قبول نداشته و نظري ديگر دارند حدود فلات ايران را كناره هاي مديترانه تشخيص داده اند كه نشان از بصيرت فوق العاده ايشان دارد و اميد مي رود تا با بسط و شرح نظرية خود عالم جغرافي و تاريخ را بي نصيب نگذارند.

استاد در ادامة مقاله وارد بحث ادب و عروض مي شوند و از پنجاه و پنج بحر عروضي سخن به ميان آورده اند كه اثبات صحت و سقم اين ادعا به عهدة خودشان مي باشد و من بسيار ناتوان تر از آنم كه وارد اينگونه حوزة مباحثات شوم لذا با اين اميد كه استاد با سعة صدر و گذشت و اغماض به انتقادات حقير التفات كنند و بنده را از راهنمائي هاي مشفقانه خود بي نصيب نگذارند و عالم ادب و عرفان و تاريخ همچنان از خامة بي بدليل استاد بهره مند گردد سخن را به پايان مي برم.

 

 

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت |

با نگاهي به قصه‌ي »چشمان خفته در گور« نوشته‌ي »عليرضا ذيحق«

شهريار گلواني

 

»آنكه از ميان پنجره اي گشوده بيرون را نگاه مي كند، هرگز آن همه چيزي را نمي بيند كه كسي از پنجره اي بسته مي بيند. هيچ چيز ژرفتر، راز آلودتر، بارورتر، تاريك تر و خيره كننده تر از پنجره اي روشن در پناه يك شمع نيست

شارل بورلر


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در دوشنبه هشتم آبان 1385 و ساعت |

مرگ در استاديوم

نويسنده: روبرت ناتان

ترجمه : شهريار گلواني

 

دربارة نويسنده

روبروت ناتان،نووليست آمريكايي،به سال1894 در شهر نيويورك آمريكا ديده به جهان گشود. تحصيلات خود را در مدارس خصوصي و سپس در دانشگاه هاروارد به اتمام رساند و در سال1919 نخستين نوول خود را با عنوان »خويشاوندان پيتر«منتشر كرد. شاخصة ادبي ناتان آميزه‌اي از فانتزي،طنز گزنده و در عين حال شيرين و سبكي‌ هجوي است كه در آثاري چون ارباب عروسكي(1923) زنِ اسقف(1928) بكار گرفته است. با »بهاري ديگر«(1933) كه نوولي است دربارة افسردگي به شهرت دست يافت. ناتان بيش از30 نوول به رشتة تحرير درآورد كه اكثر آنها داستانهاي لطيف عاشقانه يا قصه‌هاي خيالي و ساختگي بودند از جملة اين نوولها مي‌توان به »جادة اعصار«(1935) در خصوص يهوديان مهاجر اروپا،سفر به تاپيولا«(1938) كه داستاني است با كاراكترهاي حيواني و»پرتره جني«(1940) اشاره كرد كه همين داستان آخري را مي‌توان بهترين نوول وي محسوب كرد.

گرچه بعضي از منتقدين آثار ناتان را بي‌روح مي‌دانند اما در خصوص تكنيك و استيل عالي وي اتفاق نظر دارند. چندين جلد از اشعار او در مجموعه‌اي تحت عنوان »برگ سبز«(1950) منتشر شده كه حاوي بهترين اشعار او هستند. آخرين نوولهاي او عبارتند از: »حواي بي‌گناه«(1951) »بازگشت عشق«(1958) و »رنگ غروب«(1960).


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت |

شعر مايه و شعر فرومايه

شهريار گلواني

 

بي شك شاعران در صف روشنفكران‌اند. از اين رو كاتاليزوري بين عين و ذهن (ابژكتيف و سوبژكتيف) هستند. ميان سطوح جهاني ـ هستي اشياء و آن ناب انسان ـ و توده مردم. لازمة بلافصل و ضرورت تامّ عملكرد اين كاتاليزور به مثابه‌ برهم زننده تعادل شكننده،تكميل پروسه‌ رشد در نهاد خود روشنفكر شاعر است. شاعر به واسطه‌ اين تكامل مادي و معنوي،به انديشه‌ جهان‌نگر بالغي دست مي‌يابد كه با رويكرد پيوسته خلاق و آگاهانه با درك شرايط انسان ستمديده و جهان تباه شده‌ پيرامون خود به آفرينش هنري هدفمند و ساختمند دست مي‌زند. آفرينش‌هايي كه بذر دگرگوني را در دل خود مي‌پرورد و همانند هر فرهنگ پويا و ديناميك تحولات سبكي و نگرشي را نمودار مي‌سازد.

در نگاه عمومي و كلي به جريان شعر ترك در سالهاي اخير به تفاوت چشمگير بين شعرمايه و فرومايه واقف مي‌شويم. اختلاف اين دو نوع شعر از دريچه جهان‌نگري شاعران ما ناشي مي‌شود. گروهي معتقدند واقعيت به »ماهو موجود« قائم به ذات و معتبر است فلذا شاعر ناگزير از شناسايي و بازآفريني آن است و جمعي ديگر كه متأسفانه كم هم نيستند همچنان به جهان افلاطوني و مفاهيم ذهني و »ما به ازاء« هاي زيبا شناختي حقايق قدسي و آسماني آويزان‌اند. هر يك از دو گروه فوق وجه مشتركي دارند: منظر ديد گروه اول كلي‌نگري،انسان محوري و وطن‌خواهي است. افق ديد گروه دوم اما نمادسازي،رمز پرستي و عرفان بورژوايي است در اين نوع عرفان شاعر با توسل به شعر گونه‌هاي فرومايه‌ احساساتي و سانتي‌مانتال مي‌كوشد مردم را به نمادهاي دروني خود سوق دهد و عامدانه و اگاهانه بعد خردگرا و عرفان زميني شعر را به دست فراموشي بسپارد. شاعران عارف‌نما به مردم القا مي‌كنند كه اگر سوز زمستان است و شما پابرهنه و بي‌سرپناه و قوتي نيست تا مانع موت‌تان گردد چه باك! چون همه دانه‌هاي چند ضلعي سپيد و درخشان برف از آن شماست و هيهات كه بي‌خبر از همه‌جا قدر ثروت بي‌پايان خود را نمي‌شناسيد و شاكر نيستيد!

ترك دنيا به مـردم آمـوزنـد

خويشتن سيم و غلّه اندوزند

شاعران گروه اول با هدف روشنگرانه و روشنفكرانه در پيمايش مسير غنا به همراه قافله آفرينش‌هاي ادبي جهاني موانعي در پيش رودارند كه اهم آن مرض فراگير »بي‌وزني« يا به اصطلاح »پا درهوايي« است. اين مرض از اينجا ناشي مي‌شود كه شاعر نتواند بين ملي‌بودن و جهاني انديشيدن وحدت سازنده ايجاد كند. نيچه قولي دارد مبني براينكه »شاعران احتياج به شنونده دارند،حتي اگر شنونده گاو باشد« حال اگر شاعري قادر به درك زبان ملت خود نباشد و بالعكس ملت هم زبان او را درك نكند وضعيتي پيش مي‌آيد كه شاعر در »برج عاج« زباني فاخر خود بنشيند و در بستر انديشه‌هاي بي‌پايه و سرگردان خود غلت بزند. مشكل ديگر شاعران اين گروه بر دوش كشيدن وظايف مضاعف است. اين شاعران علاوه بر شاعري بي‌آنكه حتّي خود بخواهند سخنگوي جاهليت عوامانه مي‌شوند. منظورم از جاهليت عوامانه اين است كه ملت ترك همچون همه ملل مشتاق آزادي و آگاهي رگه‌هايي از سنت عوامانه را در خود حفظ كرده كه به مثابه ديوار مرتفع و مستحكمي بين خواص و عوام عمل مي‌كند. اگر با ترفندها و راهكارهايي اين جهل عمومي از بين برود همه قادر خواهند بود از مرحلة »آزادي از چي« عبور كرده و به مرحله »آزادي براي چي« گام بگذارند و آنگاه در جامعه‌اي مدني شاعران وظيفه خود را ايفا خواهند كرد و نهادهاي رهبري كنندة مدني بصورت دمكراتيك و عادلانه وظايف خود را.

گذشته از مسايل فوق شعر آذربايجان گرفتار بحران عمومي زبان است. زبان شعراي ما اكثر اوقات از زبان شعري فاصله گرفته و به زبان فولكولور و گاه نوحه و مرثيه و گاه پوپوليسم حماقت‌آميز نزديك مي‌شود كه در نتيجه افقي تيره‌ و تار در برابر ما خودنمايي مي كند. از به‌به و چه‌چه‌هاي فرومايگان بي‌سواد نسبت به‌هم كه بگذريم تعداد شعرهاي مدرن ما به زحمت به تعداد انگشتان دست مي‌رسد. تنها راه گريز از فاجعه شعري موجود آشنايي با ادبيات و شعر مدرن جهان است كه براي نيل به اين مقصود چه بخواهيم و چه نخواهيم از گذرگاه »ترجمه« بايد بگذريم. گذرگاهي كه در قرن چهارم،فلسفه را به ارمغان آورد و در همين اواخر انقلاب مشروطه را موجب شد.

سخن آخر اينكه اگر بخواهيم »شعر مدرن« و يا »رنسانس ادبي« داشته باشيم ناگزيريم شعر را از خدمت خواجگان،خدايگان و معشوقگان و خلق و وطن و حسرت بدر آوريم و به خدمت »طبيعت زبان زنده و رايج« درآوريم.

چك پرده لري                        آچ پنجره‌ني

قوي                  ايلك بهارين هامي رنگلرين

                  قوناق چاغيراق.      

آيتان

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت |

دو شعر از اورهان ولي (شاعر توگراي تركيه)

 

ترجمه: شهريار گلواني

 

 

عاطفه

 خواب ديدم مادرم مرده

گريان بيدار شدم

و روز بعد از عيدي را بياد آوردم

كه نخ باد‌كنك‌ام از دسته رها شد

و به آسمان رفت

و من سخت گريستم

 

گريه

اگر بگريم

صدايم را در مصراع‌هاي شعرم مي‌شنويد؟

دستهايتان

گرمي گريه‌هايم را لمس مي‌كنند؟

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت |

سون درس

 

آلفونس د’ده

ترجمه: شهريار گلواني

 

يازار حاققيندا:

آلفونس دُده (Alphonse Daudet) اؤنملي ناتوراليست حيكايه چي، فرانسه يؤكسك سويه ده يازارلاردان بيري ساييلير. »سون ده‌ رس« حيكايه سي1873 نجي ايلده، فرانسيزجا »the contesdu lundi« حيكايه توپلوسوندا باسيلميشدير.1909 نجي ايلده، اينگليزجه اولاراق »collier sons« يايين ائوي، »سون ده رس« حيكايه سين نيويوركدا ياييلان »Great short stories« توپلوسوندا يايدي. بو اثرده اؤزه ل بير حيس وارديركي آلفونس دُده نين يالنيز اؤزونه عايددير. آلفونس1840 نجي ايلده دنيايه گؤز آچيب و1897 نجي ايلده وفات ائتميشدير.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت |

سؤيله منه آفريكا

ديويدمنذري ديوپ (سنگال)

ترجمه: شهريار گلواني

 

آفريكا، منيم آفريكام!

باش اوجا قوچاقلارين آفريكاسي.

بابالاريم دوز چوللرده

آنالاريم اوزاق چايلار كناريندان

چاغيران آفريكا!

سني تانيماقا هئچ زامان قدرتيم اولمويوب،

اما سنين قانين دامارلاريمدا سوزور!

گوزه ل قارا قانين.

جانيندان ساچيلان تَر

كوله لرين چكديگي آجي

بالالارين كوله ليگي!

آفريكا، سويله منه آفريكا،

سَن‌سَن بو؟ قيريلميش بئل ايله،

ينه ده ظولم آلتيندا سينيسان؟

تيتره يه ن آل يارالاريلا،

كي هه له ده

گونون آلتيندا

قامچي يا قوناق اولورلار.

آغير بير سس منه ده‌يير:

قوچاق بالام

بو قوجامان، قول ـ قانادلي آغاج

غرورلي تك ليگينده

سولموش گوللر آراسيندا باش اوجا دوروب

آفريكا، سنين آفريكاندي.

ميوه لري بويله

ياواش

ياواش

آزادليغين آجي داديني داديرلار،

يئني ده ن دؤزومله، دايانماقلا

پيشيرلر

و بويويوللر.

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت |

سئويره‌م سني

 

شهريار گلواني

 

سيغينيرام سنه!

چينلايان كلمه‌لر آغزيمدا دونوب

آجي كلمه‌لر

شيرين كلمه‌لر

سئويره‌م سني دئيه بيلميره‌م

سوسورام!

اوداني بورويوب سئويم قوخوسو

باغريم اوزه‌ر ليك تك

چيت ـ چيت چيرتلايير!

هؤرومجك تورو اولان قوللارين

بوزلانميش جانيمي آلاوا چكير

بليرسيز بير دهشت جيرماقلير مني!

چينلايان كلمه‌لر وهمه چئوريلير

قورخورام چيرپينتي دان دوشنده‌ن سونرا

يابانجي گؤزلريم

قورخودا سني!

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت |

روح سرگردان كافكا

نقد داستان حنجرة لال نوشتة عليرضا ذيحق

شهريار گلواني


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت |

دويغو

 

شهريار گلواني

 

گئجه

خيرداجا قيزيل دويمه‌لي قارا دونوندا

غريب جيلوه له نيردي

                        شفقين ألي

         دويمه‌لري قيراندا

                     ايكي سود گؤزه‌سي

         جوجوق گؤزو كيمي

                گولدو!

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت |

دكتر حميد شهانقي دن

بير شعر انگليزجه يه ترجمه

 

ترجمه: شهريار گلواني

 

 

گؤز گودن منه گؤز ديكن گؤزلر

                 سولغون باخيشلارلا نه ايسته يير سينيز

        سيز آللاه باخمايين يوخسا گورموسونوز

                                    آرخادا داغلاري اؤنونوزده دنيز

            گوزلر يومولور ايستر ايسته مز

              گوز گوده قاليبدير گوز ياشيندان ايز...

O deathly pale eyes.

Which glared at me from mirror

What do you want?

With pale sights!

For heaven. Don't stare me.

Have not you see.

Mountains behinde

And at front a sea.

Oneday.

The eyes willy-hilly will shut.

And only a tear - trace

Will remoin or mirror...

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت |

دايانيش

شهريار گلواني

 

يوخ

گئده رگي دئييلم

داياناجاغام

آياقيم آلتيندا سو گؤوه رسين

گؤره سه ن

چاغلايان سو

باشيمدان آشاجاق مي؟

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت |

حئكايه

موز

شهريار گلواني


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت |

 

كئفلي كيشي‌له آييق جنّين دانيشماسي

 

آنتوان چخوف

ترجمه: شهريار گلواني


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت |

چشم انداز كلي در داستان نويسي

درست بنويسيم

شهريار گلواني


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت |

جنگ

لوئيجي پيراندللو

ترجمه: شهريار گلواني

 

دربارة نويسنده:

لوئيجي پيراندللو (1936ـ 1867) تا سالهاي بعد از جنگ جهاني اول نويسنده اي گمنام بود. اما انتشار نمايشنامة » شش نفر در جستجوي يك نويسنده « شهرتي ناگهاني براي وي به ارمغان آورد.

پيراندللو عضو خانواده اي مرفه بود كه در منطقه عقب مانده و آشوب خيز ايتاليا زندگي مي كردند. منطقه اي كه هر كس مجبور بود شخصاً از حقوق و دارايي خود دفاع كند. بنابراين بيرحمي و بيعدالتي اولين موضوعاتي بودند كه بر روي شخصيت وي تأثير گذاشتند . دوران زندگي او بعدها با رنج و مرارت فراوان همراه شد، شكست تجاري پدرش بعلاوه ديوانه شدن همسرش شرايط سختي را بر وي تحميل نمودند.

پيراندللو كه علاقمند كشف حالات دروني انسان بود اغلب با قراردادن شخصيتهاي داستان خود در شرايط فانتزي به جاي موقعيتهاي رئاليستي سعي در انكشاف آنها داشت. امروزه پيراندللو يكي از تأثيرگذارترين نمايشنامه نويسان قرن بيستم بشمار مي رود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت |

نقد

شهريار گلواني

 

كلمة نقد، معادل فارسي واژة يوناني  kpitiko's، kritikos است و در معنا به عمل فردي اطلاق مي شود كه قدرت تمييز، تشخيص و فهم دارد. خود اين كلمه نيز بر گرفته از واژة يونان باستان krite's به مفهوم كسي كه تجزيه و تحليل تفسير، تعبيرو يا قضاوت معقول ارائه مي‌دهد علاوه بر اين، اين مقوله را مي توان در توصيف عمل كسي بكار برد كه در مقام عدم موافقت و يا مخالفت با موضوع مورد نقد (criticism) قرار گرفته باشد.

منتقدين مدرن افراد حرفه اي يا آماتوري هستند كه به طور منظم آثار ادبي، هنري و... را مورد تفسير و قضاوت قرار داده و اقدام به نشر آنها مي كنند. حوزه هاي نقد گسترده و فراگير است از جمله: نقد هنري، نقد موسيقي، نقد فيلم، تئاتر و نيز نقد آثار علمي...

نقد فعاليتي قضايي و تفسيري آگاهانه است، درمتون ادبي و آكادميك فرد ناقد لزوماً بايد درك زيبا شناختي از عمقِ موضوع نقد داشته باشد. در اين زمينه دو رويكرد متفاوت وجود دارد:

1- نقد بي طرفانه 2- نقد جانبدارانه

در مورد اول ناقد به رد يا تأييد موضوع مورد نقد نمي‌پردازد و تنها جنبه هاي آكادميك آن را مد نظر دارد در حاليكه در مورد دوم ناقد از موضعي جانبدارانه به بررسي و تفسير اثر مي پردازد و با توجه به موضع ايدئولوژيك و اعتقادي خود به تأييد يا رد اثر اقدام مي‌كند، براي مثال در امور سياسي منتقد به تأييد يا رد يك امر مشخص سياسي با توجه ديدگاه ها و اعتقادات و باورهاي خود مبادرت مي كند.

نقد سازنده پروسه اي است كه در آن منتقد با مباني معتبر و راه كارهاي معقول و به دقت ساخته و پرداخته شده با هدف كمك به خواننده يا خالق اثر اقدام به بررسي و تجزيه و تحليل مي كند و به هيچ رو هدفي تخريبي و يا ايجاد ترديد در خواننده يا خالق اثر ندارد. به قول جان راسكين نقد هنري اساساً در پي آن است كه به جريانات نوين، خلاق و آوانگارد كمك كند تا بتوانند در برابر عدم پذيرش و عدم اقبال عمومي دوام آورند و رشد و گسترش يابند، علاوه بر اينها بايد بين نقد سازنده و نقد كاربردي تفاوت قايل شد. در حالي كه اولي مي كوشد تا به طرفين درگير با يك اثر(خواننده و خالق اثر) كمك كند، نقدكاربردي ممكن است تخاصم آميز و بي رحمانه به نظر برسد و لطافت كلمات نقد سازنده را نداشته باشد.

 يك بعد ديگر مسئله نقد كه از اهميت والايي برخوردار است و براي جلوگيري از آشفتگي فكري بايد عنايت كافي نسبت به آن داشت اين است كه نقد فلسفي خصوصاً در آلمان حوزة مستقلي دارد كه با تعابير و تعاريف ذكر شده در بالا تفاوت بنيادي دارد.

اين كلمه كه در زبان آلماني kritik گفته مي شود عموماً در نقدهاي فلسفي كاربرد دارد و تعريف كاملاً روشن و مشخص نسبت به كلمه criticism دارد. (اشتباه و آميختگي مفهومي از اينجا ناشي مي شود كه شكل صفت هر دو كلمه critique وcritisism ، كلمهcritical است كه باعث كج فهمي ها مي شود) در مفهوم گسترده سياسيcritique بررسي و تجزيه و تحليل سيستماتيكي است كه در خصوص شرايط و نتايج يك انديشه و يا مجموعه اي از انديشه ها انجام مي گيرد تا بدينوسيله محدوديت هاي آن انديشه درك و مشخص شود. به طريق اولي، پرسپكتيو انتقادي از اين نقطه نظر در مقابله با دگمايستم ظاهر مي شود.

 اما نوئل كانت اين موضوع را در فلسفه بدين گونه بيان مي كند: دگمايستم برخورد ما با اين مسئله دگماتيك است... زيرا آن را در ذيل مفهومي ديگر از موضوع با سازهاي همگون و معقول لحاظ مي كنيم. اما اگر با مسئله به گونه اي برخورد كنيم كه شرايط سوبژكتيف تفكر را در نظر بگيرد و قابليت هاي شناختي را لحاظ كند بي آنكه قبلاً چيزي دربارة آن موضوع بطور قطع و يقين پي ريخته، باشيم، در واقع برخورد انتقادي كرده ايم.

انديشمندان بعدي از كلمة critique در حوزه اي فراتر از افق ديد كانت استفاده كردند و منظورشان بررسي سيستماتيك محدوديت ها دكترين يا مجموعه اي از مفاهيم بود( براي مثال اغلب آثار كارل ماركس در نقد اقتصاد سياسي بوده است)

رويكرد انتقادي به مطالعات ادبي در خارج از حوزه‌ي تئوري نقد قرار مي گيرد زيرا مطالعات ادبي محصولات ادبي را با انگاره شواهد جامعه شناختي بررسي مي كند كه ممكن است نسبت به بيماري هاي اجتماعي همچون اجتماعي تفكيك جنسيتي و يا نژادپرستي ديد شكاكي داشته باشد.   

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 و ساعت |

پست مدرنيسم

 

)گفتگوي شهريار گلواني با مارال عرفانيان)

 

شهريار گلواني: لطفاً در فرصت كوتاهي كه در اختيار داريم بفرماييد »پست مدرنيسم« چيست؟ گرچه ممكن است اين پرسش قدري عاميانه باشد.

مارال عرفانيان: اين پرسش برخلاف نظر شما ابداً عاميانه نيست. نه تنها عاميانه نيست كه اساساً معرفت شناسانه هم هست. به عبارت بهتر شامل موضوعاتي همچون حصول دانش و آگاهي به واسطه يِ افراد مستعدي مي شود كه حوزه هايِ آگاهي و ساختار متفاوت دانش و علم دارند و از همين روست كه نيازمند توضيح و تفسير و تبيين علمي و متدولوژيك است. اما اگر منظور شما دريافت پاسخ عاميانه است بايد عرض كنم فرق مدرنيسم و پست مدرنيسم در اين است كه روزي روزگاري پدران ما اگر قصد خريد مثلاً يك راديو را داشتند براحتي قادر به تشخيص جنس اصلي از بدل بودند چرا؟ چون در دوران مدرنيستي زندگي مي كردند اما امروزه تشخيص راديوي اصل از بدل بدليل موقعيت تاريخي تكنولوژي براحتي و سادگي آن روزها نيست چرا؟ چون دوران دوران پست مدرنيسم است.

شهريار گلواني: اگر قضيه به اين روشني و سادگي است پس بازيگوشي مدافعين پست مدرنيسم از چه روست كه موضوع را پيچيده مي كنند و مفاهيمي را عرضه مي كنند كه عموماً نقيض يكديگرند و ابهام و گنگي مي آفرينند تا روشنگري. في المثل بانيان اصلي پست مدرنيسم از جمله ليوتار و جنكز مفاهيمي پيش كشيده اند كه تقريباً وجه مشتركي باهم ندارند...

مارال عرفانيان: گفته شما را هم مي پذيرم و هم نمي پذيرم. مي پذيرم از اين رو كه علاوه بر نمونه هايي كه ذكر كرديد با مراجعه به آثار دونالد بارتلمه، ريچارد كوستلانتز و احب حسن و ديگران گفته شما بيشتر تأييد مي شود: بارتلمه مي گويد: اگر زمان حال را مدرنيسم بدانيم آنگاه پست مدرنيسم يعني تعلق به آينده، چيزي كه هنوز نيامده است. بروك رز به جاي پست مدرنيسم، موست مدرنيسم(most modernism) را بكار برده و عده اي ديگر پست مدرنيسم را گسست تاريخي از مدرنيسم ندانسته و آن را قطعي شدن مدرنيسم بشمار آورده اند. و نمي پذيرم به خاطر اينكه قضيه به اين سادگيها هم نيست. اينكه من آن را به شكلي عاميانه بيان كردم فقط براي اذهان ساده انديش و ساده پذير قابل قبول است چون كنه مسئله در اينجاست كه پست مدرنيسم خود را در تقابل و نقد مدرنيسم تعريف كرده است و اين نشانه عدم اصالت اين جنبش است. چون در هيچ كجا نمي توان جنبشي ادبي، سياسي، فرهنگي، فلسفي و غيره را سراغ گرفت كه خود را با »پست« تعريف كرده باشد مثلاُ »پست رئاليسم« »پست ايده آليسم« »پست ماركسيسم « و... پائولو پورتوگوسي (Paolo Portoghesi)  در كتاب معماري مدرن همين تقابل را در نظريه معماري الفايِ استيلايِ هندسه اقليدسي يعني استفاده از خط هايِ راست، اشكال مربع و چهارگوش مي داند. و به نظر ويكتور گريگوتي ديگر پيوندي بين پروژة معماري و پيشرفت اجتماعي ـ تاريخي براي تجسم رهايي انسان وجود ندارد. در حوزة ادبيات هم وضع به همين منوال است از نظر ديويدلاج متن پست مدرنيستي يعني متني كه شامل خصوصياتي است از اين قبيل: تناقض، عدم انسجام، فقدان قاعدة تصادف، زياده روي و اتصال كوتاه، اما احب حسن معتقد است كه داستان پست مدرن عبارت است از: اعتياد به زندگي شهري (urbanism)، لزوم بهره گيري از تكنولوژي، حذف انسان، عشق به بدويت، اروتيسم، اخلاق ستيزي و تجربي بودن.

شهريار گلواني: در اينصورت ما با »مكتب پست مدرنيسم« طرفيم نه با »موقعيت پست مدرن« و اين خود نوعي پارادكس است، چون لزوماً بايد فلسفة تاريخي براي اين مكتب اقامه شود، مكتبي كه خود نوعي نفي تاريخ است.

مارال عرفانيان: ببينيد اگر به اين صورت پيش برويم از سؤال اصلي دور خواهيم شد. بحثي كه شما با اين سؤال قصد باب گشايي آن را داريد ناشي از سوء تفاهم نسبت به ادعاي ديويدلاج است.

شهريار گلواني: پس به بحث اصلي برگرديم. من هنوز پاسخ سؤالي را كه در ابتداي مصاحبه مطرح كردم، نگرفته ام.

مارال عرفانيان: حق با شماست. اينكه انتظار داشته باشيد مفهومي جامع و مانع از »پست مدرنيسم« داشته باشيد قدري خوش خيالي است. البته مي توان در خصوص تاريخچة پيدايش اين مفهوم و سير تطوّر و تحول آن بحث كرد و مي توان با كدگذاري تعريفي ضمني از آن بدست داد اما نهايتاً تشريح و تقليل پست مدرنيسم به چند نشانه، ناسازه هايِ ديگري را در پيش رويِ ما قرار خواهد داد. خصوصاً در حوزة فلسفه كه محل چالش، تنازعات و اختلاف نظرهاي بيشماري خواهد بود. اما عجالتاً بايد بگويم كه آنچه تاكنون در پاسخ »پست مدرنيسم« چيست؟ گفته شده چه در ايران و چه در خارج از ايران بيشتر پيگيري روند رشد و توسعه اين مفهوم است نه جستجويِ معناي آن. زيرا براي درك معناي آن ابتدا بايد مدرنيته را خوب تجزيه و تحليل كنيم تا بتوانيم روشن سازيم كه پست مدرنيسم در پي نقد مباني چه چيزي است؟ همين مشكل البته براي مدرنيته هم موجود است. هانري مشونيك نظرش بر اين است كه »مدرنيته نمي تواند معنايي يگانه داشته باشد، چون خود مدرنيته جستجويي در پي معناست.« خُب. الان مشكل شد دوتا. خود پست مدرنيسم حاوي ابهامات در تعريف بود و »مدرنيسم« هم مزيد بر علت. فلذا مي بينيد كه مسأله به اين سادگيها هم نيست. البته اين مصاحبه نكتة مثبت اش سؤالاتي است كه بعنوان معضل نظري در جامعه ما مطرح اند و بر عهدة همة انديشمندان است كه در حد توان در جهت پاسخگويي به اين سؤالات كوشش كنند. علي ايحال براي اينكه پاسخي به سؤال آغازين شما داده باشيم بطور كاملاً مجمل مي گويم كه: پست مدرنيسم مدعي نقد راديكال مدرنيسم است. به گمان آنها بايد بنيانهاي متافيزيكي مدرنيته را بطور مطلق و بدون هيچ گونه قيد و شرطي مورد نقّادي قرار داد. تضادهايِ دروني و بنيادين مدرنيته را شناخت و علل ناكامي و ناكار آمدي آن را بررسي كرد. نخستين گام و مفيدترين گام در اين خصوص به گمان من بازخواني مجدد مقالة تنظيمي شما در شماره هايِ پيشين »اورين« تحت عنوان »اليناسيون« است. نمايان كردن تلاش نافرجام مدرنيته براي آزادي انسانها و بيگانگي انسانها از محصولِ كارشان همچنانكه شما هم اشاره كرده ايد از نكات جنجال برانگيز سه دهه ـ و يا حتي بيشتر ـ جدال و چالش فكري روشنفكران و انديشه ورزان بوده است. اينها بعلاوه مسايل ديگر، نهاده هايِ مورد پذيرش پست مدرينست هاست كه در نقد مدرينسم بكار مي روند و بايد هر چه بيشتر مورد نقد و بررسي قرار گيرند. در اين ميان اما بايد بدقت مواظب نگره هايِ بي ربطي بود كه عليرغم خوش ساخت بودن زيركانه سر هم بندي شده اند تا آش در هم جوشي شوند براي بازي با ناآگاهي ديگران. همچون حكايت پادشاهي كه خياطان زيرك براي سركيسه كردن اش، جامه اي بي تار و پود مي دوزدند كه گويا تنها خردمندان قادر به ديدن آن هستند. كسي را ياراي اعتراض و بيان واقعيت نيست چون مي ترسند متهم به بي خردي گردند. مگر كودكي خردسال كه خنده سر مي دهد. بياييد كودك باشيم و نهراسيم و در برابر ادعاهايِ پوچ و ميان تهي جسارت اعتراض داشته باشيم.

شهريار گلواني: از اينكه فرصت اين مصاحبه را در اختيار قرار داديد بي نهايت سپاسگزاريم. اميدوارم در فرصتهايِ آتي وجوه ديگري از اين مفهوم را مورد بررسي قرار دهيم...

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت |

برگي از آلبوم

كاترين ما نسفيلد

ترجمه: شهريار گلواني

 

دربارة نويسنده:

كاترين مانسفيلد به سال1888 م. در شهر ولينگتونِ نيوزيلند ديده به جهان گشود و تحصيلاتش را در انگلستان به پايان برد. كاترين علاقمند بود كه موسيقيدان شود ولي ازدواجش در سال1909 مانع از رسيدن به هدف اش شد. پس از متاركه با همسرش در1913 با جان ميدلتون موري منتقد ادبي پر آوازه ازدواج كرد.

   بيماري، كاترين را مجبور به مسافرتهاي متعدد به فرانسه و آلمان كرد و در سال1911 اولين مجموعه داستانهاي كوتاهش را منتشر نمود. دومين مجموعه داستانهاي كوتاه تحت عنوان » سعادت « شهرت او را به عنوان نويسنده اي منحصر بفرد و درخشان تثبيت كرد.(1920)

   بعد از مرگ زود هنگام اش در سال1923، چندين مجموعة ديگر از داستانها و تعدادي شعر و نامه هايش بوسيلة شوهرش اديت و منتشر شدند.

   مكان نداشت لنگه ي اين آدم پيدا شود. از بس خجالتي بود هيچوقت حرفي براي گفتن نداشت و براي همين حضورش سنگين و غير قابل تحمل بود. اگر اتفاقي گذرش به محل كارتان مي افتاد، نمي دانست كجا و چطوري از پيش تان برود، اينقدر مي نشست و مي نشست كه از دست اش ذله مي شديد و وقتي بالاخره پا مي شد و گورش را گم مي كرد اين احساس در وجودتان زنده مي شد كه هر چي دم دست تان است ـ البته هر چه بزرگتر و سنگين تر بهتر ـ پشت سرش پرت كنيد. عجيب اينكه در نظر اول آدم جالبي تصور مي شد. همه نظرشان همين بود. اگر بعد از ظهري گذرتان به قهوه خانه مي افتاد پسر لاغر سيه چرده اي را مي ديديد كه در گوشه اي با فنجان قهوه در مقابل اش نشسته و پيراهن آبي كشباف با ژاكتي پشمي بتن كرده و تمام دگمه هايش را چفت كرده است. پيراهن آبي و ژاكت قهوه اي با آستينهاي كوتاه حالت سپري را به او مي داد كه گويي تصميم گرفته راهي دريا شود. در واقع اين كار را هم كرده بود لباس خواب اش را با عكس مادر برداشته در بقچه اي پيچيده سر چوبي گره زده و در دلِ تاريكي شب غرق شده بود. موها را از ته زده و چشمهاي قهوه اي اش با مژه هاي بلند و لب و لوچه يِ آويخته اش حالتي داشتند كه انگاري مهم بود هيچگاه نگريد... مگر مي شد در برابر چنين موجودي مقاومت كرد و دلگير نشد؟ با نزديك شدنِ پيشخدمت كنجكاو بود بداند كيست و چه كاره است... ، نامش يان فرنچ و حرفه اش نقاشي است . مي گويند خيلي باهوشه . زماني زني خواست در حق اش مادري كند و لذا از خانه و زندگي ، خورد و خوراك و لحاف تشك اش پرسيد و وقتي به كارگاه اش رفت تا ببيند جوراب هايش وصله پينه مي خواهند يا نه هر چه زور زد، كسي پاسخ نداد گر چه مي توانست قسم بخورد كه صداي نفسهاي اش را از تو مي شنيد... بانااميدي بازگشت. زني ديگر تصميم گرفت او را گرفتار عشق خود كند، او را پيش خود خواند و بهش گفت: » پسر « و به قدري نزديك اش شد كه بوي افسونگر زلفهاي اش مشام فرنچ را پر كرد. بعد بازوي اش را گرفت و گفت: اگر كمي جرأت داشته باشي زندگي مي تواند عالي باشد. عصر به كارگاهش رفت، زنگ زد و زنگ زد ... نااميد بازگشت زنِ ديگري گفت: اين پسره احتياج به مستيِ درست و حسابي دارد. دوره افتادند و به كافه ها و كاباره ها و دانسينگهاي كوچك كه بابت هر بطري زهرِماري كه مزه ي آب زردآلوي توي قوطيهاي حلبي را مي دهند بيست و هفت چوب مي گيرند و اسمشان را هم گذاشته اند شامپاين، سرزدند. جاهاي ديگري هم رفتند كه بهتره حرفشو هم نزنيم. جاهايي كه آدم توي تاريكي وحشتناك مي شينه، جاهايي كه هميشه يك نفر شب پيش تير خورده، ولي با همه ي اينها پسره ككش هم نگزيد. فقط يك بار خيلي مست كرد اما به جاي گل كردن، با دوخالِ گرد قرمز بر روي گونه ها خشكش زد. درست مثل ـ آره عزيزم ـ مثل وقتي كه آدم با شنيدن موسيقي راگ(1) خشك اش مي زند. مثل عروسك شكسته! وقتي زنه خواست او را به كارگاهش برساند پسره به خود آمد و يك خيابان پايين تر گفت: » شب به خير « انگاري از كليسا آمده اند بيرون ... نااميد از هم جدا شدند.

خدا مي داند بعد از چندبار تلاش نافرجام ـ از آنجا كه روح نيكي خيلي دير در زمان مي ميرد ـ بالاخره دست از سرش برداشتند. البته هنوز هم لطف شان حال او مي شد و به شوهاي شان دعوت و در كافه باهاش خوش و بش مي كردند ولي هر چه بود از اين حد متجاوز نمي كرد. هنرمند براي كساني كه اهميتي برايشان قايل نيست، وقت صرف نمي كند ، مگر نه؟

از اينها گذشته ، فكر مي كنم آدم مشكوكي است، معلوم نيست پشت ظاهر مظلوم اش چه پدر سوختگي اي قايم كرده، آخه يكي نيست بپرسد اگر مي خواستي تارك دنيا باشي چرا آمدي پاريس؟ نه، زياد مشكوك نيستم، اما ...،

يان در آخرين طبقه ي آپارتماني نكبتي ، با چشم اندازي به سوي رودخانه زندگي مي كرد. يكي از آن ساختمانهايي در شبهاي باراني و مهتابي جلوه ي بسيار رمانتيكي پيدا مي كنند و با بسته شدن پنجره هاي كركره اي و در سنگيني و آويزان شدن تابلوي آپارتمان كوچكي اجاره داده مي شود، فوق العاده ترحم انگيز مي نمايند. يكي از آن ساختمانهايي كه چهار فصل سال يك شكل دارند و در طبقه ي همكف آنها در قفسي شيشه اي نگهباني در رداي كشف با ملاقه چيزي را در ديگ دسته دار بهم زده و تكه هاي از آن را جلوي سگ پيري كه روي بالش لم داده پرت مي كند...

دو پنجره بزرگ كارگاه مان كه در دل آسمان جا خوش كرده بود، با چشم اندازي عالي رو به آب باز مي شدند و از آنجا مي توانست رفت و آمد قايقها و كرجي ها و نيز حاشيه ي پر دار و درخت جزيره را كه چون دسته گلي گرد بود ، تماشا كند. پنجره ي بغلي كارگاه درست روبروي خانه اي كوچك و كهنه ساختي بود كه بالاي مغازه ي گل فروشي بنا شده بود . قسمت فوقاني چترهاي بزرگ و سنگيني كه در حاشيه شان گل آويزان شده بود بوضوح ديده مي شدند و سايه بانهايي كه از تكه هاي چادر كرباسي سر هم شده و پيرزني كه در ميان گلها و گياهان چون خرچنگ اين سو و آن سو مي رفت در آنها گلها را در قوطيها و نخلهاي مرطوب و براق را در گلدانهاي سفالين به فروش مي رساند. يان نيازي به خارج شدن از كارگاه نداشت چون اگر تا آخر عمر همانجا مي نشست موضوعاتي براي نقاشي كردن دم دست داشت.

اگر روزي زنها تصميم مي گرفتند به زور در را بگشايند و داخل شوند مطمئناً از ديدن نظم و ترتيب و تروتميزي كارگاه كه مثل دسته گل بود متعجب مي شدند. وسايل طوري مرتب شده بود كه هر كدام طرحي را به ذهن القا مي كردند مثلاً پشت اجاق گاز ديگ دسته داري بود كه سرپوشهايش روي ديوار قرار داشت و ظروف تخم مرغ و شير و قوري روي قفسه بطرز جالبي چيده شده بودند. سايه ي صفحه ي تا شده اي روي ميز منظره ي بديعي بوجود آورده بود و كتابها با مهارت مرتب شده بودند. روزها اطراف تختخواب را پرده اي هندي با حاشيه ي پلنگي قرمز رنگي مي كشيد و بر روي ديوار روبروي تختخواب درست در امتداد نگاهش تابلويي با خطي خوش نصب كرده بود با اين مضمون: » فوراً بلند شو « !

روزها مثل هم پي در پي سپري مي شدند . روزهايي كه نور كافي وجود داشت نقاشي مي كرد. بعد از صرف غذا به نظافت و مرتب كردن اطاق مي پرداخت. عصرها به كافه مي رفت، يا در خانه مطالعه مي كرد و يا فهرست مخارج اش را كنترل مي كرد كه با جمله ي » چه بايد بكنم تا بتوانم « شروع و با اين جمله ي تعهدآور پايان مي يافت، » قسم مي خورم تا ماه بعد مخارج را از اين مبلغ بالاتر نبرم. امضاء ايان فرنچ«.

تا اينجا ي كار مورد مشكوكي به چشم نمي خورد اما مسائل ديگري هم بودند و حق با زنهايي بود كه آنطرف قضايا را مي ديدند. اواخر عصر يك روز بهاري كه پولك هاي رخشان اولين باران واقعي از شاخ و برگ درختان آويخته و هوا پر از بوي شكوفه و خاك باران خورده و غوغاي آدمهايي بود كه بجاي بستن پنجره هاي كركره اي به چارچوب آنها تكيه زده و بيرون را مي نگريستند، ايان كنار پنجره نشسته و آلو مي خورد و هسته ها را روي چترهاي بزرگ مغازه گل فروشي پرت مي كرد. گل و گياهان مغازه ي پاييني سبزِ سبز شده بودند . حيف كه نمي دانست نام و نوع شان چيست. با رسيدن چراغچي محل كه مسئول روشن كردن چراغها بود، ناگهان دو بال پنجره ي خانه ي محقر و رنگ رو رفته ي آنسوي خيابان گشوده شد و دختري با ظرفي پر از نرگس زرد ، با اندامي نحيف و روپوشي سياه كه آستينها را تقريباً تا شانه بالا زده و بازوان ظريف و بلندش را كه در جامه ي سياه سفيد و براق مي نمود، سخاوتمندانه در معرض ديد ايان گذاشته بود. پا بر بالكن كوچك خانه گذاشت. دختر كه موهايش را با دستمالي صورتي گره زده بود. در حاليكه ظرف نرگس را روي بالكن مي گذاشت برگشت و به كسي در خانه گفت: » هواي بيرون براي گلها بهتره «.

برگشتني دستش را بالا برد و طره اي مورا از روي دستمال كنار زد. ابتدا به مغازه ي خلوت پايين و بعد به آسمان نگاه كرد اما پسره را كه احتمالاً دور از تيررس ديد دختر بود ، نديد . بعد از لحظه اي به خانه برگشت.

دل ايان بي اختيار از جا كنده شد و لابلاي غنچه هاي نيم شكفته و برگهاي سبز ظرف پر از نرگس زرد در بالكون خانه ي روبرويي، پنهان شد.

آشپزخانه ي منزل دختر دري داشت كه به اتاق نشيمن بالكن دار باز مي شد و ايان سر و صداي شستن ظروف را بعد از صرف غذا بوضوح مي شنيد. دختر بعد از تمام شدن كار آشپزخانه بطرف پنجره مي آمد و پارچه ي گردگيري را چندين بار به كناره ي آن مي كوبيد و بعد براي خشك شدن به ميخي آويزان مي كرد. آواز نمي خواند و موي سرش را نمي بافت و مثل ساير دختران جوان دست اش را از پنجره به سوي ماه دراز نمي كرد. هميشه با روپوش سياه و روسري صورتي اش ظاهر مي شد... راستي چه كسي پيش اش بود كه هميشه باهم صحبت مي كردند و هيچگاه جلوي پنجره ظاهر نمي شد. ايان انديشيد حتماً مادر دختر عليل است و پدرش فوت كرده و گذران شان از خياطي است... پدر روزنامه نويسي با ريش و سبيل انبوه و چهره اي رنگ باخته كه دسته اي موي سياه روي پيشاني اش ولو بوده.

با كار دائم و بدون خارج شدن از خانه مخارج زندگي شان را تأمين مي كردند و دوست و آشنايي نداشتند . ايان وقتي پشت ميزش نشست مجبور شد سوگند جديدي ياد كند... قسم خورد كه تا ساعت مشخصي جلوي پنجره نرود و امضاء كرد ايان فرنچ . و تا وقتي كار نقاشي روزانه را تمام نكند به دختر نيانديشد. امضا كرد . ايان فرنچ.

موضوع خيلي ساده بود چون دختر تنها كسي بود كه ايان دوست داشت باهاش آشنا شود و به نظرش تنها آدم زنده ي هم سن و سال خودش بود. قادر به تحمل دختراني كه نخودي مي خنديدند نبود و به درد زنان بالغ هم نمي خورد... دختـر هم سـن و سال و ... خـوب ديگه ... درست عين خودش بود.

در كارگاه كم نورش، خسته از كار، دستش را پشت صندلي گذاشت و به پنجره ي مقابل خيره شد و خود را كنار دختر حس كرد. مزاج آتشي دختر سبب مي شد دائماً در جنگ ودعوا باشند. آنوقت دختر با خشم پا برزمين مي كوبيد و روپوش اش را چنگ مي زد ... و به ندرت مي خنديد. مگر وقتي كه راجع به گربه ي كوچولو و ملوسي كه وقتي گوشت مي خورد مي غريد و اداي شير در مي آورد، صحبت مي كرد. فقط موضوعاتي از اين دست او را به خنده مي انداخت اما قاعده ي كلي شان اين بود كه ساكت و آرام كنار هم بنشينند.

ايان درست به وضع فعلي و دختر دستها را روي دامن اش گره زده و پاها را زير صندلي عقب داده ، مي نشست و آرام حرف مي زد و يا بعد از اتمام كار روزانه ساكت به چيزي خيره مي شد. دختر هيچگاه راجع به نقاشي ها چيزي نمي پرسيد و او هم پرتره هاي جالب و فوق العاده اي از دختر مي كشيد كه باعث تنفراش مي شدند چون خيلي لاغر و افسرده مي نمود ... اما گذشته از همه ي اينها فعلاً مسئله اين بود كه چگونه مي توانست با او آشنا شود؟ شايد سالها طول بكشد ... بعد از مدتي دريافت كه دختر يكبار در هفته ، آنهم عصرها ، براي خريد بيرون مي رود. سه شنبه ي دو هفته متوالي در حاليكه روي پيش بند مشكي اش ، شنل مدل قديمي پوشيده و سبدي در دست داشت ، كنار پنجره مي آمد، ايان نمي توانست از پنجره ي اطاق اش در خانه ي دختر را ببيند اما سه شنبه ي هفته بعد سر ساعت مقرر كلاه بر سر گذاشت و با عجله از پله ها پايين دويد. هاله اي از نور صورتي دوست داشتني از همه چيز ساطع و درخشش اش در آب رودخانه و چهره و دستهاي مردمي كه قدم زنان به سوي اش مي آمدند، مشخص بود.

ايان بي آنكه ايده اي از آنچه مي خواست بگويد و يا كاري كه مي خواست بكند ، داشته باشد به ديوار خانه اش تكيه داد و منتظر شد. صدايي در وجودش طنين انداخت، » آهان داره مي آد « . دختر به تندي گام هاي سبك و نرمي برمي داشت. با يك دست سبد و با دست ديگر دو سوي شنل را محكم گرفته بود ... حالا چه بايد بكند؟ بي اراده به دنبال اش راه افتاد ... دختر مدت زيادي در مغازه ي سبزي فروشي صرف كرد و بعد به مغازه ي قصابي رفت كه مجبور شد توي صف بايستد تا نوبت اش برسد. بعد حدود يك قرن در پارچه فروشي معطل شد و از آنجا به ميوه فروشي سر زد و ليمو خريد. ايان محو تماشاي دختر ، تصميم گرفت بهر قيمتي كه شده همين امروز باب دوستي را بگشايد. آرامش، تسلط بر نفس، جديت و تنهايي دختر در اين جهان بزرگترها، از نظر ايان كاملاً طبيعي و قابل انتظار بود.

ايان با غرور انديشيد، آره ، رفتارش هميشه اينطوريه. كاري به كار اين جماعت نداريم.

حالا ديگر دختر راه بازگشت به خانه را پيش گرفته بود و ايان بيش از هميشه خود را دور حس مي كرد ... دختر وارد خواربار فروشي شد و ايان خريدن تخم مرغ را از پنجره ي مغازه ديد. فقط يك تخم مرغ. با چنان دقتي تخم مرغ قهوه اي و زيباترين تخم مرغ را از سبد برداشت كه اگر ايان هم بود حتماً همان را انتخاب مي كرد. به محض خروج دختر ، ايان وارد مغازه شد. لحظه اي بعد بيرون آمد و بدنبال دختر از جلوي مغازه ي گل فروشي گذشت. پا روي گلهاي ولو شده گذاشت و با حركت مارپيچ از ميان چترهاي بزرگ و سنگين و سكوهايي كه گلدانها در آن قرار داشتند، گذشت ... در تعقيب دختر وارد خانه شد و از پله ها بالا رفت ، مواظب بود كه دختر متوجه نشود. بالا خره دختر در پاگرد توقف كرد و كليد را از كيف اش در آورد. همزمان با انداختن كليد به در ايان بطرف دختر رفت و در مقابلش ايستاد.

رنگ اش بيش از هر زمان ديگر سرخ شده بود. با نگاهي تند و لـحني نسبتاً عـصبي گـفت، ببـخشيد مادموزال ، ايـن از سبـد شما افتاده.

و تخم مرغ را به دختر داد ...

پايان

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت |

بررسي و نقد اجمالي

  داستان كوتاه «سرداب نموك»  نوشتة عليرضا ذيحق

شهريار گلواني

 

   اجازه مي خواهم » نقدم« را با اين پيش فرض شروع كنم كه خواننده اين سطور حداقل در اين موضع با من اشتراك نظر دارد كه مسأله ي مركزي ادبيات مدرن » آسيب شناسي « رواني است. اين مسأله چه در ادبيات مغرب زمين( جهان صنعتي فوق پيشرفته) و چه در ادبيات ممالك عقب مانده ـ كه بعضاً در قيد و بند روابط فئودالي و پيشاسرمايه داري دست و پا ميزنند ـ با دو ماهيت متفاوت اما با روش شناسي واحد وانمايي مي شود. در اروپا پاسخ به سلطه ماشينيسم و تكنولوژي پويا و پايا پيشرونده كه انسانها را بطور روز افزون به ورطه » كار بيگانه « سوق مي دهد و كنترل آنها را بر محصول كار و سپس شرايط كارشان سلب مي كند، ادبياتي را مي آفريند كه نويسندگاني چون رابرت موزيل، بكت، جويس و فاكنر قله هاي رشك برانگيز آن هستند و در شرق خودمان نويسندگاني كه هم اكنون داستان » سرداب نموك « يكي از آنان را پيش رو دارم. من اعتبار اين داستان و نويسنده آن ـ عليرضا ذيحق ـ را مديون اين موضوع مي دانم كه از اشارة ضمني » روش شناسانه « خود كاملاً آگاه است. پيوند آگاهانه و تنگاتنگ بين شخصيت پردازي و طرح(Plot) داستان دليل واضح من بر ادعايم است. طرح داستان كه مي تواند دستماية فيلمنامه نويسي هم بشود مبتني بر فنومني است كه از خود بيگانگي (اليناسيون) انسان را در فرمي روانكاوانه آشكار مي سازد . كاري كه » مايك نيكولز «كارگردان فيلم » چه كسي از ويرجينيا ولف مي ترسد؟ « همين اواخر يعني به سال1994 با فيلم » گرگ « به انجام رساند: » كنار آمدن با خويِ حيواني

  » نكته ابهامي در پرونده نبود. هويتش معلوم بود و جرمش محرز اما مستنطق پريشان بود. چنين موردي برايش تازگي داشت.مردي كه مدعي بود ديگر من آني كه بودم نيستم ...

   كار وقتي مشكل شد كه عكس الصاقي به پرونده نيز كه همين چند روز پيش از چهره اش گرفته شده بود، كمتر شباهتي به امروز او داشت

   فرم بندي آغاز داستان بسيار قوي و پر از تصوير است. اسم داستان به هيچ وجه محتوي آن را » لو « نمي دهد و همين امر باعث شده است كه من از خودم بپرسم: نويسنده اين نام را » سر دستي « انتخاب كرده و يا منظوري ديگر در ذهن داشته؟ در هر حال عليرغم وجوددو نوع فضاي روايي مدرن و كلاسيك خواننده به هيچ وجه احساسي سر درگمي و گيجي كه خاص اينگونه داستانهاست نمي كند. از اينرو مي توان كفت تقارن داستان و كامل كردن اجزاي به ظاهر ناهمگون، جنبه قدرتمند ديگر داستان را آشكار مي سازد. جنبه اي كه اگر در نظر گرفته نشود مي تواند تاروپود و باصطلاح ارگانيسم داستان را درهم بريزد.

   در آغاز نقد از » آسيب شناسي « رواني گفتم ، حال اجازه مي خواهم قدري بيشتر به اين موضوع بپردازم. اساساً قصد من نه ارائه يك » نقد « صرف، بلكه بيان نكاتي اساسي است كه نويسندگان جوان منطقه و خصوصاً شهرمان مي توانند با دستمايه قرار دادن آثار متنوع استاد عزيزمان عليرضا ذيحق هر چه بيشتر با ادبيات مدرن آشنا بشوند: در داستانهايي كه متدولوژي ( روش شناسي) آن » آسيب شناسي« رواني است هدف غايي » تجريد « محض است. » تجريدي« كه گاه چنان پيچيده ، چند بعدي و تو در تو مي شود كه هستي شناسي ـ اعم از هستي جانوري و يا گياهي ـ و تيپ شناسي حقيقي را ناممكن مي سازد.اين هستي شناسي بدليل صرفاً ذهني بودن بين دو قطب انتزاعي (فرد عادي ) و (غريب گونه گي) حالت او و به عبارت ديگر (وضع اجتماعي) و (وضع تاريخي) او سيّال است:

  »  بلنداي برج و باروهامان طوري نيست كه بشود با گرگها نيز مقابله كرد ... در اين وادي دور افتاده كه برف فراز كوههايش هرگز آب نمي شود(وضع اجتماعي) به قوام امپراطوري بايد بيش از اين حساس بود. چرا كه بعضاً جانوران نيز كسوت آشوبگران(وضع تاريخي) مي پوشند . «

   نويسنده با مهارت تامّ پله پله ما را از رئاليسم سنتي به جذابيت غرابت حال ادبيات مدرن بالا مي برد و نياز زيبايي شناسانة ما را به بهترين وجهي اقناع مي كند. گر چه تم اصلي داستان اعتراض اخلاقي ـ به شكل موجز ـ به نابسامانيهاست اما بهتر بود نويسنده همچنان زاويه ديد سوم شخص داناي محدود خود را تا آخر داستان حفظ مي كرد و ناشيانه تعلق خاطرش را به گرگ ( شورشي ) نشان نمي داد و داستان را در اين جا ختم مي كرد:

   » فقدان ادّله قوي ، عاملي شد كه مستنطق را به پريشاني حواس محكوم و به مركز امپراطوري گسيلش سازند . «

   بالاخره اينكه نويسنده با تمام شور و حس دروني خود داستان را نوشته و همين امر عامل زيبايي و تأثير گذاري كار اوست. نوشتن مثل زايمان است و مادرها هنگام زايش از خود مهارت نشان نمي دهند ، آنها فقط فرزندي نو و چيزي تازه پديد مي آورند .

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت |

اينكه مي گويند عشق چيست؟

شهريار گلواني

 

عشق چيست؟ دكتر ميشل . ر. ليبوويتس استاديار روانپزشكي باليني دانشگاه كلمبيا، معتقد است كه تاثيرات شيميايي مغز موجب عاشق شدن مي‌شود. رابطه بين احساسات و عمل اندام‌هاي بشر، اساس كتاب دكتر ليبوويتس را تشكيل ميدهد: » شيمي عشق «.

وي در مصاحبه‌اي با مجله » مجله مردم « در خصوص تئوري شيميايي ـ عصبي عشق، نقطه نظرات خود را توضيح داده است:

ـ بنظر شما تقليل حس متعالي همچون عشق به واكنش شيميايي بدن ، ناراحت‌كننده نيست؟

ـ من شخصاً عميقاً به عشق معتقدم . عشق چنان برانگيزاننده و قوي است كه هيچ‌كس با انديشيدن به فعاليتهاي شيميايي مغز خود ، انگيزه و احساس خود را هدر نمي دهد. اجازه بدهيد از زاويه‌اي ديگر به موضوع بپردازم: من مي‌دانم كه اندامهاي گوارشي چگونه كار مي‌كنند و نيز مي‌دانم وقتي غذايي مي‌خورم چه اتفاقي در بدن رخ مي دهد اما اينها نمي‌توانند جلوي لذت بردن مرا از غذا بگيرند.

ـ خب ، از ديدگاه شيمي عشق چيست؟

ـ سعي مي‌كنم بين كشش عاشقانه و رابطة عاشقانه تمايز قايل شوم، چون به لحاظ شيميايي متفاوتند . نشانه‌هاي كشش ـ عاشق شدن ـ كاملاً شبيه مواقعي است كه با يك محرك غيرطبيعي مواجه مي‌شويد. قلب‌تان تندتر مي‌زند، انرژي‌تان بيشتر مي‌شود و حس خوش‌بينانه‌اي به شما دست مي دهد. اعمال شيميايي خاصي در مغز انجام مي‌گيرد ـ كه يكي از آنها آزاد شدن فنيل‌ايتل‌امين(PEA ) است كه تاثيرات مشابه را به جا مي‌گذارد.

ـ در اينصورت، مبناي رابطه رمانتيك چيست؟ اصولاً چه عاملي ما را كنار هم نگهميدارد؟

ـ در منطقه پايين‌ مغز ، بخشي است به نام » لوكوس سريولوس « كه گمان مي رود حس اندوه و هيجانات ناشي از جدايي از آنجا نشات مي‌گيرد. اعمال شيميايي خاصي در مغز انجام مي‌گيرند كه يكي از آنها ترشح » اندورفين « است كه موجب كاهش فعاليت » لوكوس سريولوس « مي‌شود. به اعتقاد من از بدو تولد مغز ما طوري برنامه‌ريزي شده كه وقتي در كنار هم هستيم اندروفين ترشح مي شود. اين راهي است كه طبيعت براي نگهداري ما در كنار هم ابداع كرده است. اما وقتي رابطه ما پايان مي يابد يا وقتي در هراس از پايان يافتن آن هستيم ، ترشح اندروفين قطع مي‌شود و ما بطور خودكار گرفتار غم و اندوه مي‌شويم.

ـ چرا مردم از همديگر خسته مي شوند؟

ـ عامل اصلي در رابطة مشترك ، تازگي روزافزون آن است. دليل اينكه بزرگترين داستانهاي عاشقانه ما دربارة كساني است كه به هم نرسيده‌اند همين موضوع است. براي نمونه رومئو و ژوليت هيچگاه فرصت عادت كردن به همديگر را پيدا نكردند.

ـ چرا عاشق شدن باعث مي‌شود همه چيز به نظر جالب برسد؟

ـ مراكزي كه باعث لذت بردن مي‌شوند، براي عمل كردن نيازمند حد ميني موم تحريك هستند عشق اين حد را كاهش مي‌دهد و به اين ترتيب هر تحريك جزئي باعث لذت بردن مي شود علت اينكه وقتي عاشق مي شويد همه چيز به نظرتان خوشايند و امكان‌پذير مي‌آيد همين امر است.

ـ عشق موجب پريشاني است يا كارآيي بيشتر؟

ـ ارضاي نيازهاي حسي، موجب كار بيشتر و بهتر است. عشق انرژي و شوق و نشاط بيشتري به بشر اعطا مي‌كند.

آقاي دكتر، شما خودتان چگونه عشق و ترشح PEA را در دوران پانزده ساله زندگي مشتركتان همچنان زنده و پايدار نگهداشته‌ايد؟

ـ زندگي زناشويي نيازمند تازگي ، مشاركت و رشد است. همسرم اين اواخر شغل‌اش را تغيير داد. حالا ما همكار شده‌ايم . براي نوشتن اين كتاب كمك شاياني به من كرده است. ضمناً عقايد مشترك فراواني پيدا كرده‌ايم، مي‌خواهيم خانه جديدي بخريم. خانة قديمي روستايي كه مقداري زمين كشاورزي هم دارد. مي‌خواهيم كشاورزي كنيم. همة اين كارهاي مشترك مهم هستند. مغز بشر بايد تغييرات را تجربه كند و گرنه هيچ‌انگيزه‌و نوآوري نخواهد داشت.

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت |

اينسانليق

 

شهريار گلواني

 

سانكي

نه باشيميز اوسته جنّت وار

نه آياقيميز آلتيندا جهنم

اينساني تكجه اينسانليق اوچون سئو!

چاليشان سانا بيليرسن،

نه محار به،نه مرز وار،

نه باريشيق!

عالم ساحيل سيز بوتوو بير دنيزدير.

سانكي

نه سن‌ وارسان!

نه ده من!

بيزده‌ن قالان تكجه بير خاطيره‌دير!

كيم‌لر گله‌جك كيم‌لر گئده‌جك كيم بيلير؟

هيچ باغلانما

هيچ آولانما

هيچ آنلانما

اينساني تكجه اينسانليق اوچون سئو!

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت |

اينتيظار

شهريار گلواني

 

 

اينتيظار قيزينين،

اوتانارالي،

پوس لو جاملارين آويرديلارينا

سيخينتي ناقيشي چكير.

حياسيز يئل،

قارا اؤرتوگي،

چاللاشان تئل لردن،

كناره وورور!

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت |

اوباش و اوباشيگري

 

شهريار گلواني

 

دكترمحمد معين در فرهنگ فارسي ذيل كلمه اوباش معاني متعددي را ذكر كرده است : فرومايگان ، ناكسان ، مردم پست ، بي سر و پايان ، سفله مردم ،ولگردان،عاميان،بي‌تربيتان، بي‌باكان.

ظاهراً سعدي شيرازي هم در شعر »گر خردمند از اوباش جفايي بيند ـ تا دل خويش نيازارد و درهم نشود« اين معني را در نظر داشته است. در »تاريخ بخارا« هم براي واژه اوباش مفهومي قريب به معاني فوق منظور شده است: »و يكي از دزدان خلقي را بخود گرد كرده بود و از اوباشان و رندان روستا چهار هزار مرد جمع شده بود...«

با عنايت به آنچه فوقاً مذكور آمد اين واقعيت تاريخي بروشني خود را مي‌نماياند كه جميع جوامع در ازمنه دور مبتلاي به بلاي اوباشان و اوباشيگري بوده‌اند و تتمه اين سلسله خبيثه همچنان در عصر جديد خود را مي‌نماياند علي‌الخصوص در سه بُعد اجتماعي،سياسي و فرهنگي. در روم باستان،همچون ايران آن روزگاران و در ديگر جوامع هم عصر،كساني بودند كه از قِبَل جامعه مي‌زيستند و از شدت فقر و مسكنت در محله‌هاي تهيدستان بسر مي‌بردند و نه تنها در توليد اجتماعي سهيم نبودند بلكه بشكلي زايد و بي‌مصرف سربار اجتماعي بودند. هستي اين »طبقه خطرناك« در مقياس وسيع پس از زوال سده‌هاي ميانه شكل گرفته است. آنان از مواهب زندگي در جامعه مدرن بي‌بهره و يا خيلي كم بهره‌اند.

اين »طبقه خطرناك« از آنرو كه فاقد هرگونه نُرم اخلاقي و اجتماعي و سياسي و فرهنگي هستند،مستعد هرگونه بهره‌برداري سياسي و اقتصادي‌اند. در طول تاريخ هرگاه حاكمان احساس نياز به سركوب اعتراضات و شورشهاي اجتماعي كرده ‌اند ، سهل‌الوصول‌ترين نيروها همين اوباشان بوده‌اند . در جريان كودتاي ضد مصدقي ، چماقداران، قداره‌بندان،دزدان،ولگردان، آدمكشان و روسپيان،سپاه سركوب رژيم را تشكيل دادند،طرفه آنكه رژيم كودتا مدافعين آزادي،منافع ملي و قانون،نهادهاي دمكراتيك و احزاب و سازمانهاي مترقي را »مزدور و اوباش« نام مي‌نهاد كه طيف وسيعي از كارگران،استادان دانشگاهها،دانشجويان،مهندسين، روحانيون،پزشكان و فرهنگيان و غيره و ذالك را تشكيل مي‌دادند. به گمان عوامل رژيم اينان از سر تفريح و وقت‌گذراني بر ضد سلطنت قيام كرده بودند و حال آنكه افرادي از قماش شعبان بي‌مخ،در زمره فرهيختگان و قانون‌مداران بودند. حال با اين اوصاف سرنخ قضيه كجاست و حق با كدام طرف بود؟ در تاريخ معاصر ايران،بدنبال انقلاب مشروطيت و در مرحله گذر از فئوداليسم به سرمايه‌داري، پايين‌ترين لايه‌هاي جمعيت شهري به مثابه تهيدستان گسسته از همه‌چيز ظاهر شدند كه در ميان‌شان عناصري توليدكننده (متحرك از شغلي به شغل ديگر) و نيز افرادي كه قادر به يافتن نقشي در توليد نبودند،يافت مي‌شدند. اينان در هر حركت اجتماعي به ميدان مبارزه كشيده مي‌شدند و استعداد ذاتي اين را داشتند كه صبح »زنده باد« و بعد از ظهر »مرده باد« بگويند. اينان عليرغم حفظ برخي ويژگيهاي طبيعت دهقاني بشدت تحت تأثير زرق و برق سرمايه‌داري فاسد بودند و بسيار پول‌پرست و فاقد اخلاق. غرايز سركوب شده اينان و عقده‌هاي فروخفته ‌شان  بشكل‌هاي مختلف  خود را در عرصه اجتماعي  مي‌نماياند: باجگيري،زورگيري،تجاوز به عنف،خودفروشي،الواطي،عربده ‌كشي ، مزاحمت‌هاي خياباني، دزدي،قتل،پا اندازي و... اينان در هر جبهه‌اي كه قرار بگيرند نقش و عملكردشان ارتجاعي است چون همواره ميل به تخريب و نابودي دارند. اينان قانون گريز و فاقد وابستگي‌هاي مدني هستند.

اين »طبقه خطرناك« را اما به هيچ‌وجه نبايد با تهيدستان يعني بينواياني كه فقر را تا حد مصيبت همگاني و اجتماعي تجربه مي‌كنند،يكي شمرد. نقش اينان همواره در انقلابات سازنده و پيشروانه است. هم‌اينان كساني هستند كه تعبيري چون »كوخ‌نشين« »زاغه نشين« »پايين شهري« و... درباره آنها بكار رفته و مطالبات اجتماعي حق‌طلبانه و عدالتخواهانه‌اي داشته‌اند. علاوه بر ايران در ساير نقاط جهان نيز به همين منوال است: از زماني كه بناپارت دار و دسته »دهم دسامبر« را كه در واقع »سازماني از لومبن‌ها« بود برپا كرد همواره جمع رجاله‌ها ،تفاله‌ها، زباله‌ها و فاضلاب همه طبقات جامعه به مثابه ارتش خصوصي رژيمهاي مستبد و فاشيست عمل نموده‌اند . در آلمان،اسپانيا و ايتاليا هسته‌هاي اوليه گروههاي فاشيست و نازي را اوباشان شكل دادند و بسياري از فعالان نظام پليسي هيتلر و فرماندهان اس.آ از اوباشان بنام بودند. در هر حال،تاريخ اجتماعي و سياسي معاصر ايران و جهان نشان داده است كه اوباشان به صورت گروههاي هرج و مرج‌طلب و دار و دسته‌هاي تروريست سازمان يافته خودسر همواره نقش تخريبي در جوامع بازي كرده‌اند و لازم است همه به پالايش اين گروهها دست بزنند.

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت |

Alienation

شهريار گلواني

 

موضوع اساسي مورد بحث،مسئله اليناسيون (از خود بيگانگي) است كه از مدتها پيش محل مناقشه و نظريه‌پردازي ئتوريسين‌هاي اجتماعي بوده است. به لحاظ تاريخي اشاره به الينه شدن انسانها را مي‌توان در آثار هگل رديابي نمود. بدنبال اشارة ضمني هگل،موضوع اليناسيون در آثار خلاقانه ماركس،ابعاد گسترده‌تر و فراگيرتري يافت. در آمريكا،اريك فروم،توجه‌ بخش قابل ملاحظه‌اي از افكار عمومي را به اين مسئله جلب نمود. تا اواخر دهه60 قرن حاضر مطالعه و بررسي اليناسيون از ابعاد مختلف خصوصاً از بعد جامعه‌شناسي گستردگي بي‌سابقه‌اي يافت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت |

آفريكا

امه سزر

ترجمه: شهريار گلواني

 

گئجه نين قارانليقي، قانين آل آلوانليقي كيمي...

گؤز ياشلارين سيل آفريكا

بالالارين قاييديب،

دولي اللريله.

و

عشقده ن داشان اوره كلريله!

دويغولاريندا

موتلولوق ـ موتسوزلوقلاريندا.

گؤز ياشلارين سيل،

آفريكا، گؤز ياشلارين سيل.

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت |

آفريكا ادبياتي نه دئمكدير؟

شهريار گلواني

 

 

 

آفريكانين تاريخي گرگينليك، سرتليك و كاباليك لا دولودور و ائله اونا گؤره ده شعر و ادبياتي آجيدير. عين حالدا ايشيق گله جه گه اوميد، هيچ واقت يازيلاردان محو اولماييب. انساني دويغولارا سايقي گؤسترمه ك و حياتين بوتون ساحه لرينده زنگين حيسلري عكس ائتمك، آفريكا ادبياتينين چاغداش كاراكتريدور.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت |

طوغرول آتاباي

آمال سپرده بر خاك!

 

»تقديم به روح ناميراي آشيق اصلان«

ترجمه:شهريار گلواني

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت |

 

گؤزه‌ل‌لش مه‌لي‌يم

 

شهريار گلواني

 

 

آينا قاباقيندا، دقّتله اوزونه باخدي. اؤز اؤزونه »بو نه قيافه دير منه ويريبسن« دييه ره ك كليپسي بوينونون داليندا كومالانميش زولفلرده ن آچدي. سه ربه ست بوراخميليش توكلر آشار داشار كيمي چيلپاق چييني اوسته شريلداديلار. ديرآورده ن سوموك ده سته لي بُرِسي چيغارديب زولفلرده گزديرمه گه باشلادي.

»دوشوندو« گوزلريمين اطرافيندا اولان قيريشلار ده رينله شيب. » گؤزلرين بركده ن آچيب بره لدّي. قيريشلار آزالدي. بارماقين »make up« كرم قوطوسونا باسيب »بو گونلر كيشي نين گؤزي داغدا باغدا« خيالي ذهنينده ن گئچدي. كرم اثرينده خاللي خاللي اوزي يابانجي ده رگيده گوردوگي گؤزه ل بير ايتين اوزونه بنزيردي. گولومسه ندي. دورد بارماقين بيربيره ياپيشديرديب ياواشجا كرمي ياخماقا باشلادي. »او دا دورد قارين دوغوب، گون چيخاندان گون باتانا قده ر قول كيمي چاليشسايدي،منده ن پيس گونه قاليردي« دييه دوشوندي. قان رنگينده اولان روژ دوداقلاري اوسته اويان بويان اولدي. دوداقلارين غنچه ايله ييب،بيربيرينه سوتدي. نيشانلي اولدوغو زماني خاطيرلادي. اوغرونجا اوپوشه نده ن سونرا،دوداقلارينين يري، آداخلي سينين اوزونده قالاراق، هال دا اوتوران جَمعَه دوغوشدولر. نتيجه ده قاقاسي سمايه چكيلميشدي. گولدي. بير آز اوجادان... داها اوجادان... ايچه ريستنده نآلاولانان ييني بير ايستي دولاشيق كيمي جانينا بولاشيردي. گوزلرينده ن قايناقلانان سو، گوزلرينين قيريشلي گوشه سينده ن يول آچيب، آويردلارينا ساري سوزوردي. بير آن داياندي. آينادا شيمدي ازيلميش ـ بوزولموش شيرتوولي بير اوزده، ايكي ماوي گوز، ايشيلديردي. بير آز سونرا، اوز گوزون اييجه يويوب  قورولويان قادين، آينا قاباقيندا، دقّتله اوزونه باخدي. اؤز اؤزونه »گوزه لله شمه ليم« دييه ره ك، سه ربه ست بوراخيلميش زولفولرين، داراخلانميش أل لري نن، چيلپاق بوينونون دالينا آشيردي...

+ نوشته شده توسط رضا حسن زاده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت |